يكى از بزرگان طريقت ، شبى مى گذشت . روشنايى (اى ) از روزنى بيرون مى آمد و آواز زنى شنيد كه با شوهر مى گفت : اگر نان و آبم ندهى شايد، اگر بزنى و برنجانى شايد، اما اگر ديگرى را بر من بدل كنى و روى از من برگردانى از اين درنگذرم . آن بزرگ نعره اى بزد و بيفتاد و بى هوش شد. چون با هوش آمد، گفتند: ترا چه رسيده است ؟ گفت : به گوش هوش من فرو خواندند كه اگر هزار گناه كنى (پس توبه كنى ) بيامرزيم و عفو كنيم ، اما اگر به درگاه غير روى ، از تو نپسنديم و نيامرزيم كه : ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء. (771)