آورده اند كه در ايام متالك دينار، مردى بود، عمر در خرابات به سر آورده ، هرگز روزى روى به اقامت خيرى نياورده و هرگز شبى انديشه پيرى ناكرده . پاكان وقت از صحبت او حذر كرده و دورى جسته . ناگاه موكل قضا بدو رسيده و دست مطالبت به دامن او دراز كرد، دانست كه وقت رحلت است . در جرايد (855) اعمال خود نظر كرد. خط(856) كه رقم (857) هوا داشتن بود، نديد. به جويبار عمل خود فرو نگريست . شاخى كه دست اميد در او تواند زد، نيافت . آهى از ميان جان بر آورد و گفت :
يا من له الدنيا و الاخرد ارحم من ليس له الدنيا و الآخرة .
اى پادشاه دنيا و آخرت ! رحم كن بر كسى كه نه دنيا دارد و نه آخرت . اين بگفت و جان بداد.
اهل ولايت (858) از وفات وى شادى كردند و از رفتن وى خوشدلى نمودند. او را در مزبله اى (859) انداختند تا سگان محلت به زخم دندان متلاشى كنند. شبانه مالك دينار به خواب ديد كه فلان را در مزبله اى گذاشته اند و بر خاك مذلت افتاده ، او را از آنجا بردار و كار وى بساز و در جاى پاكان و منزل نيكانش دفن كن .
گفت : خداوندا! او در ميان خلق به بدكارى و بدنامى مشهور است . او چه چيز بدان حضرت آورده كه لايق چنين كرامتى شده ؟ گفت : آوازى آمد كه اى مالك ! آن بنده چون به حالت نزع رسيد، به جرايد اعمال خود نظر كرد، همه خطا ديد. مفلس (860) وار به درگاه ما بناليد. عاجزوار به حضرت ما اضطراب كرده و دست بر فضل ما زده ، دستش گرفتيم . طمع بر رحمت ما بست ، بر وى رحمت كرديم و از عذاب اليم نجات داديم و به نعيم ، مقيمش (861) رسانيديم .