0

داستانى عجيب از رشيد و ابى اراكة

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

داستانى عجيب از رشيد و ابى اراكة

در زمانى كه رشيد هجرى فرارى بود و ماءموران زياد در پى او بودند، روزى نزد مردى بنام ابواراكه وارد شد، ابواراكه با عده اى از يارانش ‍ نزديك در (شايد در راهرو) نشسته بود كه رشيد وارد شد، از ديدن رشيد بسيار هراسناك شد به دنبال او آمد و به او گفت :
واى بر تو مرا كشتى و فرزندان مرا يتيم كردى و نابودى نمودى ! رشيد گفت : چرا؟ گفت :
تو تحت تعقيب هستى و اكنون به خانه من آمدى و دوستان من تو را ديده اند (و گزارش خواهند نمود).
رشيد گفت : هيچكدام از آنها مرا نديده اند! ابواراكه گفت : تو مرا نيز به مسخره گرفته اى ، آنگاه رشيد را در بند كشيد و محكم بست تا نگريزد! و در اتاقى محبوس كرد و در را بست .
سپس به نزد يارانش بازگشت و براى اينكه بفهمد آيا كسى رشيد را ديده است يا نه به آنها گفت : به نظرم رسيد پيرمردى هم اكنون وارد منزل من شده است ، آنها گفتند:
ما هيچكس را نديديم ، او چند بار سخن خود را تكرار كرد، اما همگى انكار كردند.
ابواراكه مى ترسيد تا مبادا ديگران رشيد را ديده باشند و به زياد گزارش ‍ كرده باشند به اين منظور راهى مجلس زياد شد تا ببيند جريان چيست و اگر آنها بو برده اند خودش اعتراف كند و رشيد را تحويل دهد.
به مجلس زياد آمد و نزد او نشست ، در اين ميان ناگاه رشيد را ديد كه بر استر او سوار شده به مجلس زياد مى آيد، رنگ صورتش پريد و خشكش ‍ زد و يقين كرد كه نابود شده است .
رشيد از استر پياده شد و نزد زياد آمد و سلام كرد، زياد از جا برخاست و او را در آغوش كشيد و بوسيد. سپس شروع كرد از او راجع به سفر او و بستگان او پرسيدن ، بعد از لحظاتى رشيد رفت .
ابواراكه به زياد گفت : خداوند برايت خير خواهد اى امير، اين پيرمرد كه بود؟
زياد گفت : او يكى از برادران ما از اهل شام بود كه به زيارت ما آمده بود.
ابواراكه به منزل خود آمد، مشاهده كرد رشيد در اتاق به همان حال (در بند) بود، به رشيد گفت : حالا كه نزد تو اين دانش است كه مى بينم هر كار كه خواهى بكن و هرگاه كه خواستى نزد ما آى .(159)

سه شنبه 30 فروردین 1390  10:09 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها