بزرگى گفت : در مسجد جامع شدم . جماعتى را ديدم كه غيبت يكى مى كردند. ايشان را از آن منع كردم . ترك آن كردند و ديگرى را در ميان آوردند. من نيز در بعضى از آن شروع كردم . شبانه در خواب ديدم كه يكى طبقى گوشت خوگ بياورد و گفت : بخور. گفتم : من گوشت خوك نخورم . وى بانگ بر من زد كه ديروز مى خوردى (آنچه بتر(824) از اين بود.) پاره اى از آن در دهن من نهاد. از خواب در جستم . طعم گوشت خوك در دهن من بود. تا مدت سى روز هر طعامى كه مى خوردم ، طعم گوشت خوك مى شنيدم (825)