0

رضاى مادر

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

رضاى مادر

آورده اند كه حضرت رسول صل الله عليه و آله به گورستانى مى گذشت . گورى را ديد كه از جاى بر مى آيد و فرو مى شود. رسول صل الله عليه و آله منادى فرمود كه هر كه در گورستان مرده دارد بيايد و بر سر آن بنشيند. مردمان بيامدند و بر سو گور كسان خود نشستند و كسى بر سر آن گور ننشست . دوم و سيم روز منادى فرمود كسى بر سر آن گور نيامد. روز چهارم پير زنى بيامد - عصايى در دست و بر سر آن گور نشست . رسول صل الله عليه و آله پرسيد كه صاحب اين گور كيست ؟ گفت : پسر من است . گفت : چون منادى شنيدى چرا نيامدى ؟ گفت : يا رسول الله ! از وى آزرده ام كه روزى مرا از محراب (741) بينداخت و دستم بشكست . گفتم : خدايا! از او خشنود مباش چنانكه من از وى خشنود نيستم . رسول صل الله عليه و آله گفت : اين پسر تو در عذاب است و من امت خود را در عذاب نتوانم ديد. از وى خشنود شو. گفت : يا رسول الله ! از دلم نمى آيد - كه بر من جور كرده است . حضرت رسول صل الله عليه و آله رداى مبارك از دوش بر گرفت و بر گور افكند و گفت : يا پير زن ! گوش ‍ بر گور نه تا چه مى شنوى . پير زن گوش در نهاد. آوازى شنيد كه : اى مادر! به فرياد من رس كه در ميان آتش سوختم و در ميان ماران و كژدمانم . پير زن گوش بر گور بيفتاد و بى هوش شد. چون به هوش آمد گفت : يا رسول الله ! از وى خشنود شدم و وى را بحل (742) كردم . بعد از آن حضرت فرمود كه بيا و گوش بر گور نه تا چه مى شنوى باد چنانكه من از تو خشنود شدم ، بادى در آمد و آتش را بكشت و حق تعالى مرا بيامرزيد و من رحمت كرد.

شنبه 27 فروردین 1390  11:30 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها