سلمان فارسى گويد كه در زمان پيشين ، زنى بود در غايت جمال چنانكه هر كه را نظر بر وى افتادى عاشق زار وى شدى - و مال بسيار خرج بايستى كردن تا به وى رسند.
روزى عابدى را چشم بر وى افتاد. دلش به وى ميل كرد. هر چه داشت بفروخت و به وى فرستاد تا پيش وى راه يافت . زن بر تخت نشسته بود. گفت : اى عابد! بيا بر تخت . چون بر تخت رفت لرزه بر اعضاى وى افتاد.
زن گفت : تو را چه بود؟ گفت : از خداى مى ترسم . من مال به تو بخشيدم . مرا دستورى ده تا بازگردم . زن وى را دستورى داد. عابد برفت . زن با خود گفت : اه ! اين مرد معصوم هرگز گناه نكرده ، به يك گناه خواست كرد، چنين مى ترسد. واى بر من ، با اين همه گناهان كه مراست . در حال توبه كرد و رو به صومعه نهاد و گفت : باشد كه مرا در نكاح خود آورد. عابد را چون چشم بر وى افتاد، نعره اى بزد و جان بداد. زن گفت : خداوندا! من توبه كرده ام از جمله گناهها، زندگانى دنيا نمى خواهم ، مرا نيز به وى رسان . بيفتاد و جان به حق تسليم كرد.
سلمان گفت : ايشان را در خواب ديدم در بهشت بر تخت نشسته و دست در گردن يكديگر آورده ، گفتند: اى سلمان ! هر كه ترك گناه كند و از خدا ترسد، در بهشت بر تخت نشيند؛ بهشت از براى متقيان و پرهيزگاران است .