آورده اند كه در بغداد مردى بود و زنى را دوست مى داشت و مدتى در آن محنت و مشقت بود و بر مراد قادر نمى گشت . تا اتفاق افتاد كه شب برات (721) به يكديگر سيدند. مرد خواست كه مراد خود حاصل كند. زن گفت : دريغ نباشد كه امشب همه آشنا باشند و ما بيگانه ؟ مرد گفت : راست گفتى . مرا نيز اين به خاطر در آمد. هر دو پاى بر سر نفس نهادند و از يكديگر جدا شدند و روى به حضرت حق آوردند و تا به روز، عبادت كردند. بامداد پدر دختر، دست او را گرفته پيش آن مرد آورد؛ كه دوش مصطفى صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه مرا گفت : دختر را پيش فلان كس بر، و با وى عقد شرعى كن و دختر به وى ده .(722)