0

از خودم گله مندم

 
rasekhoonm
rasekhoonm
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 218

از خودم گله مندم


خبرنگار ما توضيح مي دهد براي تهيه گزارش از طريق يکي از آشناهايش توانسته سوژه مورد نظر را بيابد؛ شايد جوانها کمي به خود آيند و توجه بيشتري نسبت به زندگي و تصميم گيري هايشان داشته باشند.
مددجو دختري است که چنين رشته سخن را به دست مي گيرد:
از بچگي علاقه ي خاصي به مسائل ديني داشتم. به همين دليل درسم را در اين زمينه ادامه دادم و بين بچه هاي خوابگاه ارزش و اعتباري خاص پيدا کردم. در خوابگاه با يکي از دخترها بسيار صميمي شدم و حرف هاي خصوصي مان را براي همديگر مي گفتيم. سولماز آن قدر از عمويش تعريف کرد که نديده عاشقش شدم. ناخواسته لگام عشقم را به شيطان دادم و قرار ملاقات با عمويش را در يک مهماني خانوادگي گذاشتم. به ظاهر او هم شيفته ام شده بود و همتايي مثل من پيدا نمي کرد. نه به محرم و نامحرم فکر مي کردم؛ نه به مسائل گناه و آخرت، نه به آبروي چندين ساله خود و خانواده، نه به درسي که مي خواندم. همه را کنار زدم و فقط به عموي سولماز- وحيد- مي انديشيدم و اينکه اين چند سال چقدر عمرم بيهوده هدر رفت و در اين مدت غافل بودم. به خواستگاري که برايم آمد، علي رغم موافقت پدر و مادرم، جواب منفي دادم و منتظر آمدن رسمي وحيد به خانه مان بودم. اما او پيشنهاد ديگري براي پايداري عشق مان داد؛ فرار. من هم براي اينکه از اين آزمون سربلند بيرون بيايم و عشق و علاقه ام را ثابت کنم بايد به حرفش گوش مي کردم. وسايلم را در ساکي ريختم و به ترمينال رفتم. قرارمان اين بود که در ترمينال بليتي براي تهران بگيريم و با اندک سرمايه اي که داشت، کاري دست و پا کند و زندگي مشترک را شروع کنيم.
نيم ساعت هم زودتر به ترمينال رسيدم. ثانيه ها برايم به کندي مي گذشت، عقربه ها هر لحظه که به ساعت چهار بعد از ظهر نزديکتر مي شد، احساس شعف به خصوصي مي کردم. ساعت چهار فرا رسيد، اما از وحيد خبري نشد. چهار و نيم شد باز خبري نشد. دلم طاقت نياورد، با وحيد تماس تلفني گرفتم، گوشي را برداشت و با خونسردي گفت: « بله» از او پرسيدم: «کجايي؟ نيم ساعت است که منتظرت هستم. چرا نيامدي؟» پاسخي که داد تا مغز استخوانم را سوزاند و من هم حرفي براي گفتن نداشتم. او گفت: «کجا بيايم؟ فقط مي خواستم امتحانت کنم. مي خواستم بدانم تعريف هايي که برادرزاده ام از تو کرده، راست است يا خير؟ مثلاً معتقد به مسائل مذهبي هستي و به ظاهر مومن اما هنوز نتوانسته اي خودت را تزکيه کني چه رسد به اينکه چراغ راه ديگران باشي. باز هم از اشتباهاتت بگويم و ...»گوشي از دستم افتاد. با بي حالي گوشي را برداشتم و به دوستم سولماز زنگ زدم. سولماز خبر بدتري داد. او گفت «نه تنها خانواده بلکه همسايه ها هم فهميدند تو فرار کردي.» آن قدر حال و روزم بد شد که گشت ترمينال مشکوک شد و مرا تحويل پليس 110 داد. از سولماز و عمويش گله مند نيستم از خودم ناراحتم که چرا چنين خطايي مرتکب شدم. از خانواده ام شرمنده ام و از آنها مي خواهم مرا ببخشند.
منبع: جوانان امروز، شماره 2096.
شنبه 4 اردیبهشت 1389  10:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها