آورده اند كه مؤ ذنى بود چند سالى بانگ نماز گفته بود و شرايع اسلام به پاى داشته ، ناگاه نظرش بر جمال زنى ترسا افتاد، دلش از دست برفت . به در سراى آن زن ترسا رفت و قصه با وى بگفت . زن گفت : اگر در دعوى صادق ، زنار(728) بر بايد بست ؛ كه در محبت موافقت شرط است . مؤ ذن زنار بر بست و خمر بخورد. مست شد. قصد زن كرد. زن از پيش وى بگريخت و در ببست . آن خاكسار بر بام رفت تا خود را به حيله در خانه اندازد. از بام در افتاد و هلاك شد.
چندين سال مؤ ذنى كرده و شرايع اسلام ورزيده و عاقبت كافر مرده و به مقصود نرسيد.