(آورده اند كه مؤمنه اى بود پارسا، روزى به نزديك رسول صلى الله عليه و آله آمد، گفت : يا رسول الله ! دعا كن تا خداى مرا بهشت بدهد. گفت : حق را بسيار سجده كن .) روزى آن مؤمنه تنور بتافت تا نان پزد. وقت نماز درآمد و كودكش نيز فرا گريستن آمد و شير مى خواست . گفت : مرا سه كار پيش آمده است . هيچ بهتر از آن نيست كه نماز گزارم كه رضاى حق تعالى در آن است . در نماز ايستاد.
شيطان فرياد برآورد. عفاريت (772)بر وى جمع شدند كه ترا چه رسيده است ؟ گفت : امرت بالسجود فابيت و امرت هذه فاطاعت . مرا سجود فرمودند ابا(773) كردم . اين زن را سجود فرمودند، طاعت مى دارد. گفتند: ما را چه فرمايى ؟ گفت : كودك وى را در تنور اندازيد. كودكش را در تنور انداختند. كودك فرياد كرد. آواز به گوش مادرش رسيد. آتش در دلش افتاد اما توفيق آمد كه واجب نبود كه از پيش خدا باز گردى و فرمان وى را به نيمه بگذارى ، نماز بريده و كودك سوخته . به دل قوى نماز كرد و چون به سر تنور آمد، كودك خود را ديد در ميان آتش بازى مى كند. چون وى فرمان خداى را نگاه داشت ، حق تعالى فرزند وى را نگاه داشت كه : من كان لله كان الله له . (774)