ام شريك از مكه روى به مدينه نهاد تا به زيارت و خدمت رسول صلى الله عليه و آله رود. در راه جهودى (779) همراه او افتاد. پرسيد كه به كجا مى روى ؟ گفت : به زيارت پيغمبر آخرالزمان . جهود را سخت آمد و هيچ نگفت . پاره اى ماهى شور به ام شريك داد. وى بخورد. چون روز به گرمگاه (780) رسيد، تشنگى بر آن ضعيفه غالب شد. از جهود آب خواست . گفت : آبت ندهم تا به محمد كافر نشوى . ام شريك گفت : معاذالله كه اين هرگز نباشد. جهود فرود آمد و مطهره (781) در زير سر نهاد و بخفت . ام شريك به جانب ديگر رفت و بنشست . چون ساعتى برآمد، نگاه كرد ركوه اى ديد از هوا فرو گذاشته ، فرا گرفت و آب بياشاميد و بنهاد. جهود از خواب درآمد. گفت : دانم كه به غايت تشنه شده باشى ، اگر مى خواهى كه آبت بدهم ، به محمد كافر شو. ام شريك گفت : من بيزارم از تو و آب تو. اينك مرا آب فرستادند. جهود نگاه كرد، آن ركوه آب بديد. گفت : بنده اى كه قصد زيارت رسول او مى كند، او را تشنه رها نمى كند. اين دين حق است و اين رسول حق . در حال كلمه شهادت بر زبان راند و مسلمان شد. ام شريك چون به مدينه رسيد، جبرئيل آمد كه : يا رسول الله ! پادشاه عالم مى فرمايد كه ام شريك به زيارت تو مى آيد، استقبال وى كن . زهى علو.
| زهى سعادت و دولت زهى علو جلال |
| كه شاه هر دو جهان آيدش به استقبال |
خواجه صلى الله عليه و آله به استقبال وى به بيرون رفت . ام شريك را چون چشم بر جمال با كمال محمد رسول الله صلى الله عليه و آله افتاد، در دست و پاى وى افتاد، گفت : يا رسول الله ! اگر همه دنيا ملك من بودمى فداى خادمى از خادمان تو كردمى ، ليكن مرا چيزى نيست . نفس خود را به تو بخشيدم . مرا قبول كن . خواجه صلى الله عليه و آله توقف كرد. جبرئيل آمد كه وى را قبول كن و اين خاص تر است كه زنى مهر خود را به تو ببخشيد، تو را حلال بود و اين آيت آورد: و امراءة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبى ان اراد النبى يستنكحها خالصة من دو المؤمنين (782)