شكويالغريب، در واقع دفاعيهاي است كه عينالقضات در زندان بغداد مينويسد. اين درخشانترين دفاعيه اگرچه سال 1360 به زبان فارسي ترجمه شده بود، اما اين ترجمه ناشناخته بود و چندان در جامعه علمي ما حضور نداشت.
آقاي جمشيدنژاد، ترجمه بسيار روان و سليسي از اين اثر ارائه كرد. با توجه به سختيها و غوامضي كه ترجمه زبان عربي دارد، اين كار جاي سپاس فراوان دارد. در زبان عربي چنان يك كلمه از لحاظ معنايي پر بار است كه تا مترجم به اين مبنا و معنا اشراف نداشته باشد امكان ترجمه وجود ندارد.اشراف مترجم بر اين زبان محرز است. ايشان اشعار عربي را به نظم آوردند و نظم از جمله عوامل اصيل سرور معنا و ايجاد لذت ادراك است و اين كار بسيار ارزشمندي است. مترجم با اين كار، هم شكويالغريب را از غربت درآورد و هم ترجمه روان و سليسي از آن ارائه كرد.
مشهور است كه عينالقضات وقتي به دار نزديك شد، دار را در آغوش گرفت و بخشي از آيه 227 سوره شعراء را قرائت كرد.
او در شبچهارشنبه 6 جماديالآخر سال 525 بر دار شد و بعد از چند روز پوست بدن او را كندند و در بوريايي آلوده به نفت پيچيده سوزاندند و خاكسترش را به باد دادند تا اثري از او نماند و شبانه اين كار را انجام دادند، چون احتمالا داراي طرفداراني بودند كه از ترس آنها اين كار را كردند.
شطحيات در عرفان اسلامي
ماهيت عرفان اسلامي و سير عرفان در تمدن اسلامي، الزاما بيان شَطَح (يعني كلماتي كه عقل آنها را نميفهمد و عشق آنها را مشق ميكند) را اجتنابناپذير ميكرد، علت سربداري هم عينالقضات و هم سربدار بزرگ پيش از او ـ حلاج ـ و هم سربه دار سربلند پس از او ـ شيخ اشراق ـ از ديدگاه علما و عقلا شطحيات آنها بوده است.
بيان شطحيات محصول تأثيرپذيري عرفان اسلامي از اديان ديگر نبود، مسيحيت به اين حد از شطح نرسيده بود كه به عرفان اسلامي شطح را بياموزد و همچنين برخي از نسبت سكريان خراسان چون بايزيد بسطامي و تأثيرگذاري عرفان هند و بوديسم در اين امر سخن گفتند كه بنده مطلقا اينها را رد ميكنم. تأثير و تأثر ميتوانست وجود داشته باشد، لكن ماهيت عرفان بودايي عامل و انگيزه ظهور شطح در عرفان اسلامي نيست. به نظر بنده شطحيات ريشه در قرآن و سنت داشت.
قرآن در مواردي هر گونه مرز ميان عابد و معبود و رب و بنده را برداشته بود، «يحبونهم و يحبونه: دوستشان ميدارد و دوستش ميدارند.»
مجال آن نيست كه از ذات «يحبونهم و يحبونه» و «راضيه مرضيه» كه بصراحت اين را فرياد ميزند كه در اين نسبت، نسبت بين حاكمي و محكومي، غالبي و مغلوبي، خدايي و بندگي از ميان برداشته شده است، سخن بگويم.
عينالقضات با زلاليت قلب خود اينها را مشاهده ميكرد و در هر كوي و برزني به صلا درآورد، دارها برافراشته شد تا زبان در كام شد. سوختنها صورت گرفت تا ديدند كه بايد اسرار بپوشانند و حافظ گفت: جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد.
همچنين علاوه بر قرآن، كلماتي از پيامبر(ص) بشدت شَطَح است. ايشان ميفرمايند: «لي معالله اوقات لا يسعه فيه ملك مقرب و لا نبي مرسل، أنا هو و هو انا و أنا أنا و هو هو: من با خداوند قرار ملاقاتهايي دارم كه در آن ساعت هيچ نبي مرسل و ملك مقربي حق حضور ندارد. من اويم و او من است و اين حلول و اتحاد نيست و همان زمان من منم و او اوست.» منظورم اين است كه عينالقضات معصومانه از قرآن و رسول(ص) سند ميآورد كه جز كلام قرآن و سنت نگفتيم.
معتقدم ريشه اين شطحيات در كتاب و سنت بود و از رابعه هم شروع شد، در قرون دوم و سوم هجري هم عرفاي زيادي وجود دارند. به هر حال آنچه سبب سربداري اين سربهداران شد، شطحيات آنها بود كه ريشه در كتاب و سنت داشت و مهمترين دستمايه اين درخشانترين دفاعيه عرفا بر پاكدامنيشان در كلام خداوند مستور است.
جالب است كه عينالقضات سردسته عرفا را جنيد ذكر ميكند و جنيد را شاگرد امام علي(ع) ميداند. شطحيات عرفا لب و مغزي است كه در حقيقت دين وجود دارد و عرفا به جاي اينكه صورت را برجسته و تزئين كنيم، به اظهار باطن پرداختند و در واقع تنها جرمشان اين است كه بر ظاهريان بواطن را نشان دادند.
2 جريان مقابل شطحيات
در مقابل اين شطحيات 2 جريان در عرفان اسلامي از ابتدا شكل گرفته است. جريان اول، جرياني دروني و جريان دوم، جريان بروني بود. جريان دروني متوجه شد كه اگر بخواهد همينگونه حركت كند علماي ظاهر در تباني خائنانه با حاكمان و سلطنتمداران ريشه عرفان را از بين ميبرند و دين را از حقيقت آن تهي ميكنند و لذا به يك تاكتيك دروني روي آوردند و آن وجه سُكري به وجه سَهوي تبديل شد.
بلخاري: شطحيات عرفا لب و مغزي است كه در حقيقت دين وجود دارد و عرفا به جاي اينكه صورت را برجسته و تزئين كنند، به اظهار باطن پرداختند و در واقع تنها جرمشان اين است كه بر ظاهريان بواطن را نشان دادند
مستحضر هستيد كه در ساحت عرفان يك جريان و مشرب سكري وجود دارد كه بايزيد سردسته آن است. در جريان سكري و مستي، غايت مستي است. شريعت مهم و معتبر است و من هيچ سكري را ضد شريعت نديدم. اگر كلامي هم بظاهر ضد شريعت بود حتما بايد آن را تأويل كرد.
در كنار جريان سكريها كه طريقت و حقيقت را مقدم بر شريعت ميدانستند، سهويها به وجود آمدند كه سردسته آنها جنيد و بعد شِبلي است كه انجام ظواهر شريعت برايشان مهم بود و روي آن خيلي تأكيد داشتند. شطحيات متعلق به خلوتهايشان بود كه به فقها و علماي ظاهربين بگويند كه ما ضد شريعت نيستيم. لاجرم يك دفاع در مقابل ظاهربينها جريان سهوي بود.
جريان ديگر نگارش برخي دفاعيهها بود كه شكويالغريب از اين دسته و از درخشانترين آنهاست، البته امروزه معمولا در بيان دفاعيهها و تأويلي كه عرفا از احوال خود دارند، اثري از شيخ محمود شبستري است كه اتفاقا در جواني فوت كرد و خيلي مشهور است.
تطورات فكري عينالقضات
عينالقضات همداني ابتدا تحت تأثير امام محمد غزالي و سپس به احمد غزالي و پس از آن به ابنسينا توجه كرد و سينوي شد.
اين امر خيلي جالب است. امام غزالي استاد كلام عينالقضات بود، اما احمد غزالي در عالم ديگري بود. امام غزالي استاد عاشقي عينالقضات نبود، گرچه محمد غزالي با احياءالعلومالدين و حتي كتب ديگر شريفترين علوم را علم تصوف ميداند. محمد غزالي به عقل روي آورد و احمد غزالي به عشق مستحضر هستيد كه مولانا در «فيه مافيه» به اين موضوع اشاره كرده و احمد را بر محمد به جهت عاشقي ترجيح داده است، چون مولانا براي ما يك معيار است. عينالقضات بعد از محمد، احمدي شد و اواخر عمر خود سينوي و طرفدار ابنسينا شد كه اتفاقا غزالي تكفيرش كرده بود، اين اتفاق و تطور فكري از ظرايف زندگي عينالقضات است. مراد اول عينالقضات امام محمد غزالي است كه به 3 دليل منجمله اعتقاد به قدم عالم و انكار معاد جسماني ابنسينا را تكفير كرده بود و عجيب اين است كه عينالقضات سينوي ميشود.
همچنين عينالقضات كاملا حلاج را قبول دارد و در مسأله ابليس كاملا تابع آراي حلاج است و بخشي از آرا و اشعار حلاج را در شكويالغريب ميآورد.
عينالقضات در شبچهارشنبه 6 جماديالاخر سال 525 بر دار شد كه تقريب 23 سال بعد شيخ اشراق در سهرورد زنجان متولد شد و دقيقا اين معنا و امانت به او سپرده ميشود كه البته خود او در 587 هجري سر به دار ميشود و نسل جديدي از عرفا به صحنه ميآيند كه البته زبانشان كمي متفاوت شده است مثل ابنعربي.
بعد از ابنعربي مولانا ظهور ميكند كه به عرفان يك زبان استدلالي ميدهد و ابنسينا هم در اين مسير بسيار مهم است. مولانا به گونهاي صحبت ميگويد كه عامي، پير، فقيه، مفتي، عارف و... همه آن را ميفهمند و زبان عرفان زبان جهاني ميشود.
عينالقضات همداني، سربداري دلخون از رنگ و مكر و فريب روزگار، شكويالغريب خود از زندان بغداد را براي علماي بلدان نگاشت تا سخنش را بشنوند. اگرچه ميدانست تغييري در حال او ايجاد نميشود، البته او را از اين مجازات بيمي نبود و انتظارش را ميكشيد، اما خواست براي آيندگان بماند. اين رساله تلاش صادقانه براي ابراز و اظهار اين معنا بود كه اقوال عارفان مستند به كلمات طيبه قرآن و روايات زكيه اولياست.
او در اين رساله از حسد و تعصب دشمنانش گفت و با تأكيد بر اين معنا كه هر علمي زبان خاص و مصطلحات خاص خويش را دارد، شطحيات عرفا را زبان خاص آنان دانست كه جز اصحاب اين معنا و آگاهان به اسرار نبايد در صدد نقد و انكار آن برآيند، مگر آنكه به ساحت معنوي اين معاني نزديك شده و تأويل عرفا از حقيقت را دريافته باشند.