آورده اند كه عفيفه اى (723) بود در بلخ . پسرى داشت كه به غايت وى را دوست داشتى و آن پسر ظالم و بد كار و بى سامان كار بود. هر چند مادر، وى را نصيحت مى كرد، نمى شنيد. ناگاه قضا كمين بر گشاد و وى را از روى زمين برداشت . مادر به ماتم او نشست . بعد از مدتى گفت : خداوندا! صبر و قرارم نماند، از تو مى خواهم كه وى را در خواب به من نمايى تا ساعتى با خيل (724) خيال او آرام گيرم و لحظه اى از نمونه (725) جمالش آسايش يابم . مادر فرزند خود را در خواب ديد؛ غل (726) آتشين بر گردن ، پير زن خروشيد و از خواب در جست . فرياد و زارى در گرفت . شب و روز مى گريست تا سوخته و گداخته شد. گفتند: آخر تو را چه رسيد كه ضعيف و نحيف (727) و سوخته و گداخته شده اى ؟ گفت : اى مسلمانان ! نمى توانم گفت آنچه ديده ام . شما بيدار و هشيار باشيد تا به سبب شهوات و لذات دو روزه ، خود را سزاوار دوزخ نكنيد.