آورده اند كه در بغداد جوانى بود كه مال بسيار به ميراث به وى رسيده بود. جمعى بر وى گرد آمدند و مال وى تلف كردند. روزى از سر دلتنگى خواست كه خود را در دجله اندازد. به كنار دجله آمد، پشيمان شد. ملاح (915) را آواز داد و در دجله نشست . ملاح گفت : كجا خواهى رفت ؟ گفت : نمى دانم . گفت : از كجا مى آيى ؟ گفت : نمى دانم ؟ ملاح با خود گفت : مفلس (916)است يا گرفتار؟ وى را گفت : حال خود با من بگوى . بگفت . گفت : تو را بدان سوى دجله برم . شايد فرجى پديد آيد. بدان جانب برد. بر كنار شط مسجدى بود. در آن مسجد رفت . ساعتى ببود. قاضى شهر با جماعتى محتشمان (917)درآمدند و بنشستند، خادمى آمد و گفت : خليفه را اجابت كنيد كه شما را مى طلبد. آن جماعت برخاستند. جوان نيز خود را ميان ايشان تعبيه (918)كرد و با ايشان همراه شد. به سراى خليفه رفتند و بنشستند. خادمى آمد كه فلان زن را به فلان مرد عقد مى بايد بست . قاضى خطبه بخواند و عقد كرد و ديگران گواه شدند. خادمى ديگر بيامد و ده طبق (919)زر بياورد و در پيش هر يكى طبقى بنهاد. جوان را هيچ التفات نكردند. خليفه را خبر دادند. گفت : نامها ننوشته بوديد؟ گفت : نوشته بوديم . ما ده تن بوديم ، يازده تن آمده اند. گفت : آن جوان را پيش من خوانيد. جوان را پيش تخت خليفه بردند. خليفه گفت : چرا نخوانده در حرم ما آمده اى ؟ جوان گفت : ناخوانده نيامده ام . گفت : تو را كه خواند؟ جوان گفت : ايشان را كه خواند؟ گفت : خدم ما. جوان گفت : ايشان را خدم شما خواند، مرا كرم شما. خليفه را خوش آمد. به خط خويش وى را منشور ولايتى (920)بنوشت و خادمى نيكو و مركبى خاص فرمود و گفت : هر كه را خدم ما خواند، صله (921)چنان يابد و هر كه را كرم ما خواند، عطا چنين بيند.