عزيزى از عزيزان گفت : سرپوشيده اى را به نكاح خود آوردم . ما را فرزندى پديد آمد. شبى در خواب ديدم كه قيامت برخاسته ؛ علمها ديدم ، در زير هر علمى جماعتى . گفتم : اين علمهاى كيست ؟ گفتند: از آن زاهدان و عابدان و صادقان . علمى ديگر ديدم در سايه او جمعى به انبوه . گفتم : اين علم كيست ؟ گفتند: از آن محبان . خود را در ميان ايشان افكندم . دستم گرفتند و از ميان خود بيرون انداختند. گفتم : من نيز از محبانم . گفتند: بودى اما چون دلت به آن فرزند ميل كرد، نامت از جريده (769) ايشان محو كردند. گفتم : خداوندا! چون فرزند مانع راه است جانش بردار. در ساعت خروش زنان به گوشم رسيد. از خواب درجستم . گفتم : چه بود؟ گفتند: كودك از بام افتاد و جان بداد. گفتم : انا لله و انا اليه راجعون .(770) شعر:
جان و دل من فداى خاك در تو
|
گر فرمايى به ديده آيم بر تو
|
وصلت گويد كه تو ندارى سرما
|
| بى سر بادا هر كه ندارد سر تو |