بی تو آواره شامیم، خودت را برسان
آفتاب لب بامیم، خودت را برسان
ای به تدبیرِ تو محتاجْ جنون بازیِ ما!
تیغِ گم کرده نیامیم، خودت را برسان
نفسی تازه کن، ای وارث اعجاز مسیح!
زیر دندان جذامیم، خودت را برسان
بیش از این آتشِ این هجران را تیز مکن
گر چه در عشق تو خامیم،خودت را برسان
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سرخ پوشان قیامیم، خودت را برسان
مغرب و مشرق ـ آواره و شبگرد ـ ببین:
همه محتاج امامیم، خودت را برسان
چقدر بی تو بگویم غزل؟
امیر اکبر زاده
چقدر چلّه نشینی؟... چهل ... چهل... تا چند؟!
چقدر جمعه گذشت و نیامدی؟ سوگند ـ
به دانه دانه تسبیح مادرم موعود!
که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل همند ـ سرد و سیاه ـ
غروب ها و سحرهاش خسته ام کردند
کشانده اند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا «منتظر» نمی خواهند
تو نیستی و جهانم پر از فراموشی است
جهان عاشقی ام را غروب ها آکند
تو نیستی که «قیامت کنی به آن قامت»
تو نیستی که درختان به خویش می بالند!
تو نیستی و چقدر از زمان من باقی ست
چقدر بی تو بگویم غزل؟ غزل یکبند ـ
به چشم های کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکی اش پیوند
به چشم های کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن ـ شبیه تو ـ باشند
چقدر چلّه نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بی تو سرودن قصیده های بلند؟