از عجايب قصه خيبر يكى آن بود كه پيش از فتح خيبر دختر حيى بن اخطب به خواب ديد كه ماه آسمان در كنارش افتاد. از خواب درجست . شوهرش گفت : تو را چه رسيد؟ شوهر را شكايت كرد. شوهرش طپانچه اى (923)سخت بر روى آن زن خود زد - چنانكه رخسارش كبود شد. گفت : هنوز خيبر را نگشنوده دعوى دوستى محمد صلى الله عليه و آله مى كنى ؟! ندانى كه ماه آسمان پيغمبر آخرالزمان باشد.
القصه چون شاه مردان خيبر را بگشاد، چشمش بر صفيه افتاد. چادر صفا بر روى وى افكند و وى را به حرم مصطفى صلى الله عليه و آله فرستاد. خواجه صلى الله عليه و آله وى را قبول كرد و از نشان روى وى پرسيد. وى را حيا مانع شد كه احوال عرضه كند. جبرئيل آمد و گفت : يا رسول الله ! اين ضربت به دوستى تو خورده است و اين رنج از براى تو كشيده است و رسول را از احوال وى خبر داد.