حکایت
مولانا شراف الدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد ـ اطبا خون گرفتند فرمودند مفی نیامد ـ شراب دادند فایده نداد ـ حقه کردند در نزاع افتاد ـ یکی پرسید که حال چیست ـ گفت ــ حال آنکه من بعد از هشتاد و پنجسال مست و کون دریده به حضرت رب خواهم رفت ـ
حکایت
شخصی زنی بخواست ـ شب اول خلوت کردند ـ مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند ـ خواست با او جمع شود بکر نبود أ گفت ـــ خاتون این سوراخ که در خانه پدرت بایست کرد اینجا می کنی و آنچه اینجا می باید کرد در خانه پدر کرده ای ـ
حکایت
زن ترکمنی در آب نشسته بود خرچنگ کو ـ ـ اش را محکم گرفت ـ فریاد بر آورد ـ شوهرش شنیده بود که چون باد بر خرجنگ دمند آنچه گرفته باشد رها کند ـ سر پیش کرد و پف بر کو ـ ـ او دمید ـ خرچنگ لب او را نیز در منقار گرفت ـ او همچنین باد می دمید ـ ناگاه بادی از زن جدا شد ـ مردک دماغ بسوخت ـ گفت هی هی ـ تو پف مکن پف تو گند یده است ـ
حکایت
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت ـ عزم سفری کرد ـ از بهر او جامه ای سفید بسلخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود ـ
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که ـ
چیزی نکند زهره که ننگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ بر جامه او زنیل رنگی باشد
خادم بــــاز نــوشت کـــه ـ
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد ـ ـ ـ ـ ـ چون باز آید زهره پلنگی باشد
حکایت
زنی مخنثی را گفت که بسیار مده که در آن دنیا به زحمت رسی ـ گفت ــ تو غم خود بخور که تو را جواب دو سوراخ باید داد و مرا یکی ـ
حکایت
شیرازی خواست با زن جمع آید مگر زن موی زهار نکنده بود ـ برنجید و گفت ـ خاتون این معنی با من که شوهر و محمرمم سهل است اگر بیگانه ای ناشد نه که خجالت باید برد ـ
حکایت
شخصی زنبور بر ک ـ ـ زد سخت بزرگ شد ـ در خانه رفت با زن خود گفت این ک ـ ـ در بازار می فروشند مقرر کرده ام که ک ـ ـ خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر ـ و این ک ـ ـ بستانم ـ اگر نیک است تا بخریم ـ زن را سخت خوش آمد ـ جامه ها و زیور آلات هر چه داشت یکجا به صد دینار فروخت وبه شوهر داد که این را از دست مده ـ شوهر برفت و باز آمد که خریدم ـ یک دو روز بکار می داشتند که ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد ـ
شوهر پریشان از در در آمد و گفت ـ ای زن خدا بلائی سخت از ما بگردانید ـ آن ک ـ ـ از ترکی بوده :ه دزدیده بودند ـ مرا بگرفتند و به دیوان بردند و به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان ک ـ ـ کهنه خود را باز ستدم و از آن شنقصه خلاص یافتم ـ زن گفت ـــ من خود روز اول می دانستم که آن دزدی باشد و گر نه بدان ارزانی نفروختندی ـ
حکایت
وردکی به جنگ شیر میرفت ـ نعره می زد و بادی رها میکرد ـ گفتند نعره چرا می زنی ـ گفت ــ تا شیر بترسد ـ گفتند پس باد چرا رها می کنی ـ گفت ـ من نیز می ترسم ـ
حکایت
ترکمنی با یکی دعوا داشت ـ کوزه ای پر گچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد ـ قاضی بستد و طرف ترکمن گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست آخر کرد و مکتوبی مسجل به ترکمن داد ـ بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد ـ ترکمن را بخواست که د ر مکتوب سهوی است بیاور تا اصلاح کنم ـ ترکمن گفت ـــ در مکتوب من سهوی نیست اگر سهوی باشد در کوزه باشد ـ
حکایت
درویشی کفش در پا نماز می گزارد ـ دزدی طمع در کفش او بست گفت ــ با کفش نماز نباشد ـ درویش دریافت و گفت ــ اگر نماز نباشد گیوه باشد ـ
حکایت
مخنثی در راه مست افتاده بود ـ کسی او را کر ـ ـ و انگشتری زرین داشت برد ـ چون بیدار شد در کو ـ ـ خود تر دید گفت ـ بی ما عیشها کرده ای ـ چون حال انگشتری معلوم کرد ـ گفت ــ بخشش نیز فرموده ای ـ
حکایت
وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد ـ گفتند ــ شاید نیاید ـ گفت آنوقت جنگ نباشد ـ
حکایت
زن بخا رائی دختری بیاورد ـ مادرش می گفت ـــ دریغا اگر در میان پایش چیزی بودی ـ دایه گفت ــ تو عمرش از خدا بخواه ـ اگر بماند چندان چیز در میان پایش ببینی که ملول شوی ـ
حکایت
خراسانی را اسبی لاغر بود ـ گفتند ـ چرا این را جو نمی دهی ـ گفت ـ هر شب ده من جو می خورد ـ گفتند ـ پس چرا لاغر است ـ گفت ـ یکماهه جوش در نزد من به قرض است ـ
حکایت
خراسانی را مست با پسرکی بگرفتند ـ پیش ضیاء الملک بردن ـ ملک از خراسانی پرسید که هی چرا چنین کردی ـ گفت ــ خانه خالی دیدم ـ ترک پسری چون آفتاب خاوری مست افتاده و خفته ـ ـ ـ ـ ـ غلامچه راست بگو اگر تو بودی نمی کردی ـ
حکایت
شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت ـ رفیقش گفت ــ احسنت ـ تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی ـ گفت نی ـ می گویم احسنت اما به مرغ ـ
حکایت
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته ـ طلحک می گفت ـــسبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست ـ