آورده اند كه بزرگى عادت داشتى كه هر گاه به گورستان گذر كردى ، گور پدر و مادر را زيارت كردى . روزى به تعجيل بگذشت و زيارت نكرد. آن شب پذر را به خواب ديد كه روى از وى بگردانيد. پسر گفت : اى پدر! چه كرده ام ؟ گفت : اما علمت ژ المجاوزة بقبر الوالد دون الزيارة عقوق .
نمى دانى كه به گور پدر و مادر بگذشتن و زيارت نكردن عقوق (746) باشد؟ به عزت آفريدگار كه هر گاه روى به گورستان يم آرى ، چشم بر تو مى دارم تا بيايى و مرا زيارت كنى . نه آنكه در گذرى و (روا مى دارى كه ) مرا نوميد گردانى