آورده اند كه نباشى (913)، گورى بشكافت و دست به كفن مرده برد تا از روى باز كند، مرده دست برآورد و كفن از وى دركشيد. مرد بى هوش شد. چون با خود آمد، بار دگر دست به كفن برد. مرده كفن از وى دركشيد و گفت : عجب ! آمرزيده اى آمده است تا كفن آمرزيده اى ببرد. نباش گفت : اگر تو را آمرزيده اند، چگونه مرا آمرزيده اند؟ گفت : نه تو بر من نماز كردى . (914)چون تو بر من نماز كردى ، آواز آمد كه به تو رحمت كرديم و بر هر كه بر تو نماز گزارد.