آورده اند كه در بصره جوانى بود كه شب و روز به فساد مشغول بودى . چون وفات كرد، كسى به نماز و جنازه او رغبت نكرد. عيال وى مزدورى گرفت تا جنازه وى به صحرا برد و بنهاد. زاهدى بود در كهسارى (894)، بيامد تا بر وى نماز كند. مردمان خبردار شد، گفتند: چرا آمده كه مفسد بود، هيچ مجلس فسق و فجورى از وى خالى نبودى . گفت : مرا در خواب نمودند كه بر وى نمازگزار كه حق تعالى بر وى رحمت كرده است . مردمان چون بشنيدند، رغبت كردند به نماز بر وى ، و چون وى را دفن كردند، پيش عيال وى رفتند و گفتند: او را چه خصلت بود؟ گفت : هر چند كه مفسد بود اما خصلت نيكو داشت و آن ، آن بود كه در شب برخاستى و زار زار بگريستى و گفتى : خداوندا! بد مى كنم و نفس بد دارم . با نفس بد بر نمى آيم . اين بگفتى و زار زار بگريستى . زاهد گفت : به سبب آبهاى ديده بود كه رحمت خدا رسيد.