آورده اند كه مردى فاسق فاجر بود. چون به در مرگ رسيد، وصيت كرد كه چون وفات كند، وى را بسوزند و خاكسترش نيمى در دريا و نيمى در بيابان به باد دهند.
چون وفات كرد، چنان كردند. پادشاه عالم حكم كرد باد و آب را تا ذرات و اجزاى او را جمع كردند و به كمال قدرت خود او را زنده گردانيد و گفت : اى بنده من ! اين وصيت براى چه كردى ؟ گويد: خداوندا! از ترس تو كردم ، گفتم : باشد كه مرا زنده نكنى و عذاب نفرمايى . گفت : از من ترسيدى ؟ گويد: آرى .
پادشاه عالم گفت : من بر خود واجب كرده ام كه هر كه از من بترسد در دنيا، من وى را ايمن گردانم در عقبى . برو كه بر تو رحمت كردم و از دوزخت آزاد كردم .