0

اعتماد به خدا

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

اعتماد به خدا

مالك دينار گفت : سالى به حج مى شدم به توكل . چون به ميان بايده (834) رسيدم ، مردى را ديدم دست و پاى بسته ، كلاغى را ديدم كه از هوا در آمد و يك پاره نان در منقار گرفته بر سينه وى نشست و به منقار پاره پاره مى كرد و در دهن وى مى نهاد. آنگه بپريد و آب آورد و به دهن وى فرو كرد. من از آن تعجب مى كردم . به نزديك وى شدم . از او حال پرسيدم . گفت : به حج مى شدم . دزدان مرا گرفتند و مالم را بردند و دست و پايم ببستند و بگذاشتند. سه روز گرسنه بودم . اميد از خلق ببريدم و پناه به حضرت حق آوردم .
گفتم : اى دستگير درماندگان ! و اى فريادرس بيچارگان ! دستم گير. حق تعالى اين كلاغ را بر گماشت تا از براى من نان و آب مى آورد.
مالك گويد: وى را باز گشادم و هر دو مى رفتيم به نزديك چاهى رسيديم . آهوان را ديديم كه آب مى خوردند و آب از براى ايشان بر سر چاه آمده بود. چون ما را بديدند، برميدند. ما بر سر چاه شديم ، آب در قعر چاه ديديم .
گفتم : خداوندا! آهوان را ديدم كه آب مى خورند و آب از براى ايشان به سر چاه آمده بود.
خداوندا! ايشان نه ركوع كنند و نه سجود، از براى ايشان آب به سر چاه آوردى و ما را دلو و رسن (835) مى بايد.
آواز آمد كه ايشان بر ما اعتماد كردند و شما را به دلو و رسن گذاشتيم و كار ايشان را كفايت كرديم : من كان لنا، كنا له (836).

شنبه 27 فروردین 1390  12:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها