0

ماهی به نام علمدار

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

ماهی به نام علمدار

 

ماهی به نام علمدار

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:35 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار

اعداد برای بعضی‌ها یك جور دیگر معنا می‌دهد؛ یعنی انگار بعضی اعداد فقط برای آدم‌ها ساخته شده‌اند؛ مثل دهم محرم كه مال امام حسین(ع) است، چهاردهم خرداد كه مال امام خمینی(ره) است، و یازده دی‌ماه كه مال سید مجتبی علمدار است.

شهید سید
مجتبی علمدار

یادم هست «علمدار» را نمی‌شناختم تا اینكه یك نوار دستم رسید. به فامیلی قشنگش حسودی‌ام شد و به سوز عشق عجیبی كه در صدای محزون و دردمندش موج انداخته بود. سید مجتبی علمدار، ویژگی عجیب دیگری هم داشت همین داشتن عدد مخصوص بود.

تولد: 11 دی‌ماه 1345

مجروحیت شیمیایی: یازده دی‌ماه 1364

ازدواج با سیده فاطمه موسوی: دی‌ماه 1370

تولد دخترش زهرا: 8 دی‌ماه 1371

شهادت: 11 دی‌ماه 1375

احساس می‌كنم آدم‌هایی كه تولد و مرگشان در یك روز معین است، یك‌جورهایی دوست داشتنی‌ترند.

*

سال 1362 هفده ساله بود كه به عضویت بسیج درآمد. از داوطلب‌های  بسیجی بود كه به اهواز و هفت‌تپه و كردستان و... عازم شد و مردانه جنگید. چند باری هم در جبهه مجروح شد، ولی بیشتر اوقات بدون مراجعه به پزشك، زخم‌هایش را درمان می‌كرد، تا سرانجام در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، شیمیایی شد؛ اما خودش را از درمان معاف كرد.

*

سربه‌زیر و دقیق بود، متواضع و خالص. با رفقا برای جوانان بیكار، كار پیدا می‌كردند. دوست داشت عرق شرم بر پیشانی هیچ جوانی ننشیند. می‌گفت جوان باید توی جیبش پول داشته باشد تا جلوی دوستانش خجالت نكشد.

سر زدن به خانواده‌های كم‌بضاعت و بی‌بضاعت جزء برنامه‌های ثابت هفتگی‌اش بود. با اینكه روز در تلاش بود، نماز شبش ترك نمی‌شد. عاشق زیارت عاشورا بود. نزدیكش كه می‌شدی ذكر «یا زهرا» از لبش می‌شنیدی كه یكریز بود و دم به دم. نفس گرمی داشت و مداح اهل‌بیت(ع) و آنانی بود كه به خاطر اهل‌بیت در خون سرخشان غوطه‌ور شده بودند. بعد از جنگ، دلش كه به یاد رفقای شهیدش می‌گرفت، مراسم راه می‌انداخت و می‌خواند. اغلب هم شعرهای خودش را می‌خواند:

ای كاش شور جنگ در ما كم نمی‌شد

بیت‌الزهرا، مسجد جامع، امام‌زاده یحیی(ع)، مصلای امام خمینی(ره)، هیئت عاشقان كربلا و منازل شهدا صدای پر سوز و هجران او را از یاد نخواهد برد.

*

همسرش می‌گفت: یك بار خواب پیامبر(ص) را دیدم. گفتند تعبیرش این است كه همسرت «سید» است. اكثر خواستگارهای من سید نبودند. یكی دو ماه بعد از آن خواب بود كه آقا مجتبی با یك سكة یك تومانی و یك جلد قرآن آمد منزل ما. گفت قرآن را باز می‌كنم، اگر خوب آمد با هم حرف می‌زنیم. چشمانمان با نام زیبای پیامبر روشن شد و سورة محمد(ص) آمد. ... با مهریة سیصد و پنجاه هزار تومان، زندگی مشتركمان آغاز شد.

شهید سید مجتبی
علمدار

*

دی‌ماه برای او ماه سرنوشت‌ها بود، هر سال از اول تا یازدهم دی‌ماه ناراحتی و بیماری‌اش شدت می‌گرفت. وقتی میگرن عصبی‌اش شروع می‌شد، مسكن می‌خورد، اما درد تسكین نمی‌یافت. پتو به دور سرش می‌پیچید و از درد فریاد می‌زد. دائم از اهل خانه معذرت می‌خواست و می‌گفت مجبورم فریاد بزنم.

*

روزهای آخر اصلاً حال خوبی نداشت. می‌خواستم از محل كارم مرخصی بگیرم و مجتبی را دكتر ببرم. موافقت نكرد. گفت تو و زهرا بروید من با یكی از رفقا می‌روم دكتر. دیدم كه  غسل كرد و پس از آن گفت: آقا پرونده‌ام را امضا كرده و فرموده تو باید بیایی. دیگر نگرانی ماندن در این دنیا ،بس است.

*

یك هفته در بیهوشی كامل بود تا اجازة مرخصی از این دنیا را به او دادند. درد كشید، خیلی زیاد. در وصیت‌نامه‌اش دربارة نماز اول وقت توصیه كرده بود و معرفت به قرآن كریم: «سعی كنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دكورها و طاقچه‌های منزل‌تان»... «نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود، بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری باشید كه همان ولی فقیه است. دشمنان اسلام كمر همت بسته‌اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت كنید تا كمر دشمنان ولایت را بشكنید.

*

علمدار یك دستمال سبز داشت برای مراسم مداحی و گرفتن اشك چشم خودش كه به اشك چشم خیلی از دوستانش هم متبرك بود. وصیت كرده بود قبل از اینكه جنازه را در قبر بگذارند، یك نفر داخل قبر شود و مصیبت حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) را در قبر بخواند و هنگام دفن هم آن دستمال سبز را روی صورتش بگذارد. می‌گفت از شب اول قبر می‌ترسم و دلم می‌خواهم اجداد پاكم به دادم برسند.

*

یازدهم دی‌ماه 75، در گلزار شهدای ساری، جمعیت مشایعت كنندة مجتبی تا بهشت، یكصدا فریاد می‌زدند: یا مهدی(ع)، یا زهرا(س)، آن روز غمی عجیب پیچیده بود در سینة كوچك زهرا علمدار، كه می‌دید بابای او، یعنی مجتبی علمدار، در روز تولدش؛ تولد واقعی‌اش را در آسمان‌ها جشن می‌گیرند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:35 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار

 

علمدار عشق

شهید سید مجتبی علمدار

غروب پنج شنبه به اتفاق یكی از همكارانم به سمت ملا مجدالدین ساری حركت می كنیم تا دركنار مزار شهدا عقده های دل را وا كرده و با آن ها به درد دل بنشینیم . آرامگاه ،  عصر پنج شنبه  بسیار شلوغ است . بعد از خواندن زیارت نامه شهدا به سمت قطعه ی شهدا می رویم . با سكوتی كامل و در خود فرو رفته از هر ردیف می گذریم . چشم مان بر سنگ نوشته ها می افتد ، یكی در شلمچه ، دیگری در فاو ، آن یكی در هفت تپه ، شهیدی از مهران ، آن یكی در دهلران و دیگری در درگیری با منافقین به شهادت رسیده است . آن ها چقدر مظلومند و غریب . روی سنگ قبری ، شاخه گلی پرپر شده قراردارد و روی سنگ قبر دیگری خاك !  بر سرمزاری نیز، یك نفر در حال خواندن قرآن است . عابران در حال گذر، فاتحه ی دسته جمعی می خوانند . به سمت  قطعه ای  دیگر می رویم قبرها را یكی پس از دیگری پشت سر می گذاریم . در همین هنگام دلم به من نهیب می زند و می گوید تویی كه این گونه راحت از كنار آن ها می گذری باید بدانی آنان چه كسانی اند و چه كرده اند و چه رشادت ها از خود نشان داده اند  تو این گونه آزاد و فراغ بال زندگی  كنی .  در همین افكار هستم كه  جمعیتی  نظرم را به سوی خود جلب می كند . به همكارم می گویم : آن جا چرا شلوغ است ؟  حس كنجكاوی و حس خبرنگاری ما را بر آن سو می كشد . در كنار قبر می ایستیم . روی سنگ قبر نوشته شده است « شهید سید مجتبی علمدار». با دیدن نام این شهید به یاد یكی از دوستان هیئت تحریریه می افتم كه می گفت : «شهید علمداریكی از پر آوازه ترین شهیدان استان مازندران است ، مداح اهل بیت شهید سید مجتبی علمدار ولادت 21 رمضان سال 1345 جانباز شیمیایی كه در سال 1375 بعداز سال ها درد و رنج به شهادت نایل آمد . شگفت آور آن كه روز و ماه تولدش بنابر سال شمسی با روز و ماه شهادتش یكی است .سر دبیرمان می گفت :بیشتر زنگ هایی كه خارج  استان به ما زده می شود به ما می گویند: « چرا از شهید علمدار چیزی نمی نویسید ؟ « راستی چه شده است در بین چهارده هزار شهید استان مازندران و گلستان او را بهتر از همه می شناسند . همین بهانه ای می شود تا گزارشی تهیه نماییم .  از آن جا كه اسلحه خبرنگاری یعنی دوربین ،  ضبط ونوار را به همراه داریم تصمیم مان را عملی می سازیم و با كسانی كه در اطراف قبر این شهید جمع شده اندبه گفت و گو می پردازیم اكثر كسانی كه  حضور دارند به كاری مشغول هستند ، یكی خرما و دیگری شیرینی پخش می كند ، یكی گلاب می پاشد ، دیگری قرآن می خواند و دختری نیز شاخه گل های گلایل و رز قرمز و سفید و صورتی را  روی سنگ قبر مرتب می كند . بر حسب اتفاق مادر شهید علمدار نیز در آن جا حضور دارد و ما هم برای شناخت و معرفی بیشتر سید مجتبی با مادر او به گفت و گو می نشینیم : « مادر هر شهید » غروب هر پنج شنبه بی قرار می شود  همین كه در كنار مزار فرزندش قرار می گیرد و فاتحه ای  می خواند آرامش پیدا می كند و اگر یك پنج شنبه به دلیلی نتواند بیاید ، انگار كه چیزی گم كرده است .»

همكارم از او می پرسد  : « چه ویژگی های اخلاقی در شهید علمدار وجود داشت كه بعضی این گونه به او معتقدند تا جایی كه از او حاجت می خواهند ؟ »  در پاسخ مان می گوید  : « او خالص بود و عشق به ائمه داشت . بدون تظاهر و ریا فعالیت هایی را برای یتیمان انجام می داد » .كمی مكث می كند و می گوید : « روزی دختر هشت یا نه ساله ای را دیدم كه كنار قبر شهید  گریه می كند . پرسیدم : مگر شما شهید را می شناختید ؟ دخترك در جوابم گفت : « زمانی كه شهید علمدار مربی قرآنم بود در مسافرتی با او همراه بودم .» بعد فهمیدم  آن دختر فرزند شهید است و سید مجتبی به فرزندان شاهد و یتیمان عشق می ورزید . او همیشه به من می گفت : « چون فرزندان شاهد كسی را ندارند ، ما وظیفه داریم به اندازه فرزندان مان به آنها توجه كنیم » . از او می پرسیم آیا از شهید فرزندی به یادگارمانده : « بغض می كند و می گوید دختری به نام زهرا » به او می گویم خاطره ای از شهید برای مان بگوید . او می گوید بهتر است خوابم را بگویم : « دو شب پیش از شهادت ، او را در عالم خواب دیدم كه در حال كندن قبرش بود. به او گفتم : پسرم تو كه حالت مساعد نیست این چه كاری است كه  انجام می دهی ؟  خسته می شوی ؟ در جوابم گفت : مادر مگر خبر نداری كه من خانه ای خریده ام كه باید آن را درست كنم » دو روز بعد ، « در حال انتقال از بیمارستان امیر مازندرانی  به تهران در حالی كه ذكر یا حسین (ع) و یا زهرا(س) بر لب داشت جان سپرد… »

با همسر شهید نقی زاده كه در كنار قبر شهید علمدار با او آشنا شدیم به ما می گوید: من به او اعتقاد دارم. « هنگامی كه به خواستگاری دخترم آمده بودند ،  مردد بودم. نمی دانستم با این مسئله چگونه برخورد كنم تا این كه آمدم این جا از شهید علمدار خواستم كه مرا در این امر مهم یاری كند. به او گفتم شوهر من همانند شما جانباز شیمیایی بوده وبه شهادت رسید اورا به جدش قسم دادم و گفتم به فكر دخترم باش تا هرچه خیر اوست در سر راهش قرار گیرد و شكر خدا نیز چنین شد. »

سید محمد عالی نژاد ، رییس مركز فنی و حرفه ای 22 بهمن ساری با شهید علمدار از طریق یكی از دوستانش آشنا  شده بود ، .او می گوید : شهید علمدار در بازی بسكتبال هر بار برای پرتاپ توپ به سمت سبد بازی حركت می كرد  نام امام زمان (عج) را بر زبان جاری می ساخت.و تعجب این كه پرتاپ توپش همیشه به گل می نشست .  معافی ، كارشناس حقوق قضایی در مورد شخصیت شهید علمدارمی گوید : « شهید علمدار به عنوان یك بسیجی در راه خدمت به نظام ، حفظ نوامیس و دفاع از كشور در جنگ تحمیلی حضور فعال داشت . در دوران سازندگی برای حفظ وحدت وانسجام نیروهای متدین تلاش و كوشش می كرد و با مداحی و ذكر مصیبت اهل بیت در خدمت اهل بیت بود تا این كه به شهادت رسید .» او ایمان را دلیل بر جستگی و متمایز بودن شهید علمدار می داند و می گوید : « هر چه درجه ی ایمان رفیع تر باشد انسان ها را متمایز می كند . »

آقای بی نیاز كه هم محلی شهید علمدار است در مورد اومی گوید : « قبل از شهادتش می دانستم كه او كربلایی است و باید می رفت . و در زمان رفتن شور و حالی خاصی داشت و هنگامی كه تربت امام حسین را به او دادند در آن زمان همه ،  دیدند كه چقدر راحت پرواز كرده بود .» فرزند شهید سید هادی رضایی او را سالار و بزرگوار معرفی می كند « من هر وقت به آرامگاه می آیم اول به زیارت قبر شهید علمدار و بعد بر سر مزار پدر خود حاضر می شوم ، او علت این كارش را این گونه بیان می كند : « شهید علمدار یكی از یاوران حضرت زهرا (س) بود. ا و نام حضرت زهرا (س) را با حالتی خاص و عاشقانه بر زبان جاری می ساخت به طوری كه مارا منقلب می ساخت . او به ما می گفت : اگر در هر مشكلی نام حضرت زهرا (س) را سه بار بر زبان جاری كنیم ، مشكل مان حل می شود  و من نیز با این كار حاجت گرفتم . او مشوق خیلی خوبی برای من بود » .

عباس علی حاجیان از طریق برادر آزاده مسكار با شهید علمدار آشنا شده است ا ونیز هر بار كه به آرامگاه می آید ، بر سر مزارشهید  فاتحه ای  می خواند . او از ما می خواهد با توجه به ترافیك تبلیغات تلویزیون و ماهواره و غیره ، رغبتی را در جوانان ایجاد كنیم تا جوانان حافظان اصلی انقلاب اسلامی شده و خادمان واقعی وطن را بشناسند و آن ها را الگو و سر مشق خود در زندگی قرار دهند .

جوانی كه درحال خواندن قرآن است نظر مارا جلب می كند.   پس از سلام و احوال پرسی از او می خواهیم نحوه ی آشنایی با شهید را برای مان    بگوید : از طریق برادرم با شهید آشنا شدم . امشب  آمده ام تا از اوحاجت بگیرم . و البته تا به حال چند بار حاجتم را از ایشان گرفتم . » او معتقد است « انسان وقتی زندگی اش تباه می شود كه راه شهدا را ادامه ندهد ». او می گوید: « ما باید قدر شهدا را بدانیم واز خود بپرسیم كه آن ها برای چه رفته اند و برای چه به شهادت رسیده اند .»

در حال خروج از مزار كودكی را می بینیم كه با اشاره به مادرش می گوید : « مامان این جاست » . من و همكارم با تعجب به هم نگاه می كنیم. مادرش به سمت ما می آید . پس از سلام از مادرش می پرسیم كه منظور فرزندتان قبر كدام شهید است؟ خانم با لبخند می گوید : « شهید علمدار » و بعد ادامه می دهد : « بار دوم است كه به این جا آمده ایم چون من فراموش كرده بودم پسرم راه را به من نشان داد » . نام فرزندش محمد حسین است . مادرش می گوید : « یك بار اورا به این جا آوردم و« سی دی » شهید علمدار را برای او خریدم . هر كس كه به منزل ما می آید سی دی را برایش روشن می كند .  او در طول راه آن قدر به من و پدرش گفته بود كه : « گل نخریدیم ؟ شمع و كبریت نخریدیم » كه ما وادار شدیم شمع بخریم .

با تاریك شدن هوا ، آرامگاه آهسته آهسته خلوت می شود وما نیز قصد رفتن می كنیم . وقتی از كنار  مزار  شهید علمدار می گذریم نگاهی به قبرش می كنیم . شمعی را كه محمد حسین روشن كرده بود هنوز روشن است . چند لحظه ای مكث می كنیم و من به نور كم شمع خیره می شوم این جمله شهید مطهری از ذهنم عبور می كند : « شهدا شمع محفل بشریتند . »

منبع:نشریه سبز وسرخ

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:35 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار

 

 چگونگی مسلمان شدن یک دختر مسیحی

از زاکلین زکریای ثانی تا زهرا علمدار

فرهنگ دفاع مقدس، به تعبیر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای چون گنجینه‌ای تمام نشدنی است. از همین رو با همه‌ی كارهایی كه تا كنون در شناختن و شناساندن این حماسه‌ی ماندگار انجام یافته است. زمینه‌ی چنین تلاش‌های فرهنگی هم‌چنان باقی است و هر زمان به شكلی و در قالبی نوتر، می‌توان درس‌هایی از این حماسه تدوین كرد و آموخت و نشر داد، تا جهان و جان‌های حق جو، مجذوب جلوه‌ها و زیبایی‌های این حماسه شوند. خواستیم از شهید سید مجتبی علمدار بنویسم، در جستجوی موضوعی بودم تا نگارش را آغاز كنم، كه به یاد سرهای مقدس شهدای كربلا افتادم كه در مسیر انتقال به كوفه وقتی به وادی «قنسرین»1 فرود آمدند، راهب مسیحی سر مقدس حضرت ابا عبدالله را برای مدت یك شب اجاره كرد، اما آن سر مقدس با جوان راهب شروع به سخن گفتن كرد، .و همین نیز موجب هدایت راهب به دین اسلام شد. با یادآوری این رویداد تاریخی، به یاد دختر جوان آذربایجانی افتادم، ژاكلین را می‌گویم. همو كه در عالم رویا با شهید علمدار آشنا شده و همین سرآغاز فصلی نو در زندگی او شده است. شاید این موضوع را در نشریات دیگر خوانده باشید، حیف‌مان آمد ما از كنار این اتفاق بزرگ بگذریم كه چگونه ژاكلین ذكریای ثانی دختر جوان 23 ساله‌ی مسیحی، مسلمان شد. خودش این گونه بیان می‌كند:« راستش من از یك خانواده‌ی مسیحی هستم و در مورد دین اسلام هم اطلاعات چندان زیادی نداشتم، همین قدر كه توی كتاب‌های درسی نوشته بودند می‌دانم و بس. وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم كه برمی‌گشت به فرهنگ زندگی‌مان. توی كلاس ما دختری بود به اسم «مریم» او حافظ 18 جز قرآن كریم است. نمی‌دانم چرا؟ ولی از همان اول كه دیدمش توی دلم جا گرفت. بعد از تلاش فراوان به هر حال یك روز موفق شدم دوستی خود را با او اظهار كنم و او هم خوشحال شد. از آن روز به بعد هر روز كه می‌گذشت بیشتر به او و اخلاقش علاقمند می‌شدم. دوست داشتم در هر كاری از او تقلید كنم. با راهنمایی‌ها و كتاب‌هایی كه برایم می‌آورد هر روز بیش از پیش به اسلام علاقمند می‌شدم، او همراه هر كتاب تعدادی عكس و وصیت‌نامه‌ی شهدا را هم برایم می‌آورد و با هم می‌خواندیم كه تقریباً هر هفته با شش شهید آشنا می‌شدم. اواخر اسفند 77 بود كه از طرف مدرسه برای سفر به جنوب ثبت نام می‌كردند و من خیلی مشتاق بودم كه در این اردو شركت كنم. اما نمی‌دانستم كه این موضوع را با خانواده‌ام چطور در میان بگذارم به خصوص اگر متوجه می‌شدند كه یك سفر زیارتی است؛ به همین خاطر به آن‌ها گفتم كه یك سفر سیاحتی است و چون من عضو گروه سرود مدرسه هستم باید به این اردو بروم ولی آن‌ها اصلاً با رفتن من موافقت نمی‌كردند. تا این كه روز 28 اسفند ماه ساعت 3 نصف شب بود كه یادم افتاد خوب است دعای توسل بخوانم. كتاب دعایی را كه از مریم گرفته بودم، باز كردم و شروع كردم به خواندن. نمی‌دانم در كدام قسمت از دعا بود كه خوابم برد. در عالم رویا، در بیابان برهوتی ایستاده بودم. دم غروب بود. مردی به طرفم آمد و رو به من گفت:«زهرا ... بیا ... بیا ... می‌خواهم چیزی نشانت بدهم.» او تكرار می‌كرد و من هر چه می‌گفتم اسم من زهرا نیست، اسم من ژاكلینه. انگار گوشش بدهكار نبود. جای خیلی عجیبی بود. یك سالن بزرگ كه عكس‌ شهدا بر دیوارهای آن آویزان بود. آخر آن‌ها هم عكسی از آقا سید علی خامنه‌ای. به عكس‌ها كه نگاه می‌كردم، احساس می‌كردم دارند با من حرف می‌زنند، ولی من چیزی نمی‌فهمیدم. تا این كه رسیدم به عكس آقا. آقا هم شروع كرد به حرف زدن. این جمله را خوب یادم است كه گفت:« شهدا یك سوزی داشتند كه همین سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند. مثل جهان‌آرا، همت، باكری و علمدار ...»‌ همین كه آقا اسم شهید علمدار را آورد. پرسیدم كه او كیست؟ چون اسم بقیه را شنیده بودم ولی اسم او را نشنیده بودم. آقا نگاهی انداخت به من و فرمود:«علمدار همانی است كه پیشت بود، همانی كه ضمانت تو را كرد كه بتوانی به جنوب بیایی.» به یكباره از خواب پریدم، خیلی آشفته بودم. نمی‌دانستم چه كار كنم. صبح وقتی پدرم اصرار فراوان مرا برای ثبت نام به جنوب دید، گفت: به این شرط می‌گذارم بروی كه بار اول و آخرت باشد. با اسم مستعار«زهرا علمدار» برای جنوب ثبت نام كردم و اول فروردین 78 عازم جنوب شدیم. در راه به خوابی كه دیده بودم خیلی فكر كردم. از بچه‌ها درباره‌ی شهید علمدار پرسیدم، ولی كسی چیز زیادی از او نمی‌دانست. وقتی اتوبوس‌ها به حرم امام خمینی رسیدند، از نوار فروشی‌‌ای كه آن‌جا بود سراغ نوار شهید علمدار را گرفتم كه داشت. كم مانده بود از خوشحالی بال درآورم. هرچی بیشتر نوار شهید مجتبی علمدار را گوش می‌دادم بیشتر متوجه می‌شدم كه آقا چه می‌گفت. در طی ده روز سفری كه به جنوب داشتیم، تازه فهمیدم اسلام چه دین شیرینی است. به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود. انگار توی یك عالم دیگری بودم كه وجود خارجی ندارد. یك لحظه حس كردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و زیارت عاشورا می‌خوانند اطلاع دادند كه فردا مقام معظم رهبری به شلمچه تشریف می‌آورند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. به همه چیز رسیده بودم، شهدا، جنوب، شلمچه، شهید علمدار و حالا هم آقا. ساعت 9 صبح فردا بود كه راهی شلمچه شدیم و آن‌جا بود كه مزه‌ی انتظار را فهمیدم. فهمیدم كه انتظار چقدر سخت و تلخ است. شیرین هم است. خاك شلمچه باید برخود می‌بالید از این كه آقا بر آن قدم گذاشته است. در آن لحظات حلاوت اسلام را از ته قلبم حس كردم و شهادتین را بر زبان جاری كردم. هنگامی كه شهادتین را گفتم حال دیگری داشتم. این كه من هم مسلمان شده بودم، من هم مثل بقیه شده بودم، اما باید بگویم كه تا مدت‌ها تمام فرایض را مخفیانه به جا می‌آوردم. تا این كه در 28 خرداد سال 78 تصمیم گرفتم رك و پوست كنده به خانواده‌ام بگویم كه مسلمان شده‌ام. هنگامی كه مساله را مطرح كردم، همه عصبانی شدند، از آن روز به بعد دیگر در خانه كسی رفتار خوبی با من نداشت. همه‌اش می‌گفتند تو دیوانه شده‌ای ـ تو كافر شده‌ای و از این حرف‌ها، آن‌ها فشار زیادی به من می‌آوردند حتی كار به ضرب و شتم كشید. به عقیده من وجود انسان مثل «مس» می‌ماند و مشكلات هم ماده‌ای هستند كه مس را به طلا تبدیل می‌كنند. یعنی مشكلات كیمیا هستند. این كیمیاست كه مس را تبدیل به طلا می‌كند. برای من مسئله‌ای نیست. همه‌ی فامیل می‌گویند تو دیوانه شده‌ای ولی من می‌گویم: الا بذكر الله تطمئن القلوب.

احمد رضایی شرفداركلایی ـ ساری

برگرفته از مجله‌ی فكه با تلخیص

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:36 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار


وصیت نامه و چند خاطره از شهید  سید مجتبی علمدار

شهید سید مجتبی علمدار

« فرازهایی از وصیت نامه‌ی مداح اهل بیت، جانبازِ شهید حاج سید مجتبی علمدار »

.. به همه شما وصیت می كنم، همه شمایی كه این صفحه را می خوانید، قرآن را بیشتر بخوانید، بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید، بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان كنید، سعی كنید قرآن انیس و مونستان باشد، نه زینت دكورها و طاقچه های منزلتان.

شیعه ها! مسلمونا! حزب اللهی ها! بسیجی ها! و.. نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری كه همان ولایت فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولایت فقیه را از ما بگیرند شما همت كنید، متعهد و یكدل باشید تا كمر دشمنان بشكند و ولایت فقیه باقی بماند.

.. زمانی كه زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنید . تنها امید من كه همان دستمال سبزی است كه همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روی صورتم بگذارید .

***

چند خاطره از زبان دوستان نزدیک سید

1)شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و .. ول کن بابا!  می گفت: نه ! کسی که در این راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در این راه نیست ، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب این راه کرده اید.

شهید سید مجتبی علمدار

2)برنامه هیات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه اینها نتیجه تواضع،  فروتنی و اخلاص سید بود.

3)یکبار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تو مراسمها و روضه اهل بیت(ع) اصلاً گریه ام نمی گیرد و نمی توانم گریه کنم! سید گفت: اینجا هم که من خواندم گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گریه ات نمی گیرد! این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داری برو مشکلت را حل کن،گریه ات می گیرد!اما این سید می گوید مشکل از من است! بعدها می دیدم که او جزء اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.

4)دو تا برادر بودند که به ظاهر هیأتی نبودند و به قول بعضی ها آن هیپی ..!! این دو شیفته سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید وارد هیأت شدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه می آیند؟! یک شب دنبال آنها راه می افتد، می بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین! این خانم هم پشت در می نشیند و گوش می دهد متوجه می شود از زیرزمین صدای مداحی می آید. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با دیدن این صحنه مادر هم تحت تاثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشیده می شود. 

خود سید بعدها تعریف کرد که این دو تا برادر یک شب آمدند گفتند: سید! مادرمان می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید شما من را که نماز نمی خواندم،نمازخوان کردید! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!

5)شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ای آقا سی سال عمر که این حرفها را ندارد!

و به مصداق همان حرفی که سید گفته بود، همگان دیدیم که سرانجام در سی امین بهار زندگی، سید مجتبی جاودانه شد.

6)من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: این چه کاری است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر به سوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید، مداح ایشان است. امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد.

7)شبی که حال سید بسیار وخیم و تنفس او بسیار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقی که دستگاه تنفس مصنوعی بود بردیم در حالیکه تنفس بسیار سریعی داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروی بیهوشی به او تزریق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرین جمله ای که از سید شنیدم و بعد از آن تا زمان شهادت بیهوش بود، این بود: یا عمه سادات! یا زینب کبری!

***


اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:37 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار


نامه دختر شهید علمدار به پدر شهیدش

بابا مجتبی سلام

امیدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. یادش بخیر! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم می آمدی.همیشه خبر آمدنت را خانم مربی ام به من می رساند: سیده زهرا علمدار! بیا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک می نشستی و لحظه ای بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفیدم را به تو می دادم و با حوصله ای بیاد ماندنی آن را بر سرم می گذاشتی و بعد بند کفشهایم را می بستی و در آخر، دست در دستان هم بسوی خانه می آمدیم و با مامان سر سفره ناهار می نشستیم و چه بامزه بود.

راستی بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برایت و بعد از آن با صدای بلند، رو به روی عکس تو ایستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک می شود. مادر می گوید: بابا خیلی مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من می خواهم بعد از این نامه ای برای خدا بنویسم و به او بگویم که می خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند.

ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سیده زهرا

***

پای درس سید

آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی می دهد. حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه نشستند و گفتند: یا زهرا ، یا حسین (ع) آن وقت گواهی بدهد که مثلاً ما شنیدیم فلان جا لهو و لعب گفت، بیهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتی کرد.

... احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا  خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم.

منبع:وبلاگ قافله شهدا


اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:38 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ماهی به نام علمدار

علمدار عشق سید مجتبی عزیز از دیار طبرستان از دیار علویان از تبار صالحان
برای امثال او هیچ مزدی بهتر از شهادت نیست درود رسولان و امامان بر شهدا
درود صدیقین وپاکان بر لشکر 25 کربلا
همچنین لشگر 17 علی بن ابیطالب و نیز لشگر عاشورا و لشگر 10 سیدالشهدا ولشگر 27 محمد رسول الله و لشگر ثارالله و لشگر امام حسین و فرمانده این لشگر که در سالگرد شهادتش هستیم یعنی دلاوری بنام سرلشگر پاسدار شهید مهندس حاج حسین خرازی رضوان الله تعالی علیه هم ایشان که دست راستشان را در عملیات خیبر دادند و جان عزیزشان را در کربلای 5 تقدیم خدا کردند
بخدا در مقابل عظمت این بزرگان دیگر نمی دانم چه بگویم - التماس دعا- خدا حافظ

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 31 فروردین 1390  8:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها