به محض اين كه سر سفره عقد اسم داماد را ميآوردم تعدادي از حضار صلوات ميفرستادند. تعجب كردم. باز هم صلوات و صلوات بعد از هر بار نام داماد. اسمش نورالله بود. گفتم شايد به خاطر الله اسمش است و يا شايد به اصطلاح كل كلي بين خانواده عروس و داماد و رو كم كني در بين بود. نفهميدم. فكر كردم شايد آقانورالله يك وجهه تقدس يا چيزي شبيه به اين دارد. خطبه تمام شد و من به بيرون از اتاق عقد رفتم. ديدم دو سه نفر از جوانان قديم (و البته شيطان) پشت سر من در حالي كه از زور خنده داشتند منفجر ميشدند بيرون آمدند. خود خواسته جلو آمدند و من را به كناري كشيدند كه داستان را بگويند. خيلي ساده بود. اسم پسر نورالله بود اما او براي افزايش كلاس نزد خانواده عروس خود را نيما معرفي كرده بود. اين صلواتها براي پيچاندن خانواده عروس و كمك نشنيدن نام نورالله بود. البته در هر خطبه من 12 بار نام عروس و داماد را ميآورم. فكر ميكنم نورالله بودنش را قطعي كردم!
تجربه يك عاقد: شيرينترين لحظه زندگي براي نورالله (نيماي خانواده عروس) سخت ترين لحظه بود.
منبع: جوانان امروز- ش2085