ذوالنون مصرى گفت : به گورستانى بگذشتم . زنى را ديدم گورى چند در پيش گرفته و مى گفت ؛ شعر:
ملكت دموع العين ثم رددتها
|
الى ناظرى و العين و فى القلب تدمع (762)
|
او را گفتم : ترا چه مصيبت رسيده است ؟ گفت : مصيبتهايى كه كس را نرسيده باشد. دو پسرك داشتم كه راحت دل و آسايش جان من بوده اند. پدر ايشان روزى گوسفندى بكشت و كارد آنجا را رها كرد و به كارى مشغول شد. پسر مهتر(763)، كهتر (764) را گفت : بيا تو را بگويم كه پدر گوسفند را چگونه كشت ؟ دست و پاى وى ببست و كارد بر حلق وى ماليد و وى را بكشت . چون خبر يافتم ، بانگ بر وى زدم فرياد برآوردم ، وى گريخت و به كوه شد. پدرش باز آمد. گفتم : چنين واقعه (765) افتاد. پدر به طلب پسر رفت . پسر را يافت كه شيرى وى را دريده بود. پسر را بر پشت گرفت و مى آمد. در راه تشنگى بر وى غالب شد، بيفتاد و جان به حق تسليم كرد. من ديگ طعام پخته بودم ، به كار ايشان مشغول شدم . پسركى خرد داشتم . دست در كنار ديگ زد و بر خود ريخت و او نيز سوخته شد و بمرد. مرا در يك روز چندين مصيبت رسيد.
گفتم : چه مى كنى ؟ گفت : صبر! با خود انديشه كردم كه اگر صبر و جزع (766) دو شخص بودندى و با يكديگر درآميختند صبر غالب آمدى . صبر مى كنم تا حق تعالى مرا ثواب صابران دهد.