آورده اند كه در روزگار پيشين ، مردى ظالم و قتال (882) بود. نود و هفت خون به ناحق كرده بود. در دلش افتاد كه توبه كند. به صومعه زاهدى شد و گفت : نود و هفت خون به ناحق دارم . اگر توبه كنم ، توبه من قبول باشد يا نه ؟ گفت : نه ، كه بر نفس خود ستم كرده اى . ظالم گفت : چون به دوزخ خواهم رفت ، او را نيز بكشم . تيغ در نهاد و او را نيز بكشت . و به در صومعه ديگرى شد كه نود و هشت خون به ناحق دارم . اگر توبه كنم ، توبه من قبول باشد يا نه ؟ گفت : دور شو كه به آتش تو، سوخته نشوم . او را نيز بكشت . همچنين تا صد تمام شد. به صومعه ديگرى شد كه صد خون به ناحق دارم ، اگر توبه كنم ، توبه من قبول باشد يا نه ؟ گفت : باشد، كدام گناه باشد كه از رحمت وى بيشتر و بزرگتر بود؟ گفت : توبه كردم ، اما چه دانم كه توبه من قبول است يا نه ؟ گفت : در اين راه كه مى روى دو ده است : يكى از مسلمانان كه آن را نصره خوانند و يكى زا كافران كه آن را كفر خوانند. مى دانى كه نصره كدام است و كفره كدام است ؟ گفت : نه . گفت : برو به يكى از اين دو ده ، اگر به ده مسلمانان رفته باشى ، توبه تو قبول باشد و اگر به ده كافران رفته باشى ، توبه تو قبول نباشد. آن مرد برفت تا به سر آن دو راه رسيد. ساعتى روى بدين راه مى آورد و ساعتى بدين راه ، و مى گريست و نمى دانست كه به كدام يكى برود. ملك الموت بيامد و روح او را قبض كرد، فرشتگان عذاب گفتند: روح او را ما مى بريم كه سفاك (883) بود و قتال . فرشتگان رحمت گفتند: ما مى بريم كه توبه كرده بود.
خطاب عزت در رسيد كه بپيماييد(884) تا به كدام ده نزديكتر است . بپيمودند به مقدار يك بند انگشت به ده مسلمانان نزديكتر بود. روح او را به عليين (885) رسانيدند.
به توبه بى طاعت ، روح به عليين مى رسانند.