ذوالنون مصرى گويد كه روزى به نار رود نيل مى رفتم . كژدمى (862) را ديدم كه به تعجيل مى رفت . گفتم : همانا كه در اين سرى است . در عقب وى برفتم . چون به كنار آب رسيد، بايستاد. وزغى از آب برآمد و پشت بداشت تا آن كژدم بر پشت وى نشست . وى را از آب بگذرانيد. گفتم : پاكا خداى ! كه اين كژدم را بى سفينه رها نكردى . (چون از آب بگذرانيد، وى را بنهاد و بازگشت . كژدم دويدن گرفت . من نيز) در عقب وى برفتم تا به زير درختى ، جوانى مست خفته بود و مارى بر سينه وى آهنگ (863) دهن وى كرد، كژدم بر پشت مار جست . وى را نيش زد و بكشت . من از تعجب به آواز بلند اين بيتها خواندم .
بيت :
نظم :
| اى خفته اى كه دوست نگهدار جان تست |
| تو خفته اى به غفلت و او پاسبان تست |
| خوابت چگونه آيد و از شوق آن ملك |
| كش رحمت و مرحمت بيش از گمان تست |
جوان به آواز بلند من از خواب بيدار شد. با وى حكايت كردم ، بگريست و توبه كرد.