0

شهید کاظمی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

 

 زندگینامه سردار سرلشکر شهید احمد کاظمی:

فرمانده سرافراز نیروی زمینی سپاه‌پاسداران انقلاب اسلامی سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی در سال ۱۳۳۷در شهرستان نجف آباد از توابع استان اصفهان در خانواده‌ای مومن و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت(ع) دیده به جهان گشود.او که ایمان به خدا و عشق به خاندان نبوت و محبت به ائمه اطهار(ع) را از کودکی آموخته بود، با شروع حرکتهای توفندة انقلاب اسلامی درجریان این حرکت الهی قرار گرفت و همصدا با مردم متعهد و انقلابی نجف آباد در همه صحنه‌های مبارزه حضور داشت.در آغازین روزهای تجاوز دشمن، به سوی جبهه‌های دفاع از حریم کشور و دین شتافت و در این عهد خود تا آخرین لحظه وفادار ماند. این سردار دلاور همانند سایر فرماندهان دفاع مقدس ، اسوه و الگوی جهاد در خطوط مقدم بود و در این راه چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت ، بدن زخمی این سردار دلاور حکایتی ازمقاومت ایثارگرانه او بود.مجروحیتهای فراوان از ناحیه پا و دست که منجر به قطع انگشت دست وی شده بود گویای ایثار وجانفشانی ایشان بود. این فرمانده دلاور از سال 1359  با حضور در برابر شرارت ضد انقلاب در کردستان حرکت جهادی خود را آغاز نمود وتا دفع فتنه و شرارت دشمن در کردستان ماند.سردار شهید کاظمی از یادگاران صادق وراستین سرداران شهید باکری،خرّازی،زین‌الدین، همت، بقایی، براستی ذره‌ای از شمیم دلنشین آن سرداران شهید بود وآرزوی شهادت، جزیی از آمال و ادعیه آن یار سفر کرده بود.وی پس از پایان جنگ تحمیلی نیز بمدت ۷سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) برای حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی ودفاع مقدس در مناطق عملیاتی بویژه در غرب و شمال غرب کشور باقی ماند.امیر فاتح دفاع مقدس سردار سرلشکر پاسدار شهید حاج احمد کاظمی به پاس رشادتهای خود موفق به دریافت۳ مدال فتح از دست مبارک مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا گردید.این سردار سرافرازسپاه، سیر فرماندهی خود را چنان استوار و با صلابت طی کرد که قدرت فرماندهی و تدبیر وی زبانزد بود.سردار شهید کاظمی از تاریخ 1/۹/59   تا 10/7/60  فرمانده جبهه فیاضیه بود و به‌پاس رشادت در دفاع از اسلام و انقلاب و دفع تجاوز دشمن به فرماندهی لشکر8 نجف اشرف اصفهان منصوب شد و تا سال 1375 این مسئولیت را بعهده داشت.بدنبال آن فرماندهی لشکر ۱۴امام‌حسین(ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه از جمله مسوولیتهایی بود که این سردار دلاور به عهده گرفت و چه زیبا و مقتدرانه اداره کرد.از سال ۱۳۷۹فرماندهی نیروی هوایی سپاه به این فرمانده رشید و قهرمان سپرده شد که مدت بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا در تاریخ ۸۴/۵/۲۹ بنا بر پیشنهاد سردار سرلشکر پاسدار دکتر صفوی فرمانده کل سپاه ، سردار احمد کاظمی به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. مقام معظم رهبری در حکم انتصاب سردار شهید کاظمی به عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه وی را سرداری شجاع و کارآمد و با سوابق روشن به ویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند.آرزوی خدمت برای اسلام و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی و نیز حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی از آرزوهای این سردار دلاور بود و پیوستن به کاروان پر فیض شهدا دعای هر روزه‌اش بود که پذیرش دعا از سوی خدای حکیم و پیوست به خیل شهدا از صدق گفتار و اخلاص او و همرزمان شهیدش حکایت داشت.مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا در پیام خود بمناسبت شهادت سردار سرلشکر پاسدار احمد کاظمی فرمودند: در تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله کارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود.آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.

روحش شاد.یادش گرامی و نامش مستدام باد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:11 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

هواپیمایی که سقوطش آسمانی بود !!

شهید احمد کاظمی

هر از چندگاهی که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند.

برادر محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند.او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد.  می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید ، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند.

حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.

شهید احمد کاظمی

حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.

وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مایه دلگرمی همه رزمندگان بودند. محوری که قرار بود لشکر احمد کاظمی عمل کند، همیشه در برآوردها قرین پیروزی تلقی می شد. خیلی ها در آن دوران نمی گفتند لشکر 8 نجف، می گفتند لشکر احمد کاظمی! در محاورات، این لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهدای بزرگی که تقدیم انقلاب کرده و اسم عظیمی که بر آن بود، بیشتر به نام احمد کاظمی شناخته می شد. آخر حاج احمد به همراه بچه های نجف آباد خودش از اول این لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادت ها و پیروزی های چشمگیر این لشکر در دوران دفاع مقدس همیشه با نام احمد کاظمی آمیخته بود. او برای رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر ، برادر بزرگتر یار و یاور و دلسوز و خدمتگزار بود.

گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد: خدایا به حق حضرت زهرا (سلام ا... علیها) حتی اگرگناهکاریم، به خاطر دوستان شهیدمان، شهادت را نصیبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخی داشتند، او با همه صمیمی بود انگار او میهمان و بقیه همه میزبان اویند. دو سه ماهی از فرمانده نیروی زمینی شدن او نمی گذرد او گفته بود فکر می کردم در نیروی هوایی شهید شوم اما نشد و حالا باز به نیروی زمینی آمده و لحظه شماری می کنم. نیروی زمینی میعادگاه شهیدان بزرگ سپاه است: شهیدانی چون باقری اولین فرمانده نیروی زمینی سپاه ، باکری، خرازی ، همت ، زین الدین و ... فرماندهان لشکرهای نیروی زمینی از این پایگاه پرواز ابدی خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همین گروه بود و به نیروی زمینی بازگشته بود و در کسوت فرماندهی این نیرو آماده پرواز شده بود.

شهید احمد کاظمی

او در آستانه عید قربان وجود خود را که همیشه آماده قربانی شدن در راه خدا و اعتلای اسلام بود به جهان آفرین تقدیم نمود تا دوباره خون باکری ها در پیکر جامعه جاری شود چه زیباست که احمد کاظمی به سمت دیار باکری پرواز می کرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکری یعنی ارومیه به شهادت رسید. هیچ کس فکر نمی کرد احمد کاظمی در شهر مهدی باکری تشییع جنازه شود این دو دیرزمانی از یکدیگر جدا افتاده بودند و بایست به هم می رسیدند و مثل این که قرار ملاقات این بار در زادگاه آقا مهدی پیش بینی شده بود و امروز مصادف با عید قربان در دانشگاه تهران یاران قدیمی حاج احمد آمده بودند با وی وداع کنند در بین آن ها دو دوست از همه صمیمی ترش باقر قالیباف و قاسم سلیمانی را می دیدی که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگینی می کرد. گر چه رفتن هر شهیدی را به پرپرشدن گل تشبیه می کنند، اما به حق باید گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن یک گل نبود بر زمین افتادن درختی تناور بود حاج احمد دیگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشیده ای در توان دفاعی و نظامی کشور محسوب می شد. او حاصل عمر شهدای بزرگ و بی شماری بود که فقدانش خسارت جبران ناپذیری بر پیکر جمهوری اسلامی وارد کرد. او و یاران بزرگوارش، او و سعید مهتدی فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...، او و سعید سلیمانی چهره نورانی دفاع مقدس، او و شاهمرادی (حنیف) و یزدانی و رشادی و آذین پور، الهامی نژاد، بصیری، کروندی ، اسدی همه یاران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کرده اند و بر ماست که راهشان را پی بگیریم بر ماست که خون آن ها را مجدداً در پیکر جامعه تزریق کنیم و با عطر غیرت و شجاعت و اخلاص آن ها، راه امام خمینی (ره) که مقتدایشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنه ای عزیز ادامه دهیم. روحشان شاد و قرین رحمت بی انتهای الهی باد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:15 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

سردار عرفه

دوباره عرفه و دوباره روز پیمان گرفتن از آدم که «الست بربکم؟»

آری شهدا چقدر زیبا هم پیمان با خدا، به سمت او رفتند....

و چه زیبا نوشت شهید کاظمی در آخرین دست نوشته اش که :"سلام بر شهیدان راه خدا، سلام بر دلیر مردان و شیران روز و زاهدان شب، سلام بر شهدای خطه ی شجاعان، مردان ایثار، مجاهدان راه خدا و یادگاران دفاع مقدس.

سلام بر همرزمان ، یاوران امام (ره)، سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستاده اید پشت در پشت هم، گوش به فرمان سید علی، پا جای پای حمید و مهدی (باکری) رو به کربلا ،به قدس با آرزوی دیدار مولایمان ."

شهدای عرفه

در گذر ایام بازهم به روز عرفه رسیدیم همان عرفه ای که اهمیت نیایش در آن تا حدی است که پیامبر اعظم (ص) فاصله ی بین نماز های ظهر و عصر را کم می کرد تا هر چه زودتر به میعادگاه معرفت و عرفان ، صحرای عرفه ، برسد و زمان بیشتری را برای نیایش در آن میعادگاه داشته باشند . همان عرفه ایکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدر تضرع کند تا لایق ورود حرم شود.

و هان ای شهدای روز عرفه چه کردید که بعد از گذر سالها از دفاع مقدس، در روز هایی که در باغ  شهادت بسته شده بود ، این گونه خود را به قافله شهدا رساندید . چگونه خدا را خواندید که محرم حرم شدید ؟ این بصیرت را در کدامین کلاس آموختید که در سال های جنگ دست از یاری امامتان و بعد از آن سرباز جان بر کف رهبرتان بودید ؟

و ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کردید ، کاش نگویند برای بی بصیرت بودنتان عذری موجه بیاورید

ای کسانی که در قهقهه مستانه تان و در شادی وصولتان" عند ربهم یرزقون"بودید دست یاری ما جاماندگان را بفشارید به گرمای کرمتان .

خداوندا فقط می خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

(قسمتی از وصیت نامه شهید احمد کاظمی)

خاطراتی از  سردار عرفه

بازم از این نظرا داری ؟

گفت : چون تو از هر لحاظ مورد اطمینان من هستی ،می خوام از این به بعد ،برای ساخت و سازهای لشکر ،مسؤول خرید باشی .

از همان روز مشغول شدم .کم کم چم و خم کار توی بازار دستم می آمد . گاهی به چشم خودم می دیدم که بعضی ها با چند تا زد و بند ،به چه راحتی پولدار می شوند! یک روز بعد از این که گزارش کارم را دادم ،گفتم :سردار ما الآن چند تا حواله ی آهن داریم که داره باطل می شه ،اگر اجازه بدین آهنش را بگیریم و چون خودمون لازم نداریم ،توی بازار آزاد بفروشیم ،اون وقت پولش را برای کارهای دیگه ی لشکر مصرف کنیم .سردار دقیق شد توی صورتم .گفت :آفرین! بازم از این نظرا داری ؟

به قول معروف سر ذوق آمدم . دو،سه تا پیشنهاد دیگر هم دادم ....

همان روز سردار حکم انتقالی مرا به کردستان نوشت! از سال 72 تا 75 ،توی کردستان خدمت کردم . تحصیلات دانشگاهی ام هم ناتمام ماند ،و کلی مشکلات دیگر برایم درست شد .یک بار که سردار آمده بود کردستان ،به ام گفت :پورشعبان ،تو بچه ی سالهای جنگ و خون بودی ، حیفم اومد گرفتار مادیات بشی ،برای همین فرستادمت کردستان !

 

در محضر حضرت صدیقه (سلام الله علیها )

دقیق یادم نیست چند روز از شروع عملیات بیت المقدس گذشته بود ،ولی خاطرم هست خبر شهادتش به نجف آباد رسید .چند ساعت بعد فهمیدم شهید نشده :شدید مجروح شده بود .

حاجی را بیهوش و خونین رسانده بودند بیمارستان . آنهایی که همراهش بودند ،دیده بودند که او را با سر پانسمان شده ،از اتاق عمل آوردنش بیرون . می گفتند :خیلی نگذشته بود که دیدیم حاجی به هوش اومد! مات و مبهوت شدیم . همین که روی تخت نشست ،سرنگ سُرم را از دستش در آورد . با اصرار و با امضای خودش ،سرحال و سرزنده،از بیمارستان مرخص شد .

نیروها را جمع کرده بود .به شان گفته بود من تا حالا شکی نداشتم که توی این جنگ ،ما بر حق هستیم ،ولی امروز روی تخت بیمارستان ،این موضوع رو با تمام وجودم درک کردم .

همیشه دوست داشتم بدانم آن روز،روی تخت بیمارستان چه دیده است . با این که برادر بزرگترش بودم ،ولی هیچ وقت چیزی به ام نگفت . بعد از شهادتش ،از بعضی از دوستان دوران جنگش شنیدم که ،احمد آن روز ،در عالم مکاشفه مشرف شده بود در محضر حضرت صدیقه (سلام الله علیها ). در واقع حضرت بودند که او را شفا داده بودند ،بعد هم به اش فرموده بودند :برگرد جبهه و کارت را ادامه بده .

شهید احمد کاظمی

چرا بین من و بقیه ی نیرو هام فرق گذاشتی؟

سرمای شدیدی خورده بود . احساس می کردم به زور روی پاهایش ایستاده است .من مسؤول تدارکات بودم . با خودم گفتم :خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش بهتر بشه . همین کار را هم کردم .با چیز هایی که توی آشپز خانه داشتیم، یک سوپ ساده و مختصر درست کردم...

از حالت نگاهش معلوم بود خیلی ناراحت شده است .گفت چرا برای من سوپ درست کردی؟ گفتم حاجی آخه شما مریضی ،نا سلامتی فرمانده ی لشکرم هستی ،شما که سر حال باشی ، یعنی لشکر سر حاله! گفت :این حرفها چیه می زنی فاضل؟من سؤالم اینه که چرا بین من و بقیه ی نیروهام فرق گذاشتی؟ توی این لشکر ،هر کسی مریض بشه ،تو براش سوپ درست می کنی؟ گفتم :خوب نه حاجی! گفت : پس این سوپ رو بردار ببر ،من همون غذایی رو می خورم که بقیه ی نیرو ها خوردن .

 

غیبت

اگر کسی در حضور ایشان راجع به فردی می خواست صحبت (غیبت) کند، با ظرافت و خیلی صریح ، به طوری که کسی متوجه نشود ،حرف را عوض می کرد ، می گفت : "بیا داخل خودمان "و موضوع را عوض می کرد ، و کلاً ایشان در مقابل غیبت بسیار حساس بود .

 

عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام

در مکانی (ستاد لشکر 8 نجف اشرف) که هر سال دهه محرم مراسم داشتند چند تا از همسایه ها مسیحی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم  روضه امام حسین (ع) را بگیرند، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها، و بعد شام قریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد.

 

زلزله بم

از اولین افرادی بود که پس از زلزله بم وارد بم شد. هر سیزده دقیقه یک هواپیما یا هلی کوپتر می رفت یا می آمد تمام ناوگان نیروی هوایی سپاه را در اولین فرصت و زمان پس از وقع زلزله بم بسیج کرد.ده شبانه روز نخوابید تا سی هزار مجروح را از بم خارج کرد.

 

انگشتر و عبای حضرت آقا

روز عید قربان که حضرت آقا آمدند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی ازشان یک انگشتر گرفت و عبایشان را.به آقا گفت آن انگشترتان را بدهید که خیلی باش نماز شب خوانده اید. وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد. خانواده شهید خرازی هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهید خرازی سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت کربلا را در قبر شهید خرازی هم بریزند. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا. عبا را هم دور بابا پیچیدند.

 

قرآن و زیارت عاشورا خواندن

بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تأکید داشت. همیشه می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تأثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تأثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم و سوره جمعه را می خواندیم.

مزار شهید احمد
کاظمی

دری از درهای بهشت

بابا همیشه می گفت من را حتماً کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید.می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود.

کمک کردن در کار خانه

خیلی در خانه کمک کار بود. به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت.درخانه هم جارو کردن و مرتب کردن با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.

 

ورود به خانه

در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:"خیلی مخلصیم"، همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.

موفق ترین لشکر و فرمانده در طول جنگ

نخستین نقطه عطفی که احمد کاظمی و بچه های رزمنده نجف آبادی در آن برجسته شدند، عملکرد موفق ایشان در عملیات "ثامن‌الائمه(ع)" بود. او در محور جنوبی این عملیات، عوامل تحت امرش را به خوبی فرماندهی کرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومین عملیات موفق ایشان در "فتح‌المبین" بود. وی از تنگه "زلیجان" دشمن را محاصره و مقر فرماندهی را منهدم کرد و سرانجام تنگه "رقابیه" را گشود.موفقیت ایشان در این عملیات، در کل محورهای دیگر "فتح‌المبین" اثر گذاشت، چراکه توانسته بود با لشکر خویش، به جاده "فکه" و ارتباطات رادار نزدیک شود و عقبه دیگر لشکرهای دشمن را که از این جاده تدارک می‌شدند، تهدید کند و خلاصه آن ‌که باعث تزلزل در کل محورهای دیگر درگیری دشمن شود.عملیات بعدی، "بیت‌المقدس" و آزادی خرمشهر بود. لشکر ایشان هم در مرحله نخست عملیات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌ای ایفا کند به گونه‌ای که در روزهای پایانی درگیری "بیت‌المقدس" که نیروهای ایرانی، توان کافی برای آزادی خرمشهر نداشتند و تقاضای چند هفته بازسازی را از فرماندهی داشتند، ایشان توانستند با کمک شهید حسین خرازی ـ بنا بر دستوری که به ایشان داده بود ـ‌ آخرین مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر را انجام دهند. ایشان توانستند نیروهای عراقی را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد کنند و اینگونه بود که در همه عملیات‌ها تا پایان جنگ، وی بدون استثنا نقش فعال و موفقی داشت،وی از افراد مؤثر در آزادسازی خرمشهر بود و این شهر تا ابد، مرهون رشادت کاظمی است. دکتر محسن رضایی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:19 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

روایتی ناگفته و به‌یادماندنی از سردار جاودانه ایران

 

روایتی ناگفته از پیشروی سردار كاظمی تا عمق 160 كیلومتری خاك عراق و محاصره و خلع سلاح گروه‌های تروریستی تحت حمایت صدام

پس از تحركات گسترده گروه‌‌های تروریستی مورد حمایت صدام در سال 1374 احمد كاظمی به همراه دو هزار نفر از نیروهای زبده‌اش، مسئولیت انجام عملیاتی پیچیده و خطرناك را در عمق 160 كیلومتری خاك عراق بر عهده گرفت. او و نیروهایش، با گذشتن از مناطق صعب‌العبور كوه‌های شمال عراق، به شكل غیرمنتظره‌ای، مقر گروه‌های تروریستی متجاوز به خاك ایران را كه از سوی صدام حمایت می‌شدند، محاصره كردند. وی در حالی كه می‌توانست، اعضای این گروه‌ها را نابود كند، به آنان فرصت داد تا بین فعالیت سیاسی علیه جمهوری اسلامی و اقدامات تروریستی، یك راه را انتخاب كنند.

درایت كم‌نظیر شهید كاظمی، باعث شد تا بدون شلیك حتی یك گلوله، این گروه‌های تروریستی متزلزل شدند؛ رسانه‌های بزرگ دنیا، از این اقدام كاظمی به عنوان «عملیات شگفت‌آور سپاه پاسداران در عمق خاك عراق» یاد كردند.

این اقدام نظامی ـ سیاسی احمد كاظمی در مرزهای غربی كشور، در مورد نحوه برخورد با نیروهای ضدانقلاب بود كه در كشور عراق رفته و از آنجا با كمین علیه نیروها و مردم ایران در مناطق مرزی، باعث كشتار آنان می‌شدند.

بعدازظهر روز 26 جولای سال 1996، دویست خودرو ایرانی به همراه دو هزار نیروی مسلح به سلاح‌های سبك و سنگین، از مرز ایران و عراق در منطقه پنجوین گذشتند و به سوی كوی سنجق در منطقه اربیل در شمال كردستان عراق ـ منطقه‌ای كه در كنترل نیروهای اتحادیه میهنی كردستان عراق بود ـ حركت كردند. در سحرگاه روز 28 جولای، آنان بر منطقه و كمپ‌های حزب دمكرات كردستان ایران و همچنین مراكز اداری و مركز كوی سنجق، مسلط شدند و آنجا را محاصره كردند و به این ترتیب، بیش از سه هزار نفر از پناهندگان و پیشمرگ‌های كرد در محاصره نیروهای احمد كاظمی، از قرارگاه حمزه سیدالشهدا، قرار گرفتند.

در این زمان، احمد كاظمی با ارسال پیامی به این قرارگاه ضدانقلاب، به آنان اعلام كرد: ما اینجا آمده‌ایم تا شما، اسلحه و مهمات خود را كنار گذارید و اگر به مبارزه سیاسی اعتقاد دارید، تنها در این مسیر گام بردارید و به مبارزه سیاسی اقدام كنید. اگر هم قصد جنگیدن دارید، ما اكنون آماده‌ایم كه با شما مردانه مبارزه كنیم.

گزارشگر بخش جهانی «بی.بی.سی» در 31 جولای اعلام كرد: نیروهای ایران، اردوگاه مخالفان دولت ایران در كوی سنجق را محاصره کرد و پس از دو روز، بدون هیچ‌گونه درگیری، آنجا را ترك كردند و هیچ‌كس آسیب‌ ندید.

در 29 و 30 جولای، خبرگزاری‌های فرانسه و «رویترز» نیز از این واقعه نظامی گزارش‌هایی انعكاس دادند و اعلام كردند، به رغم پیشروی 160 كیلومتری ایران در خاك عراق تا منطقه كوی سنجق و رویارویی مستقیم نیروهای ایرانی و پیشمرگ‌های كرد، هیچ‌گونه درگیری رخ نداده است.

در آن مقطع، احمد كاظمی، یك توافقنامه سیاسی ـ نظامی با رهبران كردهای اردوگاه كوی سنجق امضا كرد كه بنا بر آن، قرار شد كه آنان از آن پس، اسلحه را كنار گذاشته و دیگر عملیات نظامی انجام ندهند و تنها به فعالیت سیاسی روی آورند. در مقابل، ایران نیز از اقدام مسلحانه علیه آنان خودداری كند.

هنگام بازگشت نیروهای ایرانی به داخل مرزهای كشور، هواپیماهای جنگنده آمریكایی تنها بر فراز منطقه مانور می‌دادند و شاهد قدرت‌نمایی نیروهای ایرانی در شمال عراق بودند. نظامیان آمریكایی كه نمی‌توانستند در این مقطع، حمله نظامی و اقدامی در خور انجام دهند، صرفا به مانورهای نظامی بی‌ثمر بسنده كردند.

منبع: بازتاب

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:19 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت شهید احمد کاظمی

بسم الله الرحمن الرحیم

فقدان شهادت گونه سردار رشید اسلام، سرلشكر احمد كاظمی و تعدادی از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپیما، اینجانب را داغدار كرد. این فرمانده شجاع و متدین و غیور از یادگارهای ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه‌ی بی‌نظیر بود.

تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت ساله كارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود. آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌كشید و او با این شوق و تمنا در كارهای بزرگ پیش‌قدم می‌گشت.

اكنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات كرده است. اینجانب شهادت این سردار رشید و نامدار و دیگر جان باختگان این حادثه را به همه‌ی ملت ایران به ویژه مردم عزیز و شهید پرور نجف آباد، تبریك و تسلیت می‌گویم و از خداوند متعال برای بازماندگان این شهیدان، بردباری و قدرت تحمل و پاداش صابران و برای خود آنان علو درجات اخروی را مسئلت می‌كنم.

سید علی خامنه‌ای

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:20 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

گهواره ای که در بمباران سالم ماند

روایت حمله شیمیایی به حلبچه از زبان 2رزمنده پس از 23 سال:

در میان دود و انفجار، وقتی به هر طرف نگاه می‌کردی جز اندوه و درماندگی، جز بی‌پناهی چیزی نمی‌یافتی. مرد به جلو پیش می‌رفت. شاید بشود کودکی، زنی، مردی، درمانده‌ای را از محاصره گاز‌های شیمیایی رهایی بخشید...

شیمیایی

23 سال از بمباران شیمیایی حلبچه می‌گذرد. یادآوری لحظه‌ لحظه‌هایی که بر این شهر گذشت از زبان دو رزمنده، مرور تاریخی واقعه‌ای است که هیچ‌ گاه از یاد نخواهد رفت.

سید حسن صادقی در مورد چگونگی رفتنش به جبهه می‌گوید: سال 61 بود که در 24 سالگی از طریق سپاه به جبهه رفتم و در عملیات رمضان در شرق بصره شرکت کردم. پس از آن در 13 عملیات دیگر نیز به ترتیب شرکت کردم که آخرین عملیات آن حلبچه بود که به نام والفجر 10 در سال 66 نامیده شد.

وی ادامه می‌دهد: در این عملیات‌ها فراز و نشیب‌های زیادی را گذرانده بودیم. من مسئولیت امور دارویی لشگر 8 نجف را به فرماندهی سردار شهید کاظمی بر عهده داشتم.

این رزمنده امدادگر در مورد لحظه‌های حضورش در حلبچه می‌گوید: پشت حلبچه، در اصل اورژانس خط مقدم ما بود که محوری از مصدومین حلبچه را به اورژانس می‌آوردند و ما با مداوای اولیه از طریق هلی‌ کوپتر آنها را به عقب هدایت می‌کردیم.

با اینکه 22 سال از آن زمان گذشته است ولی هنوز به خوبی به یاد دارم که خانواده‌ها سوار بر تراکتور و تانک ‌های زرهی و یا با پای پیاده به اورژانس منتقل می‌شدند. کودکی که شیرخوار بود و تازه به دنیا آمده بود حتی پیرزنان و پیرمردان مصدومان شیمیایی این حمله بی‌رحمانه بودند.

مردم وقتی خود را به اورژانس می‌رساندند از فرط خستگی و مصدومیت همانجا جلوی اورژانس می‌افتادند و شهید می‌شدند و دیگر تاب نمی‌آوردند که بتوان روی آنها مداوایی انجام داد. به یاد دارم آنهایی که هنوز توانی در بدن داشتند، کنار خاکریزها قبر می‌کندند و اجساد را به سرعت دفن می‌کردند. شدت جراحات به اندازه‌ای بود که نمی‌شد با هلی‌کوپتر تمام مجروحان را منتقل کرد.

سید حمیدرضا عبدالمطلبی منفرد که در 13 سالگی به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافته است می‌گوید: در طول چند سالی که تا سال 66 از حضور من از جبهه می‌گذشت در عملیات‌های مختلفی شرکت کرده بودم و به عنوان تک‌ تیرانداز، آرپی‌جی‌زن، بی‌سیم‌چی، سکاندار قایق، بهیار و هدایت آتش فعالیت کرده بودم. در این مدت چند سال با توجه به شرکت در این عملیات‌ها تجربیات زیادی را کسب کرده و فراز و نشیب‌های زیادی را پشت سرگذاشته بودم.

یادم هست که برای فتح قله کچله در عملیات والفجر 9 که در اطراف حلبچه بود، سه‌ شبانه روز در راه بودیم. قله را که فتح کردیم، گارد ویژه ریاست جمهوری صدام سه‌ بار به ما حمله کرد و ما با اینکه تجهیزات جنگی زیادی نداشتیم مقاومت کردیم و آنها را پس زدیم.

وی در مورد بمباران حلبچه می‌گوید: سال 66 بود. خودم را به سپاه پاوه معرفی کرده بودم و در قسمت موتوری به عنوان برق کار فعالیت داشتم. تا اینکه قرار شد در کنار بی‌سیم‌چی باشم. آموزش کوتاه‌ مدتی به من داده شد و آماده والفجر 10 شدیم.

آن روز از طرف مرخیل وارد حلبچه و در شهر بیاو مستقر شدیم. عراق حلبچه را شیمیایی زد و به علت وزش باد، منطقه در خطر آلودگی قرار گرفت. تمام ما تلاش می‌کردیم که با وجود صدماتی که به ما وارد شده بود، به عقب منتقل نشویم.

ساعت 10 صبح، حلبچه 25 اسفندماه سال 66

 اهالی بی ‌دفاع حلبچه در هجوم گازهای شیمیایی قرار گرفته‌اند. نیروهای ارتش عراق با حمله نظامی سعی در عقب راندن رزمندگان دارند.

 به خوبی به یاد دارم که عکاسان و خبرنگاران از کودک گزارش تهیه کردند و ما همگی زمزمه کردیم که گر نگهدار من آن است که من می‌دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

عراق بر شدت حملات افزوده بود. پس از مدتی در حالی که به جلو می‌رفتیم احساس کردم که شیمیایی شده‌ام. پای من سیاه شده و تاول زده بود. عراق گازهای خردل در منطقه پخش کرده بود این گاز باعث ایجاد تاول در بدن می‌شد. علاوه بر خردل سه گاز شیمیایی دیگر نیز در منطقه زده بود. تا هر طور شده اهالی و رزمندگان را از پا بیندازد.

از حلبچه تا بیاوه 20 دقیقه راه بیشتر نبود من بی‌سیم‌چی بودم وقتی متوجه شدیم حلبچه را شیمیایی زده‌اند، به علت وزش باد می‌دانستیم که همه ما نیز در خطر شیمیایی شدن هستیم به علت فشاری که بر ما وارد می‌شد، دو ساعت طول کشید تا خودمان را به حلبچه برسانیم.

در شهر چه گذشت

عبدالمطلبی منفرد اضافه می‌کند: به ماسک مجهز بودیم و لباس شیمیایی به تن داشتیم ولی بر اثر برخورد خمپاره بخشی از لباسم پاره شده و پای من از اثر مواد شیمیایی سیاه شده بود. با این حال به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم خودم بودم.

در ابتدای ورود به شهر متوجه مرگ تمام حیوانات شدم کمی جلوتر که رفتیم، تصمیم به کمک برای اهالی گرفتیم. به سرعت مردم را زیر شیر آب قرار می‌دادیم و از داروهای ضد خفگی برای مردم کمک می‌گرفتیم.

مردم وحشت کرده بودند. اولین ‌بار بود که شیمیایی دیده بودند. عده‌ای سیاه شده بودند، عده‌ای بدن‌شان ورم کرده و تاول زده بود. هر کس به گوشه‌ای می‌دوید. عده‌ای هم در گوشه و کنار جان داده بودند. نخستین کاری که ما کردیم این بود که آرامش را به مردم برگردانیم.

سعی می‌کردیم مردم را آرام نگه‌داریم و با تزریق آمپول التهاب را در بدن آنها کم می‌کردیم. ما امدادگر نبودیم ولی در آن لحظات هر یک از رزمندگان هیچ وظیفه‌ای را بالاتر از امداد و کمک‌ رسانی به مردم نمی‌دید. به همین علت به لطف خداوند موفق شدیم عده‌ای را نجات دهیم.

این رزمنده که 6 ماه در منطقه باقی مانده می‌گوید: با اینکه خودم هم شیمیایی شده بودم ولی در منطقه ماندم وضعیت به‌گونه‌ای بود که نمی‌شد منطقه را ترک کرد. خانواده‌ام در این مدت از من اطلاعی نداشتند و من هم پاسخی به نامه‌هایشان نمی‌دادم، نمی‌خواستم ناراحت من باشند.

به یاد دارم که یکی از همرزمان که سرباز بود خوشحال بود که سربازی‌اش تمام شده است وقتی برای ترخیص رفت متوجه شد که 4 ماه به او اضافه خدمت خورده است. دوباره بازگشت. قرار شد برای آوردن مهمات از سنگرهای عراقی برویم. به کنار خانه‌ای رفت و دوچرخه‌ای را که دیده بود، سوار شد. به یاد دارم همین‌ طور که رکاب می‌زد، ناگهان کنارش شیمیایی زدند و او در یک لحظه خفه شد.

این لحظه‌ها کم نبودند. کم نبودند لحظه‌هایی که دست‌ها و پاهایت توان هیچ کاری نداشت. یادم هست وقتی گردانی را که در کنار ما قرار گرفته بود شیمیایی زدند، می‌دیدیم که نمی‌توانیم کمک کنیم و می‌شنیدیم فریادهایی را که فریادرسی‌شان نمی‌توانستیم بکنیم و آرام‌آرام که صدای‌شان قطع می‌شد، بغض ما بود که به جای آن فریادهای در گلو خفه شده می‌شکست و پایانی تلخ را حکایت می‌کرد.

و اما شیرین ترین خاطره :

در اورژانس در حال امداد بیماران بودیم که تانکی خودی از راه رسید. بلافاصله در تانک را باز کردند. کودکی یک سال و نیمه را بیرون آوردند. تمام اعضای خانواده آن کودک جان باخته بودند اما این طفل چون در گهواره قرار داشته زنده مانده بود. به خوبی به یاد دارم که عکاسان و خبرنگاران از کودک گزارش تهیه کردند و ما همگی زمزمه کردیم که گر نگهدار من آن است که من می‌دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.

فکر کردم کودک می‌میرد. او را به سرعت به اورژانس آوردیم. کمی به او آب میوه دادیم که ناگهان شروع به گریه کرد. او را به عقب منتقل کردیم. از میان آن همه مرده، طفلی زنده مانده بود.

رزمنده شیمیایی نیز می‌گوید: به یاد دارم در آن لحظات که به امید کمک و نجات در خانه‌ها وارد می‌شدیم به خانه‌ای وارد شدیم که همه افراد آن شهید شده بودند. در کمد خانه را باز کردم پسرکی 4 ساله داخل کمد بود. او را بغل کردم و به امدادگران رساندم. پسرک گفت: خانواده‌اش در آخرین لحظات او را داخل کمد قرار داده بودند و کودک در امان مانده بود.

روزها گذشته است، ماه‌ها و سال‌ها همه گذشته‌اند اما یاد تو هرگز در صفحات عمر و تاریخ گم نشده است. هر سال که می‌گذرد معصومیت نگاه تو قابی می‌شود بر پنجره دلم، اگر در آن زمان کنار تو نبودم، اکنون می‌دانم که با زنده نگه ‌داشتن توست که نگاهت را با اشعه‌های خورشید پیوند خواهم زد و باردیگر صدای گریه نوزادی در شهر خواهد پیچید

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:22 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

پرواز در عرفه

شهید احمد کاظمی

• هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه كرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار  گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه . پایگاه هوایى مشهد كوچك بود. كفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(ع) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش كند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بى‏نیاز نیستیم.

• مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى كه توى یك رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یكى از اون ماهى‏ها، روى كمرش یك هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون كه نور زیبا و خیره‏كننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد. مادر وقتى خوابش را تعریف مى‏كرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یك نقطه نامعلوم.

كفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یكراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه.

مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مى‏كرد به سمت دریا.

مادر گفت: محسن! مى‏دونم كه اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه كدوم یكى‏تون بود. آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشكر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

مزار
شهید احمد کاظمی

• همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا كه رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار!  كفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یكراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه. نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ كدام از ما نمى‏دانستیم كه این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نكشید كه خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت كرده بود كه حتماً كنار شهید خرازى دفنش كنند. دفنش هم كردند. تازه آن روز فهمیدیم كه بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

• ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار كه ذكرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد كه قطرات اشك پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت.

خدا رحمت كند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یك واكمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واكمن را روشن مى‏كند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید.

درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مى‏شود كه مى‏گوید: صلوات بفرست. همه صلوات مى‏فرستند. آخرین ذكرى كه از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مى‏شود، ذكر مقدس«یافاطمه‏زهرا»(س)ست.

 

او در هیچ ظرف زمانى و مكانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامكان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مكان خودش بود .

• گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟

سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حكمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.

به صندلى‏اش اشاره كرد. گفت: آقاى امینى، شما ممكنه هیچ وقت به این موقعیتى كه من الآن دارم، نرسى؛ ولى من كه رسیدم، به شما مى‏گم كه این جا خبرى نیست!

آن وقت‏ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و كار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن‏خون كردى امینى، این برات مى‏مونه؛ از این پست‏ها و درجه‏ها چیزى در نمى‏آد!

• آخرین جلسه‏اى كه سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یك روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من كنار سردار ایستاده بودم. بنا بود چند تا كلیپ تا پایان جلسه بگذارم. موضوع جلسه، نحوه‏هاى پشتیبانى كاروان‏هاى راهیان نور بود.

شهید احمد کاظمی در کنار شهید خرازی

قبل از اینكه جلسه شروع بشود، یك كلیپ چند دقیقه‏اى از شهید خرازى گذاشتم. سردار، همین كه چشمش به چهره نورانى و زیباى شهید خرازى افتاد، آهى از ته دل كشید.

توى آن جلسه، سردار طرح‏هایى مى‏داد و حرف‏هایى مى‏زد كه تا حالا براى حمایت از كاروان‏هاى راهیان نور سابقه نداشت. همین نشان مى‏داد كه چه دیدگاه بالایى نسبت به كارهاى فرهنگى دارد؛ به خلاف بعضى حرف‏هایى كه درباره‏اش مى‏زدند. جلسه تا غروب طول كشید. غروب سردار آستین‏هاش را زد بالا كه برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمى از اوایل براى او آورده‏ام. فیلم مربوط مى‏شد به جبهه فیاضیه كه حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند. بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتى موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتى چشمش به چهره شهدا افتاد، از ته دل آه كشید.

 فردا وقتى خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آهِ تمنّا بوده است؛ تمنّاى شهادت!

• از صحبتش فهمیدم راننده تانكر نفتكش است. داشت براى صاحب مغازه درد دل مى‏كرد. از ناامنى‏هاى سیستان و بلوچستان مى‏گفت. تا آمدم خریدم را بكنم، طرف لا به لاى صحبتش گفت: اگر این احمد كاظمى رو پیدا كنم، مى‏رم به‏اش التماس مى‏كنم كه یه مدتى هم بیاد طرف زابل و زاهدان. بى‏اختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. حاجى آن وقت‏ها هنوز فرمانده لشكر نجف اشرف بود، فرمانده قرارگاه حمزه سیّدالشّهدا(ع) هم بود. من هم یكى از نیروهاى تحت امرش بودم. به آن بنده خدا گفتم: مگه شما حاج احمد رو مى‏شناسى؟ گفت: از نزدیك كه نه، ولى مى‏دونم خیلى آدم باحالیه!

پرسیدم: چطور؟

احمد راجع به بحث‏هاى نظامى زیاد صحبت كرد، ولى راجع به كارى كه خودش در عملیات فتح خرمشهر كرد، چیزى نگفت. نه آن‏جا، نه هیچ جاى دیگر.

گفت: من یه مدت كارم توى كردستان بود، با اینكه هیچ وقت شب‏ها توى كردستان رانندگى نمى‏كردم، ولى نشده بود كه هر چند وقت یك بار گرفتار گروهك‏هاى ضدانقلاب نشم؛ ماشینم رو مى‏بردن توى بیراهه‏ها، سوختش رو خالى مى‏كردن و بعد ولم مى‏كردن. مكث كرد. ادامه داد: ولى احمد كاظمى كه اومد اون‏جا، طورى امنیت به وجود آورد كه دیگه نصف‏شب‏ها هم توى جاده‏ها رانندگى مى‏كردم و هیچ اتفاقى برام نمى‏افتاد.

آخر صحبتش گفت: حالا كارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختى‏ها رو از دست اشرار اون‏جا هم داریم مى‏كشیم و هیچ كى هم نیست كه جلوى اون نامردا قد علم كنه.

• رفته بودیم سریلانكا، سال هفتاد. احمد هم همراهمان بود. چند تا از فرماندهان نظامى و مسؤولین سریلانكا آمده بودند استقبال‏مان. افراد را من به آنها معرفى مى‏كردم. موقع معرفى احمد گفتم: ایشان فاتح خرمشهر بوده.

شهید احمد کاظمی

چهار، پنج روز آن‏جا بودیم. آنها احمد را ول نمى‏كردند. احمد به عنوان یك فرمانده بااقتدار در نظرشان جلوه كرده بود. هر چه مى‏گفت، تندتند مى‏نوشتند. احمد راجع به بحث‏هاى نظامى زیاد صحبت كرد، ولى راجع به كارى كه خودش در عملیات فتح خرمشهر كرد، چیزى نگفت. نه آن‏جا، نه هیچ جاى دیگر. هیچ وقت نشد كه لام تا كام درباره خدماتى كه زمان جنگ یا قبل و بعد آن كرده، حرفى بزند. خدا رحمتش كند؛ دقیقاً روحیه حسین خرازى و امثال آن خدابیامرز را داشت. حسین هم یكى از دو فاتح خرمشهر بود، ولى هیچ وقت راجع به آن، در هیچ كجا صحبت نكرد.

• چند بار ساواك دستگیرش كرد. یك بار، بدجورى شكنجه‏اش داده بودند. روزى كه آزادش كردند، وقتى مى‏خواست برود حمام، دیدم زیرپیراهنش پر

از لكه‏هاى خشك‏شده خون است. اثر تازیانه‏هاى زیادى روى پشتش بود. بعداً فهمیدم بینى‏اش را هم شكسته‏اند. خودش یك كلام راجع به بلاهایى كه سرش درآورده بودند، چیزى نگفت. هر چه مادر مى‏گفت: این از خدا بى‏خبرا چى به روز تو آوردن؟ مى‏گفت: هیچى مادر!

بینى‏اش را هم از خون‏هاى لخته‏شده‏اى كه هر روز صبح روى بالشش مى‏دیدیم، فهمیدیم شكسته. خودش مى‏گفت: این خونا مال اینه كه توى زندان سرما خوردم!

اثرات آن شكستگى بینى، تا آخر عمر همراهش بود. با اینكه یك بار هم عملش كرد، ولى باز هم از تبعاتى مثل تنگى‏نفس رنج مى‏برد.

با اینكه احمد كاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجف‏آباد به دنیا آمد و در نوزدهم دى‏ماه 1384  مصادف با روز عرفه ، در حوالى ارومیه از دار دنیا پر كشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مكانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامكان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مكان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلى‏ها به گرد پاى او هم نمى‏رسیدند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:24 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

شهید احمد كاظمی

وب سایت شهید احمد کاظمی به مناسبت روز عرفه و شهادت شهید احمد كاظمی و جمعی از همراهانش در حادثه سقوط هواپیمای فالكن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در نزدیكی شهر ارومیه گزیده‌ای از زندگی‌نامه و وصیت‌نامه این شهید، خاطرات هم‌رزمان شهید و پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت وی را منتشر كرد.

 

*پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت شهدای عرفه؛

 

"بسم‌اله الرحمن الرحیم "

فقدان شهادت گونه سردار رشید سپاه اسلام سرلشگر احمد كاظمی و تعدادی از سرداران و افسران سپاه در حادثه هواپیما، اینجانب را داغدار كرد. این فرمانده شجاع و متدین و غیور از یادگارهای ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه بی‌نظیر بود. تدبیر و قدرت فرماندهی او در طول جنگ هشت‌ساله كارهای بزرگی انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود. آرزوی جان باختن در راه خدا در دل شعله می‌كشید و او با این شوق و تمنا در كارهای بزرگ پیش‌قدم می‌گشت. اكنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات كرده است. اینجانب شهادت این سردار رشید و نامدار و دیگر جان‌باختگان این حادثه را به همه ملت‌ایران بویژه مردم عزیز و شهید پرور نجف‌آباد تبریك و تسلیت می‌گویم و از خداوند متعال برای بازماندگان این شهیدان بردباری و قدرت تحمل و پاداش صابران و برای خود آنان علو درجات اخروی را مسالت می‌نمایم.

 

* زندگی‌نامه سرلشگر پاسدار شهید احمد كاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران

 

سردار سرلشگر پاسدار شهید احمد كاظمی در سال 1337 در شهرستان نجف‌آباد درخانواده‌ای مومن و عاشق اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) دیده به جهان گشود.

با شروع حركت‌های توفنده انقلاب اسلامی در جریان این حركت الهی قرار گرفت و همصدا با مردم متعهد و انقلابی نجف‌آباد در همه صحنه‌های مبارزه حضور داشت.

در دیماه 1358 جهت كمك به مبارزین فلسطینی و فراگیری آموزش، همراه یك گروه چند نفره با مسولیت شهید محمد منتظری راهی لبنان شد و پس از مدتی حضور در آنجا به ایران بازگشت.

در آغازین روزهای تجاوز دشمن، به سوی جبهه‌های دفاع از حریم كشور و دین شتافت و در این عهد خود تا آخرین لحظه وفادار ماند. این سردار دلاور این راه چندین بار تا مرز شهادات پیش رفت بدن زخمی این سردار دلاور حكایتی از مقاومت ایثارگرانه او بود. مجروحیت‌های فراوان از ناحیه پا و دست كه منجر به قطع انگشت دست وی شده بود گویای ایثار وجانفشانی ایشان بود. این فرمانده دلاور از سال 1359 باحضور در برابر شرارت ضد انقلاب در كردستان حركت جهادی خود را آغاز نمود و تا دفع فتنه و شرارت دشمن در كردستان ماند.

وی پس از پایان جنگ تحمیلی به مدت 7 سال به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) مناطق عملیاتی بویژه در غرب و شمال غرب كشور باقی ماند. امیر فاتح دفاع مقدس سردار سرلشگر پاسدار شهید حاج احمد كاظمی به پاس رشادت‌های خود موفق به دریافت 3 مدال فتح از دست مبارك مقام معظم رهبری و فرمانده كل قوا گردید.

در همان زمان حضور در جبهه فیاضیه با كمك تعدادی از همرزمان، هسته اولیه تشكیل لشگر 8 نجف‌اشرف را بنا نهاد و از همان ابتدای تشكیل و سازماندهی تیپ 8 نجف اشرف كه بعدها به لشگر ارتقا یافت. فرماندهی این لشگر را عهده دار بود و تا سال 1376 این مسولیت را بعهده داشت. به دنبال آن فرماندهی لشكر 14 امام حسین (ع) و معاونت عملیات نیروی زمینی سپاه از جمله مسئولیت‌های بود كه این سردار دلاور به عهده گرفت و چه زیبا و مقتدرانه اداره كرد.

از سال 1379 فرماندهی نیروی هوایی سپاه به این فرمانده رشید و قهرمان سپرده شد كه مدت‌ بیش از پنج سال این امر ادامه داشت تا در تاریخ 29/5/84 بنابر پیشنهاد سردار سرلشگر پاسدار حكیم صفوی فرمانده كل سپاه، سردار احمد كاظمی به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. مقام معظم رهبری در حكم انتصاب سردار شهید كاظمی به عنوان فرماندهی نیروی زمینی سپاه وی را سرداری شجاع و كارآمد و با سوابق روشن بویژه در دوران دفاع مقدس معرفی فرمودند.

 

*كاظمی مقرهای ضدانقلاب را با پیشروی 120 كیلومتری در خاك عراق منهدم كرد

 

سرلشگر رحیم صفوی فرمانده سپاه پاسداران در خصوص این شهید می‌گوید: شهید كاظمی در تمامی عملیات‌ها به عنوان فرمانده ای بود كه با نبوغ و خلاقیت دشمن را به زمین می‌كشاند، هیچ جبهه‌ای در طول 8 سال دفاع مقدس نبود كه در مقابل لشگر قهرمان 8 نجف اشرف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار نجف‌آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی كه به این لشگر می‌پیوستند تاب استقامت بیاورد.

یكی از فرماندهان فتح فاو شهید كاظمی بود، پشت دروازه‌های بصره نیروهای بعثی عراق یورش قهرمان دلاور با صلابت با سكینه و با ارامش چگونه دروازه شرق بصره را شكافت و دشمن، آمریكایی‌ها و اروپایی‌ها را مجبور كرد به صدور قطعنامه 598 كه بعدا تبدیل به قطعنامه نهایی تبدیل شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند.

در خیبر در حالی كه پشت سرش 30 كیلیومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف كرد و انگشتش قطع شد كه امكان دارو و بهداری وجود نداشت و برای این كه عفونت نكند نمك را در آب می‌ریخت و انگشت قطع ‌شده‌اش را در آب می‌گذاشت تا هم عفونت نكند و هم خون‌ریزی تمام شود.

7 سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزندان و همسر، نه تنها آرامش و امنیت را در كردستان برقرار كرد بلكه با مصوبه شورای عالی امنیت ایران مقرها و مراكز ضدانقلاب حزب دمكرات و كومله را با پیشروی 120 كیلومتری درخاك عراق منهدم كرد.

بعد از قرارگاه حمزه فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بیش از 200 فروند هواپیما و هلی‌كوپتر و انواع موشك‌های برد بلند را سامان داد. در حادثه بم در ساعت‌های اول شهید كاظمی به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج كرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده كرد هر 13 دقیقه یك هواپیما و هلیكوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می‌كرد 30 هزار مجروح را با هواپیما وهلی‌كوپتر تخلیه كرد، 10 شبانه روز نخوابید، این است كه روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، كه نه تنها در زمان جنگ بلكه در مصیبت‌های همچون زلزله به كمك مردم می‌شتابند.

 

* فرماندهان عراقی می‌گفتند اسم احمد كاظمی،خرازی و باكری كه می‌آمد لرزه بر انداممان می‌افتاد

 

محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در خصوص شهید كاظمی می‌گوید: در فتح‌المبین 270 كیلومتر مربع زمین آزاد و یازده هزار نفر اسیر گرفته شد، ده‌ها توپخانه بدست آوردیم و نقش احمد كاظمی بسیار نقش‌ تعیین‌كننده ای دارد.

دومین عملیاتی كه باز احمد كاظمی درخشید، بیت‌المقدس بود عملیات آزاد سازی خرمشهر و عبور از رودخانه كارون چندلشگر باید از كارون عبور می‌كرد یكی از آنها لشگر 8 نجف بود.

اولین سرلشگرهایی كه وارد شهر خرمشهر شد، لشگر 8 نجف و لشگر 14 امام حسین (ع) بود، یعنی حسین و احمد؛ یعنی همان حسینی كه احمد در وصیتش گفته بود یكی از درهای بهشت از كنار قبر حسین خرازی باز می‌شود و من را باید همین جا دفن كنید.

دو نفر از فرماندهان عراقی راما گرفتیم اینها می‌گفتند وقتی اسم احمد كاظمی، حسین خرازی و مهدی باكری می‌آمد ما لرزه بر انداممان می‌افتاد دعا می‌كردیم و ما روبروی این لشگرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می آمدند و می‌زدند و هیچ كس جلودارشان نبود.

 

* برای چون تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ

 

محمد باقر قالیباف شهردار تهران و از فرماندهان دوران دفاع مقدس درباره او می‌نویسد: خوب شد یعنی بهتر از این نمی‌شد، برای مثل تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ.

 در زلزله ویرانگر بم در نجات زلزله‌زدگان سر از پا نشناسی و یك صد ساعت بیدار بمانی و خواب در مقابل چشمان همیشه بیدار تو سرتسلیم فرود بیاورد و فقط از هوش رفتن بتواند برای ساعاتی كوتاه تو را از تقلای خدمت بی‌منت باز دارد.

وقتی شنیدم كه تو در كمال گمنامی و تواضع میدان دار اصلی امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی، هیچ تعجب نكردم چرا كه از سبیل اخلاص و جوانمردی و ایثار جزی این انتظاری نمی رفت و كسی چه می‌داند كه تو در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی و چه حالی كردی و چه كیفی می‌كردی از اینكه حنجره‌ات از تك و تا افتاده بود و حریف عزم جزم تو نمی‌شد و كم می‌آورد و من چه غبطه‌ها كه نخوردم به حال و روز تو و این كه می‌دیدم تو چقدر از فرش كنده‌ای و در حال عرش شدن هستی.راستی را كه تو خستگی را خسته كرده بودی.

 

*بخش‌هایی از وصیت‌نامه شهید احمد كاظمی

 

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم، شهید درراه خدا، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده.

با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.

نمی‌دانم چه باید كرد فقط می‌دانم كه زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد واقعا جایی برای خودم نمی‌یابم. هر موقع آماده می‌شوم چند كلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم كه نمی‌دانم كدام را بنویسم از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی‌ زندگی دنیای، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، كه در یك كلان اگر نبود امید به حضرت حق، واقعا باید می‌كردیم. اگر سخت است خدا را داریم اگر در سپاه هستیم خد را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم خدا را داریم.

تو كمك كن به جمع دوستان شهید بپیوندم چه بدم وای خدا تو رحم كن و كمك كن. بدی مرا می‌بینی دوست دارم بنده باشم بندگی‌ام را ببین.

این خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌كنم از روی سركشی نیست، بلكه از روی نادانی می‌باشد.

خداوندا خودت كمك كن، خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم می‌دم شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیم بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاءاله تعالی . منزل ظهر جمعه 6/4/82

 

وب سایت شهید احمد كاظمی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:24 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

خاطره جالب شهید احمد کاظمی از زبان فرزندش


 

 

چقدر بابایم گمنام بود

 

یک بار رفته بودیم شمال. تابستان بود. پدر می‌خواست اخبار را گوش کند، همیشه پیگیر اخبار بود. به من گفت برو بیرون آنتن را ببر بالا. توقف کردیم، یک آقایی از دور گفت این جا نایست. من هم آمدم سوار شدم. گفتم: بابا! یکی هست، می‌گوید بروید. بابا گفت: کاری نمی‌خواهی انجام بدهی، یک دقیقه آنتن را درست کن. آن مرد آمد دم پنجره ماشین. پدر گفت می‌خواهد آنتن را درست کند الان می‌رویم. تا آمدیم راه بیفتیم، گفت: بهت می‌خورد سپاهی باشی. بابا گفت: چطور مگه؟ خلاصه سر صحبت باز شد و معلوم شد رزمنده بوده.

 گفت: من مشکلی دارم، اگر در سپاه هستی مشکل ما را حل کن. پدر، مشکل را پرسید. سوارش کردیم که هم تا یک مسیری برسانیمش و هم مشکل خود را مطرح کند. در مسیر بابا از او در مورد مسائل مختلف سؤال کرد و ازجمله درباره فرمانده لشگر امام حسین(ع). پدرم در آن زمان فرمانده لشگر امام حسین بود این بنده خدا شروع کرد فحش و دری وری را به احمد کاظمی گفتن؛ که آره آمده شده فرمانده لشگر 14 امام حسین و آدم مغروری است! می‌گفت: تا انسان‌های متواضع و خوبی مثل شماها هستند چرا امسال احمد کاظمی باید فرمانده باشد؟ اول از بابا پرسید: شما کجای سپاهی؟ بابا گفت: من یک رزمنده بودم.

خیلی بد گفت. حالا من و سعید برادرم حرصمان گرفته بود، واقعاً می‌خواستیم او را خفه کنیم. بابا از آیینه علامت می‌داد چیزی نگویید. بعد بابا از مشکل او پرسید. وقتی دم خانه اش رسیدیم، دیدم اوضاع خانه اش خراب است، وام می‌خواست برای تکمیل خانه. خانه اش در مرحله سفت کاری بود. آن مرد برگشت به پدر ما گفت:‌ای کاش همه مثل تو بودند و‌ای کاش تو می‌شدی فرمانده لشگر، و از این جور حرف ها. بابا گفت: این تلفن را بگیر با فلانی هماهنگ کن و بیا قرارگاه حمزه تا مشکل را حل کنیم. عمداً هم نگفت لشگر 14 تا شک نکند، چون آن زمان فرمانده لشگر 14 هم بود.

بنده خدا رفته بود آن جا. تا به حاج آقا گفته بودند فلانی آمده، ایشان می‌فهمند چه کسی است. می‌گوید: بیاوریدش داخل. از این جا به بعد را حاج آقا خودش تعریف می‌کند. می‌گوید: بنده خدا آمد داخل، اصلاً داشت می‌مرد. اسم و اتیکت من را دید داشت سکته می‌کرد و شروع کرد به عذرخواهی.
بعد هم بابا کارش را حل کرد و رفت. دوست دارم الان آن آقا را پیدا کنم.

این خاطره از این جهت برایم جالب است که پدرم چقدر خالصانه کار می‌کرد که حتی خیلی از بچه‌های سپاه هم او را نمی‌شناختند و چقدر گمنام بود. همیشه می‌گفت اگر کار برای رضای خدا باشد، لزومی ندارد غیر از خدا از آن باخبر باشد.

 

پرتوسخن

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:25 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

*كاظمی مقرهای ضدانقلاب را با پیشروی 120 كیلومتری در خاك عراق منهدم كرد

 

سرلشگر رحیم صفوی فرمانده سپاه پاسداران در خصوص این شهید می‌گوید: شهید كاظمی در تمامی عملیات‌ها به عنوان فرمانده ای بود كه با نبوغ و خلاقیت دشمن را به زمین می‌كشاند، هیچ جبهه‌ای در طول 8 سال دفاع مقدس نبود كه در مقابل لشگر قهرمان 8 نجف اشرف و فرزندان عزیز بسیجی و پاسدار نجف‌آباد و زنجان و بسیاری دیگر از شهرهایی كه به این لشگر می‌پیوستند تاب استقامت بیاورد.

یكی از فرماندهان فتح فاو شهید كاظمی بود، پشت دروازه‌های بصره نیروهای بعثی عراق یورش قهرمان دلاور با صلابت با سكینه و با ارامش چگونه دروازه شرق بصره را شكافت و دشمن، آمریكایی‌ها و اروپایی‌ها را مجبور كرد به صدور قطعنامه 598 كه بعدا تبدیل به قطعنامه نهایی تبدیل شد و به حقوق ملت ایران تن در دادند.

در خیبر در حالی كه پشت سرش 30 كیلیومتر آب بود جزایر مجنون را تصرف كرد و انگشتش قطع شد كه امكان دارو و بهداری وجود نداشت و برای این كه عفونت نكند نمك را در آب می‌ریخت و انگشت قطع ‌شده‌اش را در آب می‌گذاشت تا هم عفونت نكند و هم خون‌ریزی تمام شود.

7 سال بعد از جنگ به دور از خانه و فرزندان و همسر، نه تنها آرامش و امنیت را در كردستان برقرار كرد بلكه با مصوبه شورای عالی امنیت ایران مقرها و مراكز ضدانقلاب حزب دمكرات و كومله را با پیشروی 120 كیلومتری درخاك عراق منهدم كرد.

بعد از قرارگاه حمزه فرمانده نیروی هوایی سپاه شد. بیش از 200 فروند هواپیما و هلی‌كوپتر و انواع موشك‌های برد بلند را سامان داد. در حادثه بم در ساعت‌های اول شهید كاظمی به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را برای نجات مردم بم بسیج كرد، خودش هم فرودگاه بم را آماده كرد هر 13 دقیقه یك هواپیما و هلیكوپتر چه در شب و چه در روز پرواز می‌كرد 30 هزار مجروح را با هواپیما وهلی‌كوپتر تخلیه كرد، 10 شبانه روز نخوابید، این است كه روحیه مردم داری و مردم یاری سردار شما، كه نه تنها در زمان جنگ بلكه در مصیبت‌های همچون زلزله به كمك مردم می‌شتابند.

 

* فرماندهان عراقی می‌گفتند اسم احمد كاظمی،خرازی و باكری كه می‌آمد لرزه بر انداممان می‌افتاد

 

محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در خصوص شهید كاظمی می‌گوید: در فتح‌المبین 270 كیلومتر مربع زمین آزاد و یازده هزار نفر اسیر گرفته شد، ده‌ها توپخانه بدست آوردیم و نقش احمد كاظمی بسیار نقش‌ تعیین‌كننده ای دارد.

دومین عملیاتی كه باز احمد كاظمی درخشید، بیت‌المقدس بود عملیات آزاد سازی خرمشهر و عبور از رودخانه كارون چندلشگر باید از كارون عبور می‌كرد یكی از آنها لشگر 8 نجف بود.

اولین سرلشگرهایی كه وارد شهر خرمشهر شد، لشگر 8 نجف و لشگر 14 امام حسین (ع) بود، یعنی حسین و احمد؛ یعنی همان حسینی كه احمد در وصیتش گفته بود یكی از درهای بهشت از كنار قبر حسین خرازی باز می‌شود و من را باید همین جا دفن كنید.

دو نفر از فرماندهان عراقی راما گرفتیم اینها می‌گفتند وقتی اسم احمد كاظمی، حسین خرازی و مهدی باكری می‌آمد ما لرزه بر انداممان می‌افتاد دعا می‌كردیم و ما روبروی این لشگرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می آمدند و می‌زدند و هیچ كس جلودارشان نبود.

 

* برای چون تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ

 

محمد باقر قالیباف شهردار تهران و از فرماندهان دوران دفاع مقدس درباره او می‌نویسد: خوب شد یعنی بهتر از این نمی‌شد، برای مثل تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ.

 در زلزله ویرانگر بم در نجات زلزله‌زدگان سر از پا نشناسی و یك صد ساعت بیدار بمانی و خواب در مقابل چشمان همیشه بیدار تو سرتسلیم فرود بیاورد و فقط از هوش رفتن بتواند برای ساعاتی كوتاه تو را از تقلای خدمت بی‌منت باز دارد.

وقتی شنیدم كه تو در كمال گمنامی و تواضع میدان دار اصلی امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی، هیچ تعجب نكردم چرا كه از سبیل اخلاص و جوانمردی و ایثار جزی این انتظاری نمی رفت و كسی چه می‌داند كه تو در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی و چه حالی كردی و چه كیفی می‌كردی از اینكه حنجره‌ات از تك و تا افتاده بود و حریف عزم جزم تو نمی‌شد و كم می‌آورد و من چه غبطه‌ها كه نخوردم به حال و روز تو و این كه می‌دیدم تو چقدر از فرش كنده‌ای و در حال عرش شدن هستی.راستی را كه تو خستگی را خسته كرده بودی.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:26 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

این یک داستان واقعی است!

این خاطره را اولین بار سال 1370 در کتاب "یاد یاران" منتشر کردم و مقام معظم رهبری، پس از خواندن آن کتاب، یک صفحه مطلب زیبا نوشتند.

1/3/1361 - جاده اهواز به خرمشهر

تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی"

گردان 2 ثامن الائمه به فرماندهی "قاسم محمدی"

گروهان 1 به فرماندهی برادر "شاملو"

دسته 1 به فرماندهی شهید "امیر محمدی"

آفتاب هنوز مرخص نشده بود که سوار بر کامیون های ایفا، به طرف خط شلمچه حرکت کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. جاده خاکی سیاه را - که برای جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک به هنگام تردد، روغن سوخته رویش پاشیده بودند - طی کردیم تا به خاکریز اصلی رسیدیم.

از کامیون ها پیاده شدیم و در ظلمات شب، پشت سر یکدیگر راه را تشخیص داده، خود را به خاکریز خط مقدم شلمچه رساندیم. آن جا که جلوتر از آن کسی نبود. از نظر آب، جیره خشک (نان خشک، بیسکوئیت، پسته، یک کنسرو تن ماهی و یک کمپوت) خود را ساختیم. یکی یکی و دوتا دوتا از خاکریز بالا رفتیم و به دشت روبه رو سرازیر شدیم.

رزمندگان

تیربارهای دوشکا، دشت را نامنظم و پراکنده زیر آتش گرفته بودند. ضدهوایی شلیکا (چهار لول) زمین را سرخ می کرد و چتر آتشین بالای سرمان می کشید. پنداری آسمان سینه گرفته اش را صاف می کند. خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به جایی که امکان جلوتر رفتن وجود نداشت، رسیدیم. گلوله آر پی جی ای از بالای سرمان رد شد. ارتفاع خاکریز کم بود. سراسیمه به طرف سینه کش خاکریز رفتیم که با فریاد بچه ها و مشاهده سیم خاردار، دریافتیم کنار خاکریز، مین گذاری شده است.

میان ما و دشمن، تنها یک میدان مین فاصله انداخته بود.

در آن میانه، با خنده به یکی دوتا از بچه ها که در اردوگاه عقبه، نماز شب خوان های حرفه ای! بودند، گفتم:

- چی شده ... شما که در اردوگاه، توی نماز شب گریه می کردین و "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" سر می دادین ... حالا این جا دنبال جای امن می گردین؟

که یکی از آنها، آرام گفت:

- هیس س س ... حفظ جون در اسلام واجبه ... اگر الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی ...

یکی از فرماندهان تیپ، همراه بی سیم چی هایش، کنارمان نشسته بود. حواسم را شش دانگ به آن چه رد و بدل می شد، متوجه کردم. از قرار معلوم، و بنا بر اظهار بی سیم چی، بچه های تخریب نمی توانستند میدان مین را در مدت زمان تعیین شده، باز کنند و حداقل معبر را برای نیروها بگشایند.

با شنیدن این پیام، فرمانده، سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد و یک دفعه خیلی تند گفت:

- چند تا از بچه ها داوطلبانه برن میدون مین رو باز کنند.

تنم به لرزه افتاد. آن چه را که از عملیات طریق القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می دیدم.

جلوتر از ما، گردان یک که از بچه های آذربایجان تشکیل شده بود، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بود. پیام را که شنیدند، عده ای برخاستند. شاید بتوانم بگویم همه گردان شان.

زودتر از همه هم، همان هایی که می گفتند "حفظ جان در اسلام واجبه".

در آن سیاهی شب که تنها روشنائی اش گلوله های رسام و منور های کم عمر بودند، در زیر شلیک آر.پی.جی و خمپاره، کنترل کردن شان ساده نبود. آنان که صادقانه عزم شان را جزم کردند، خود را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود صدای خفیف و ملایم بود. می خواستم گریه کنم. می دانستم آن چه را می شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر، بر روی مین ها و متلاشی شدن آنهاست.

نوبت به گردان ما رسید. هنوز منگ بودم. دسته ما جلو رفت؛ نه برای غلت زدن، که برای گذر از رنج آنان که پر کشیدند.

وارد معبر که شدم، بغض، خفه ام کرد. اشکم جاری شد. آر.پی.جی به دست ها شلیک می کردند و از روی اجساد شهدا می گذشتند. بدن ها تکه تکه و هر قطعه در سویی، در معبر، خودنمایی می کرد. پنداری آسمان با همه ستاره هایش در زمین خفته بود.

سعی کرد با مزاح و شوخی، به من روحیه بدهد. با لهجه شیرین آذربایجانی، درحالی که انگشتش را روی بینی می کشید، گفت:

- دلتون بسوزه، من می رم پیش آقا امام زمان!

با نگاه معصومانه ای گفت:

- ولی یه خواهش ازتون دارم... اونم اینه که وقتی به خرمشهر رسیدین، از طرف من اون جا رو زیارت کنین.

آر.پی.جی زن جوانی را دیدم که با شکم روی مین دراز کشیده بود. بدنش سوراخ شده و گلوله هایی که در کوله داشت، می سوختند. در زیر نور کم منور، آن گاه که گفتند همان جا داخل معبر بنشینیم، متوجه شدم لبانش تکان می خورد. با خود گفتم شاید آب می خواهد. سراسیمه و چهار دست و پا، خودم را به طرفش کشیدم. هنوز مو پشت لبش سبز نشده بود. سعی کردم بشنوم که چه می گوید. صدایش خیلی آرام بود و به گوشم نمی رسید. گوشم را دم دهانش بردم.

آخرین لحظات را سپری می کرد. صدای زیبا و آرامش در گوشم طنین انداخت. خوب که دقت کردم، دیدم بدون این که کوچک ترین آه و ناله ای سر دهد، آیات سوره حمد را با نفس می خواند.

- الحمدلله رب العالمین ... الرحمن الرحیم ...

خواند و آرام آرام سوخت.

جلوتر، عزیزی را دیدم که هر دو پایش بر اثر انفجار مین، متلاشی شده و به کناری افتاده بود. رفتم تا او را از زیر آتش دوشکا و تیربار که بی امان می غریدند، به کنار خاکریز منتقل کنم و به محل امن تری ببرم. هرچه اصرار کردم، اجازه نداد جابه جایش کنم. از این که توانسته بود چند مین جلوی پای بچه ها را منهدم کند، خوشحالی می کرد. دوستش که در کنارش بود گفت:

- وقتی رفت روی مین و یک پایش قطع شد، اسلحه اش رو عصا کرد و با پای دیگه رفت روی مین تا بهتر راه بچه ها رو باز کنه.

سعی کرد با مزاح و شوخی، به من روحیه بدهد. با لهجه شیرین آذربایجانی، درحالی که انگشتش را روی بینی می کشید، گفت:

- دلتون بسوزه، من می رم پیش آقا امام زمان!

با نگاه معصومانه ای گفت:

- ولی یه خواهش ازتون دارم... اونم اینه که وقتی به خرمشهر رسیدین، از طرف من اون جا رو زیارت کنین.

به آرامی، شهادتین را بر لب جاری کرد و درحالی که چشمانش از نور منور برق می زد، با لبخندی زیبا، رو به آسمان، نقش بر زمین شد.

در حال حرکت، از جلو پیغام دادند: مواظب مین های جلوی پاتون باشین.

درحالی که مینی سبدی جلو پایم بود، رویم را به عقب برگرداندم تا پیام را به نفرات پشت سرم بدهم؛ یکی از بچه ها را دیدم که شروع کرد به دویدن. نگاهم به پاهایش بود که ناگهان آتش مهیبی از زیر آن بالا زد. آتش، صورتم را که به عقب برگردانده بودم، سوزاند. درد شدیدی وجودم را گرفت و سرم گیج رفت. ناخودآگاه خواستم به جلو قدم بردارم که میدان مین افتادم. تلو تلو می خوردم. خواستم بلند شوم که یکی از بچه ها به طرفم دوید، زیر بغلم را گرفت و به طرف خاکریزی که دقایقی پیش از آن، به دست بچه ها فتح شده بود، هدایتم کرد. چشم چپم درد شدیدی داشت. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. کمی بعد فهمیدم که بر اثر انفجار مین در زیر پای او، موج انفجار و چند ترکش، باعث جراحتم شده است.

درازکش، در کنار چندین مجروح دیگر در خاکریز افتاده بودم. طعم درد را مزه مزه می کردم. ناگهان صدایی از آن طرف خاکریز توجه مان را جلب کرد. سریع نارنجک را در آوردم. سر پیم هایش را صاف کردم که راحت بکشم که صدا فریاد زد:

- هی بچه ها کی اون جاست؟ ما مجروحیم...

جوابش را که دادم گفت:

جامون امنه فقط اگه آمبولانس اومد، ما رو یادتون نره. چهل نفری می شیم.

وسط میدان مین، متوجه حرکتی شدیم. کمی که دقت کردیم، کسی را دیدیم که در میدان مین درحال نشسته، خم و راست می شود. فکر کردم سرباز عراقی است. از این تصور که نکند نقشه ای در کله اش باشد، جا خوردم. قصد کردم بزنمش، ولی نمی دانم به چه دلیل پشیمان شدم. اسلحه را به دست گرفتم و لنگ لنگان به هر سختی ای که بود، به همراه یکی دیگر از بچه ها، به طرف او رفتیم. بالای سرش که رسیدیم، لوله اسلحه را روی سرش گذاشتم و پرسیدم:

- تو کی هستی؟

نور لرزان منور، منطقه را به طور کامل روشن کرده بود. صورتش را که به طرفم برگرداند، وحشت، سراپای وجودم را گرفت. در زیر نور زرد مایل به سرخ منور، چشمی را دیدم که از حدقه درآمده بود و برق می زد. یک طرف صورتش، به طور کامل متلاشی شده بود. نگاهش همچون تیری قلبم را سوراخ کرد. به زحمت لب گشود و با لهجه غلیظ آذری گفت:

- ه ه ه هان ...؟

از لهجه اش فهمیدم خودی است. زیر بازوانش را گرفتیم تا به کنار خاکریز منتقلش کنیم. با هر قدمی که بر می داشت، تکه ای از اعضای بدنش جدا می شد؛ گاهی انگشتی و گاهی قسمتی از پوست صورتش.

او را کنار خودم، در سینه کش خاکریز جا دادم. سرم را کنار قلبش گذاشتم و مانند کودکی، شروع کردم به گریه کردن. هق هق گریه ام با لرزشی عجیب همراه شد؛ وقتی او را به خاکریز بردیم، فهمیدم که او در آن حال مشغول خواندن نماز بوده.

دقایقی بعد، یکی از بچه ها کنارمان افتاد. ناله می کرد. فکر کردم مجروح شده است. به دنبال جای زخم، بدنش را جست وجو کردم. چیزی ندیدم. گفت:

- موج انفجار، سرم رو گرفته. کله ام داره می ترکه!

مدام می نالید. سرش را بر زانویم گذاشتم و آرام آرام دست بر سرش کشیدم تا چشم بر هم گذاشت و خوابش برد.

چرتی زدم؛ نفهمیدم چقدر. ساعت حدود 30/3 صبح بود. هنوز از آمبولانس خبری نبود. در دور دست، صدای مارش عملیات که از بلندگوی نفربرها پخش می شد، به گوش رسید. دوتا از بچه ها که حال شان بهتر بود و قادر به حرکت بودند، از وسط میدان مین به طرف عقب رفتند تا آمبولانس ها را پیدا کند.

چشمانم را که برهم گذاشتم و گشودم، ساعت، حدود 30/4 صبح شد. با صدای نفربرها و آمبولانس ها، از خواب پریدم. خواستم آن را که موج انفجار، سرش را گرفته و روی پایم دراز کشیده بود، از خواب بیدار کنم متوجه شدم جان به جان آفرین تسلیم کرده. آرام سرش را بر زمین گذاشتم. سراغ آن که درحال نماز خواندن بود رفتم. متوجه شدم درحال سجده دعوت حق را لبیک گفته است. هرچه صدایش کردم جوابی نیامد. همین که به دست و پهلویش زدم، نقش بر زمین شد. کم کم متوجه شدم در طی آن دو ساعتی که چرت می زدم، اکثر مجروحان تمام کرده بودند. صدای زیاد بچه ها را که آن سوی میدان مین به دنبال ما می گشتند، شنیدم. به علت تاریکی هوا نمی توانستند ما را پیدا کنند. ناگهان به یاد فندک نفتی را که از اهواز خریده بودم، افتادم. احساس می کردم زمانی به دردم می خورد. از جیب در آورده، روشن کردم و در هوا تکان دادم. آمبولانس ها راه را پیدا کرده، به طرف میدان مین آمدند. هرچه فریاد زدیم:

- نیایین. اینجا میدون مینه!

متوجه نشدند. و یکی دو آمبولانس پهلوی ما آمدند. به لطف خدا هیچ اتفاقی نیفتاد.

چون در خط نباید ماشین ها با چراغ روشن حرکت می کردند، کمک راننده گه گاه با چراغ قوه، نظری به جلو می انداخت. یک بار متوجه تانکی شدیم که با سرعت، از روبه رو درحال آمدن بود. با روشن شدن چراغ قوه راننده تانک، با مهارت تمام از جاده خارج شد و نگذاشت تصادفی مرگبار پیش بیاید.

در طی مسیر، کنار جاده، بر روی کپه ای خاکی جمع کرده، آن جا نشسته بود تا اگر ماشینی آمد، آنها را عقب ببرد. در حال خود بود. نوحه ای را زمزمه می کرد و می گریست.

صبح روز بعد، با قطار سفید هلال احمر، به طرف تهران حرکت کردیم. قطار در هر ایستگاهی که می ایستاد، مردم جلویش را گرفته، و با گل و شیرینی، از مجروحان استقبال می کردند. ساعت 2 نصفه شب بود که قطار در اراک متوقف شد. مردم درحالی که شعار می دادند، گل به روی قطار می انداختند.

بعد از ظهر روز دوشنبه سوم خرداد ماه سال شصت و یک، قبل از رفتن به منزل، عازم بهشت زهرا (س) شدم تا یاران شهید را زیارت کنم. در آن جا، چراغ روشن اتومبیل ها و موتور ها توجهم را جلب کرد. فریاد ها در هم می پیچید و سرور و شادی در همه نمایان بود. خوب که توجه کردم، این کلمات به گوش جانم نشست:

خرمشهر آزاد شد             

             دل امام شاد شد

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:37 PM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon
ravabet_rasekhoon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1392 
تعداد پست ها : 8847
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید کاظمی

با سلام خدمت کاربر محترم سایت

کلیه اطلاعات مربوط به شهدا و خاطرات انها در تالار دفاع مقدس موجود میباشد.خواهشمندیم در از گذاشتن اینگونه پست ها خوداری نمایید در غیر اینصورت پست شما حذف

خواهد شد.با تشکر

 
       
پنج شنبه 1 اردیبهشت 1390  8:49 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها