آورده اند كه مؤمنه اى از ماوراءالنهر برخاست - با شوهر و بردار - تا به حج رود. چون به بغداد رسيد، شوهرش در دجله افتاد و هلاك شد. و چون به باديه رفتند، بردارش از شتر افتاد و هلاك شد. چون به ميقاد رسيد و به احرام مشغول شد، دزدان مالش ببردند. چون به مكه رسيد و به در مسجدالحرام رسيد، عذر زنانش (767) افتاد. آن بيچاره آه از ميان جان بركشيد و گفت : خداوندا! در خانه خود بودم ، نگذاشتى و از خويش و تبارم ، جدا كردى ، شوهرم غرق شد، برادرم هلاك شد، مالم دزدان ببردند. با اين همه محنتها به در خانه تو آمدم ، در بر من ببستى ، حيرانم بگذاشتى ؟! مى خروشيد و مى ناليد. آوازى شنيد كه شادباش كه چندين هزار لبيك حاجيان و يا رب غريبان در هوا مانده بود، محل آن نداشت كه به درگاه قبول ما آيد. آب ديده تو و آه جگر سوخته تو، همه را به درگاه ما كشيد. ما رنج ترا ضايع نكنيم كه : انا لا نضيع اجر من احسن عملا (768).