شنبه بازار
براي يکي از خانم هاي همکارمان از دادگاه احضاريه آمده بود. ايشان بايد به آنجا مي رفت و درباره «نحوه تحصيل گوشي نوکيا، مدل فلان» توضيح مي داد. هرچند همه مي دانستيم چيز مهمي نيست و احتمالاً سيم کارت تاليايي که اوشان چند سال پيش فروخته، با چند دست خريد و فروش، در يک گوشي سرقتي قرار گرفته، اما مرثيه اي که خود اين خانم براي دادگاهي شدنش مي خواند، کم کم بقيه را هم به صرافت شوخي کردن انداخت، به طوري که انگار قرار است او را بعد از مراجعه به دادگاه بگيرند و توي هلفدوني بيندازند و امروز، آخرين روز حضور اوشان در دفتر مجله مي باشد! يک نفر مي گفت: «مي گويند زندان سرد است، به فکر پتو باش!» آن يکي مي گفت: «سلام ما را به شهلا ( متهم جنجالي پرونده قتل همسر ناصر محمدخاني) برسان!» ديگري به او هشدار مي داد با زندانيان ديگر درگير نشود و بيش از اين براي خودش سوءسابقه درست نکند!
اين سيم کارت هاي ايرانسل و تالياي بي نام و نشان هم براي خودشان حکايتي دارند، هرکس را که مي بيني تعدادي مزاحم تلفني دارد که با شماره هاي ناشناس و غيرقابل پيگيري تماس گرفته اند. يک وقت هم مي بيني يکي از سيم کارت ها به دست يک آقا يا خانم نه چندان شريف دزد (!) افتاد و اين طوري همکار ما را به دردسر انداخت. خدا آخر و عاقبت ما را با همه ايرانسليون و تالياييون (!) به خير کند!
يکشنبه بازار
مسؤول صفحه کامي نت، بچه محجوب و با صفا و البته با استعدادي است. يک مدت موها و محاسنش را بلند کرده بود که به خاطر رنگ خرمايي شان، ابهت خاصي به او داده بودند و بچه ها صدايش مي کردند «پنج دقيقه قبل از شهادت»! شبيه بروبچه هاي نوراني معتقدي شده بود که دوران جنگ تحميلي را در جبهه گذراندند و خيلي هايشان شهيد شدند.
اتفاقاً خودش هم با اين لقب حال مي کرد، چون آرزو دارد شهيد بشود.
حالا چرا اينها را گفتم؟ به چند دليل، اول آن که شما بيشتر با اوشان آشنا بشويد، دوم آن که براي يکي از بازارهايم سوژه پيدا کرده باشم!
دوشنبه بازار
در سايت سازمان ثبت احوال، اين امکان وجود دارد که اسم خودت را وارد کني و معناي آن را ببيني يا متوجه بشوي چند نفر همنام تو وجود دارند. اين قضيه مدتي ما را سرگرم کرد. خانم فمينيست گفت 1600 نفر بيشتر همنام او نيستند و گفت تازه، خواهرش «عقيق» فقط 300 نفر همنام دارد اما اسمي مثل « ندا» بيش از صد و بيست هزار بار براي بچه هاي ايراني انتخاب شده. جالب است بدانيد بالاترين آمار در اين مورد به اسامي مذهبي مربوط مي شود و ايرانيان همواره به انتخاب اسم هايي مثل «علي»، «محمد»، «فاطمه» و «زهرا» براي فرزندانشان تمايل بيشتري دارند.
سه شنبه بازار
«همايون حسينيان»، شاعر طنزپرداز، يک دختر 2/5 ساله به نام «هليا » دارد. او تعريف مي کرد که يک بار هليا پرسيده: آيا ماه ما را مي بيند؟ همايون هم جواب داده: بله دخترم، ماه ما را مي بيند. هليا نه گذاشته و نه برداشته، گفته: آخر آقاي آي کيو! ماه که چشم ندارد ما را ببيند!
وقتي مي خواهيد جواب سؤال بچه ها را بدهيد حواستان باشد که ممکن است خودشان جواب درست را بدانند و ضايعتان کنند!
چهارشنبه بازار
يکي از دوستان، به جاي آن که بگويد، «فلکه ملک آباد» ، گفته «ملکه فلک آباد»!
اين را براي ثبت در تاريخ نوشتيم که طرف، فردا ادعاي سخنوري نکند و يادش باشد چه سوتي هايي داده!
پنج شنبه بازار
زني با انجام 51 عمل جراحي، سعي کرده خودش را به شکل «نفرتي تي»، ملکه فلک آباد... نه، ببخشيد، ملکه مصر در بياورد. ما سر در نياورديم هدف بعضي از خانم ها از انجام اين همه جراحي زيبايي که لابد هرکدام عوارض خاص خودشان را هم دارند چيست، گيريم که نفرتي تي، همسر فرعون مصر، در دوره خودش به زيبايي مشهور بوده باشد.
مدتي قبل هم يک زن ديگر به ياري جراحي پلاستيک، سعي کرد خودش را به شکل دختر جوانش در بياورد که البته به نظر ما الحق والانصاف، نتيجه کار خوب بود و اوشان از دخترش هم جوان تر و زيباتر شد! (سمت راستي دختر است و سمت چپي مادر!)
اما حتي وقتي به چنين عمل هاي موفقيت آميزي نگاه مي کنم، نمي فهمم که چرا انسانها بيش از آن که به زيبايي روحشان اهميت بدهند، در پي زيباتر جلوه دادن ظاهرشان هستند.
يعني روزي مي رسد که خود من ظاهربين هم بتوانم زيبايي روح آدمها را در آن سوي صورتشان ببينم؟
جمعه بازار
me and you is friends
you smile, i smile
you hurt, i hurt
you cry, i cry
you jump off bridge
i gonna miss your e-mails
من و تو دوستيم
تو لبخند مي زني، من لبخند مي زنم
تو غمگين مي شي، من غمگين مي شم
تو گريه مي کني، من گريه مي کنم
تو از روي پل مي پري
من دلم براي اي ميلات تنگ مي شه!
گيربازار
عقاب از جنگل بلوط: «اولين باريه که برات نامه مي نويسم. اميدوارم همين بار اول چاپ بشه چون من آدم احساساتي هستم و ممکنه ناراحت بشم.»
- آخه عزيز من، هر چيزي رو هم که نمي توانيم چاپ کنيم، آخه بقيه خواننده هاي صفحه هم آدماي احساساتي هستن و ممکن ناراحت بشن!
مجهول کوچولو از گرکان: «حجم درس ها خيلي زياده، از شيمي گرفته تا زيست، از تامسون بگير تا سهراب سپهري، از دنياي سلول ها تا ناهمواري هاي زمين... ديگه موندم چه کنم.»
- هيچي ديگه، نمره تک بگير، از صفر تا نه! وقتي به جاي درس خوندن، با بهانه هاي واهي دنبال شيطنت هاي بي معني مي ري همين مي شه ديگه. دو سال ديگه هي مي خواي به خدا غر بزني که چرا همه به جايي رسيدن و تو هنوز هيچي نشدي.
وحيده فروغي از نهبندان: «گر همسفر عشق شدي، قربون دستت، کرايه من رو هم حساب کن!»
- گر کرايه تو را حساب کردم، قربون دستت، ديگه همسفر من نشو!
منبع: جوانان امروز، شماره 2096.