روزی کوهنوردی که به تنهایی برای فتح قله قدم به کوه گذاشته بود در مه غلیظی گیر افتاد و از پرتگاهی پرت شد. در حالیکه سقوط می کرد تمام لحظات زندگیش به سرعت از جلوی چشمانش می گذشت که ناگهان طنابی که به دور کمرش بسته شده بود او را در هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و جایی را نمی دید.
فریاد زد: خدایا کمکم کن .
ندایی آمد : از من چه می خواهی؟
کوهنورد گفت: مرا نجات بده .
ندا آمد : آیا به من ایمان داری ؟
کوهنورد گفت : آری ایمان دارم، ایمان دارم.
صدا گفت : پس طنابت را پاره کن.
کوهنورد زمانی را سکوت کرد و به ناگاه با هر دو دست محکم طناب را گرفت.
فردای آن روز گروه نجات چیز عجیبی را گزارش کردند. کوهنوردی یخ زده و مرده بود در حالی که طنابی به دور کمرش بسته شده و با دو دست خود محکم آن را گرفته بود .
عجیب این بود که او تنها یک متر تا زمین فاصله داشت...