0

شهید رجایی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

شهید رجایی

 

ناگفته‌های زندگی شهید رجایی از زبان همسر

 آنچه در پی می‌خوانید بازنویسی شده پاره‌ای از خاطرات خانم عاتقه صدیقی همسر شهید رجایی است كه پس از نگارش مورد بازبینی وی قرار گرفته است. دقت بالای خانم صدیقی در تصحیح متن كه در مواردی به مرز وسواس نزدیك می‌شد، نشان از دغدغه واقع‌نمایی سیره و منش شهید رجایی دارد كه در خور تقدیر است. با سپاس از ایشان كه فرصتی را برای تنظیم این متن جهت درج در یادمان حاضر اختصاص دادند.

 

 

آقای رجایی فرد عاقلی بود و پخته و سنجیده حرف می‌زد. در ابتدای نامزدی ما چون یك معلم ساده بود و در آن زمان خرید طلا و جواهر برای همسر رسم بود، ایشان كه وضع مالی خوبی نداشت این قضیه را جوری مطرح نمی‌كرد كه اثر بدی داشته باشد كه چون پول ندارد نمی‌تواند اینها را بخرد. موارد ضروری را می‌خرید و در مورد طلا و جواهر می‌گفت، اینها باشد بعد برویم با فرصت و وقت مناسب و با سلیقه یكدیگر بخریم. من هم كه می‌فهمیدم، دلم به حال او می‌سوخت و از طرفی هم خوشم ‌می‌آمد كه چنین عزت نفس و مناعت طبعی دارد. به جز این، رسم بود كه چند قواره پارچه و كیف و چند چیز دیگر بخرند كه ایشان هر وقت به منزل می‌آمد دو سه قلم از این چیزها را می‌گرفت و به خانه می‌آورد. این برخوردها نشان می‌داد كه خیلی در مسائل مادیش با تدبیر و برنامه است.

****

آقای رجایی در اداره امور منزل به خصوص از لحاظ اقتصادی با تدبیر خاصی عمل می‌كرد. او اصولاً فرد قانعی بود و لزومی نمی‌دید برای بعضی از نیازهای حتی ضروری، خودش را به آب و آتش بزند و مثل بعضی‌ها قرض بگیرد و برای خانه چیزی تهیه كند. تدبیرش این بود كه در حد ممكن وسایل رفاهی خانواده را فراهم كند. روش او این بود كه اگر امكانی نداشت، صبر و قناعت را پیشه می‌كرد. این رفتار و تدبیر مرا دلگرم و امیدوار می‌كرد، چون می‌دیدم به میزانی كه وضع حقوقی‌اش بهتر می‌شود، به همان اندازه و نه بیشتر در رفاه خانواده تغییراتی می‌دهد.

****

در تمام مدتی كه من با او زندگی كردم، كمتر پیش می‌آمد كه در خانه از من چیزی بخواهد. بارها او را می‌دیدم بلند می‌شد و می‌رفت آب می‌خورد و دوباره به اتاق برمی‌گشت. گاهی هم اگر چیزی را كه می‌خواست پیدا نمی‌كرد، باز نمی‌گفت مثلاً یك لیوان به من بدهید، می‌گفت، «مثل اینكه لیوان نیست.»

****

تا قبل از سال 1347 كه آقای رجایی فرصت بیشتری داشت، هفته‌ای یك بار با هم صحبت می‌كردیم كه چه روشی را باید در خانه و زندگی روزمره خود انتخاب كنیم تا در تربیت و روحیه بچه‌ها تأثیر مثبت داشته باشد. در این نشستهای هفتگی، ما روشهای منفی خودمان را هم نقد می‌كردیم.

قبل از ازدواج، یعنی در مرحله خواستگاری و صحبت‌های مقدماتی،‌ خیلی صادقانه و خالصانه با من برخورد كرد، طوری كه خیلی از خصوصیات خودش را برای اینكه من آگاهانه این وصلت را انتخاب كنم برایم مطرح كرد، یعنی وظیفه خود می‌دانست من از همه چیز او با اطلاع باشم. یادم هست یكی از خصوصیت‌های خود را عصبانی بودن می‌دانست. من بعد متوجه شدم این مسئله در آن حدی نبود كه او می‌گفت، چون هیچ وقت عصبانیت خود را ظاهر نمی‌كرد، بلكه در اینگونه مواقع عكس‌العمل او رفتار خیلی خشك، اما متین بود.

****

یك بار كه برای خرید لباس بچه‌ها با آقای رجایی به خیابان رفته بودیم،‌ از صبح تا ظهر او را به در مغازه‌ها می‌بردم تا بلكه بتوانم لباس دلخواهم را پیدا كنم. رفتار او در اینگونه مواقع به رغم مشغله زیادی كه داشت، سكوت محض بود. با سكوتی كه می‌كرد مرا وادار می‌كرد در خرید عجله بكنم و با حالت تسلیمی كه در مقابل من نشان می‌داد، می‌خواست به من بفهماند كه چقدر از دست من دلخور است، اما بدون اینكه كوچك‌ترین اخمی بكند یا حرفی را به زبان بیاورد،‌ نشان می‌داد كه دارد مرا تحمل می‌كند. همین سكوتش مرا وادار می‌كرد از خود بپرسم، چرا من باید كاری بكنم كه او مجبور شود رفتار مرا تحمل كند، در حالی كه اگر كار به صحبت و جدل می‌كشید، من هیچ وقت به این مسئله فكر نمی‌كردم.

****

آقای رجایی در منزل،‌ عقایدش را به من تحمیل نمی‌كرد و در دیدگاه‌هایی كه داشت به من سخت نمی‌گرفت. در عین آزادی دادن به ما، اگر كاری بر خلاف نظرش انجام می‌شد، یا می‌گفت نكنید یا طوری وانمود می‌كرد كه برایش مهم نیست. روش او این بود كه در زندگی روی نقاط مشترك خود با من تكیه می‌كرد. گاهی در شرایط خاصی محبت یا ناراحتی خودش را با خواندن یكی دو بیت شعر به ما تفهیم می‌كرد. مهم‌ترین مسئله در نظر او روابط مشترك من با او بود. من و او در مورد تربیت بچه‌ها روزهای شنبه هر هفته كه بچه‌ها هنوز در خواب بودند می‌نشستیم و روش‌هایمان را در برخورد با بچه‌ها ارزیابی می‌كردیم. هر كس قیافه ظاهری او را می‌دید فكر می‌كرد آدم خشك و متكبری است، اما اگر با او زندگی می‌كرد، می‌فهمید نه اینطور نیست و خیلی افتاده و با محبت است.

آقای رجایی خیلی رعایت همسایه‌ها را می‌كرد و عملاً به ما می‌آموخت كه احترام آنها را نگه‌ داریم. او می‌گفت، «ما باید طوری با همسایگان برخورد كنیم كه اذیت و آزاری از ما نبینند.» مثلاً می‌گفت سطل خاكروبه را در كوچه نگذارید و ... ایشان به خصوص با اهل محل كه به مسجد می‌رفتند، ملاطفت و نظر خاصی داشت و حتی با بچه‌های آنها با گرمی و صمیمیت برخورد می‌كرد.

****

آقای رجایی خیلی مهمان دوست بود و با اینكه حقوق یك معلم ساده را داشت، اما سالی چند بار مهمان دعوت می‌كرد، مخصوصاً چون مرحوم پدرشان در 28 ماه رمضان فوت كرده بودند، هر سال به یاد ایشان به فامیل، افطاری می‌داد كه این رسم تا آخر عمرشان ادامه داشت.

****

آقای رجایی واقعاً قدرشناس بود. اگر كسی خدمتی هر چند كوچك به او می‌كرد، همیشه به فكر بود كه به نوعی آن را جبران كند. چون در بدو ورود به تهران تا یك سال مانده به ازدواج در منزل برادر بزرگش مستقر شده بود و می‌گفت به دلیل اینكه با زن برادرم نامحرم بودم، او خیلی محدود می‌شد و من مزاحم او بودم، وقتی منزلی در نارمك خرید و ازدواج كرد، پسر بزرگ برادرش را دو، سه سالی پیش خود آورد و از او نگهداری كرد و بر درس و تحصیل او مراقبت نمود. با اینكه او با من نامحرم بود و تازه ابتدای زندگی مشترك ما هم بود، اما از جهت علاقه‌ای كه مرحوم مادرش به این فرزند داشت و همانطور كه من حدس می‌زدم به نشانه قدرشناسی از آن سالها كه او در خانه برادرش بود، او را به منزل خود آورده بود تا از این طریق كمكی به برادرش كرده باشد.

****

آقای رجایی در عین حال كه فرد قاطعی بود، ولی در عین قاطعیت، مؤدب بود و احترام همه را رعایت می‌كرد. نسبت به افراد مسن خیلی احترام می‌كرد. همان احترامی را كه به پدر و مادرشان می‌‌گذاشت، برای پدر و مادر من هم قائل بود. هیچگاه ندیدم حرفی كه باعث رنجش خاطر آنها بشود، بزند.

آقای رجایی اهل محاسبه بود و در كارهای كوچك و بزرگ دقیقاً محاسبه می‌كرد. مثلاً وقتی عده زیادی از افراد فامیل و نزدیكان از ایشان سئوال می‌كردند كه شما چرا با مشغله‌ای كه دارید، برای خودتان ماشین نمی‌خرید؟ پاسخ می‌داد، «ماشین داشتن مایه دردسر است و به جای اینكه ماشین برای ما باشد با مشكلاتی كه پیش می‌آورد، ما در خدمت او قرار می‌گیریم!» بعد به شوخی می‌گفت، «ولی الان همه ماشین‌های تهران مال ماست. هر جا كه بخواهیم برویم و تا دستمان را بلند می‌كنیم، فوری جلوی ما می‌ایستند و ما را سوار می‌كنند و تا هر جا كه بخواهیم می‌برند...! با این حساب چرا خودمان را به دردسر بیندازیم. پول می‌دهیم و دردسر نمی‌كشیم.» واقعاً حساب كرده بود كه نداشتن ماشین برای او بهتر از داشتن است.

****

انگیزه و علت اصلی تشكیل جلسه فامیلی كه آقای رجایی مبتكر آن بود این بود كه ایشان احساس می‌كرد در بین جوانان فامیل كه كم هم نبودند، رفت و آمد خانوادگی زیادی وجود ندارد. بر این اساس پیشنهاد كرد هر 15 روز یك بار، جوانهای فامیل دور هم جمع بشوند و همدیگر را ببینند و صرف دیدار باشد. تدریجاً كه این جلسات ادامه پیدا كردند، پیشنهاد كرد برای اینكه صاحبخانه كه این جلسه را تشكیل می‌داد به خاطر شام و پذیرایی به زحمت نیفتند پذیرایی ساده بكنیم تا به دلیل سبكی هزینه‌ها و زحمات، جلسات بعدی ادامه پیدا كند. خود ما در اولین جلسه‌ای كه در منزلمان تشكیل شد، لوبیا چیتی دادیم. بعد به تدریج جلسات را به سمت قرائت قرآن، خواندن احادیث، طرح مسائل سیاسی و اجتماعی جهت داد.

****

روش آقای رجایی برای بیدار كردن بچه‌ها برای نماز صبح با توجه به اینكه در سن نوجوانی معمولاً خواب بچه‌ها قدری سنگین است و به خصوص خواب صبح كه شیرین هم هست، این بود كه بالای سر بچه‌ها می‌ایستاد و با شوخی و با صدای بلند می‌گفت، بلند صحبت نكنید كه بچه از خواب بیدار می‌شود! بچه‌های ما بین 6 تا 10 سال سن داشتند و چون خودشان هم مایل بودند و ذوق داشتند، لذا بلند می‌شدند. تأكید آقای رجایی این بود كه قبل از اینكه آفتاب بزند، آنها بیدار شوند. اگر می‌دید آنها بیدار نمی‌شوند، بالای سر آنها می‌نشست و با محبت و شوخی شانه‌های آنها را مالش می‌داد و با آنها حرف می‌زد كه با لطافت و ملایمت بیدار شوند و بنشینند. بعد كه بلند می‌شدند شانه آنها را می‌گرفت و آنها را تا نزدیك دستشویی همراهی می‌كرد و قبل از رسیدن به دستشویی با شوخی یك ضربه ملایم با كف دست به پشت آنها می‌زد! با این روشهای بسیار عاطفی و توأم با مهر و محبت می‌خواست فرزندانش به نماز عادت كنند و از این امر هم خاطره تلخی نداشته باشند.

****

آقای رجایی اراده و استقامت خیلی قوی و خوبی داشت. وقتی ساواك ایشان را دستگیر كرد و چند ماه زیر شكنجه مستمر و طولانی و سخت قرار داد، تنها چیزی كه به من آرامش می‌داد اراده قوی او بود. مطمئن بودم نمی‌توانند از او حرف بكشند و اعتراف بگیرند. از یك طرف وقتی به فكر شكنجه‌هایی كه به او می‌دادند، می‌افتادم خیلی دلم می‌سوخت، ولی از سوی دیگر خیالم راحت بود. ایشان وقتی راجع به مسئله‌ای تصمیم می‌گرفت، چون جوانب آن را به دقت می‌سنجید و بررسی می‌كرد روی آن تصمیم و تا آخر، آن كار را دنبال می‌كرد.

****

عادت آقای رجایی این بود كه وقتی می‌خواست میوه بخرد، هیچ وقت میوه نوبر نمی‌خرید و به خانه نمی‌آورد. نكته دیگر اینكه معمولاً برای اینكه چشم و دل بچه‌ها سیر و پر باشد، معمولاً با صندوق میوه می‌خرید و به منزل می‌آورد. یك بار اتفاق جالبی افتاد. در موقعی كه من برای انجام كاری ضروری از منزل بیرون رفته و در منزل را قفل كرده بودم، پسر كوچكمان كمال‌الدین كه دیده بود در منزل تنهاست، از صندوق میوه یكی یكی برداشته و به بچه‌های محل داده بود تا از تنهایی بیرون بیاید!

****

آقای رجایی خیلی اعتقاد به خرید اسباب‌بازی نداشت، اگر هم گاهی می‌خرید، اسباب‌بازی فكری می‌خرید. یك بار كه برای دخترم جشن تكلیف گرفته بودیم با اینكه خرید عروسك را به لحاظ اعتقادی درست نمی‌دانست و از طرفی دخترم هم عروسك دوست داشت و توی دلش مانده بود كه عروسكی داشته باشد، آقای رجایی به رغم عدم اعتقادی كه به خرید عروسك داشت، یك عروسك ساده و ارزان برای او خرید كه خیلی هم او را خوشحال كرد.

****

آقای رجایی خود را به كم غذایی عادت داده بود. غذایی را كه در بشقاب برای خود می‌كشید، اندازه مشخصی داشت و ته آن چیزی باقی نمی‌ماند. شبها معمولاً غذای ساده و حاضری می‌خورد. وقتی ظهر یك چیز پختنی می‌خورد، دیگر شب اصلاً پختنی نمی‌خورد، نهایت غذای پختنی او در شب، املت و نیمرو بود. گاهی كره با سیب‌زمینی می‌خورد. یك بار به شوخی به مادرم گفت، «دختر شما همه‌اش غذای حاضری به من می‌دهد.» مادرم كه شوخی او را باور كرده بود با تعجب از من پرسید، «چرا؟» گفتم، «نه مادر! منظورش این است كه همیشه شام او حاضر و آماده است!» صبح‌ها همیشه نان و پنیر و چای یا كره می‌خورد. یك بار گفت، «چرا ما باید سر سفره‌مان پنیر و كره با هم باشد؟ در حالی كه بعضی حتی پنیر آن را هم ندارند؟» لذا سعی می‌كرد كه فقط پنیر و چایی بخورد. وقتی از زندان آزاد شد،‌ به قدری ساخته شده بود كه من می‌گفتم،‌ «خودش خوب بود، حالا انگار او را توی آب زمزم كرده و بیرون آورده‌اند.»

****

خیلی به ندرت پیش می‌آمد كه آقای رجایی پس از نماز صبح بخوابد. پس از اذان صبح كه از خواب بیدار می‌شد تا نماز بخواند، دیگر نمی‌خوابید، مگر اینكه مهمان داشته باشیم یا برنامه‌ای پیش می‌آمد كه دوباره بخوابد. بعد از نماز و قرآن قدری ورزش می‌كرد و بعد می‌رفت نان می‌خرید.

****

آقای رجایی خیلی نسبت به رعایت حجاب و پوشش درست و صحیح خانمهای فامیل و محارم خودش اهمیت می‌داد. ایشان تأكید داشت آنها حتماً زیر چادر لباس آستین بلند و جوراب ضخیم بپوشند چون برای خانمها احتمال می‌رود چادرشان كنار برود و در غیر اینصورت دست و پایشان در دید نامحرم قرار می‌گیرد. نسبت به رابطه و ارتباط محرم‌ها با نامحرم خیلی سخت‌گیر بودند و خودشان هم موقع صحبت كردن با نامحرم و یا هنگامی كه در كوچه راه می‌رفتند، سرشان كاملاً پایین بود كه مبادا چشمشان به چشم زن نامحرمی بیفتد. اگر با خانم نامحرمی صحبت می‌كردند هیچگاه به صورت او نگاه نمی‌كردند. بارها خانمهای همسایه تعریف ایشان را می‌كردند و می‌گفتند این آقای رجایی شوهر شما چقدر آقاست از كوچه كه می‌آید و می‌رود اصلاً سرش را از زمین بلند نمی‌كند.

****

واقعاً اراده عجیبی داشت. وقتی تصمیم می‌گرفت كاری را انجام دهد، در هر شرایطی كه پیش می‌آمد آن را انجام می‌داد. از جمله این كه هر پنج‌شنبه روزه می‌گرفت كه بخشی از آن، روزه قضای مادرش بود و جنبه مستحبی داشت. گاهی كه پنجشنبه‌ها به قزوین می‌رفتیم ایشان همین نظم را رعایت می‌كرد. تا نزدیك غروب هیچ چیز نمی‌خورد و قبل از غروب افطار می‌كرد كه در سفر روزه نداشته باشد. وقتی به او می‌گفتیم كه در مسافرت نمی‌شود روزه گرفت، چون خیلی كم حرف می‌زد و نمی‌خواست عمل او جنبه ریا داشته باشد به گونه‌ای با حركاتش به ما می‌فهماند كه روزه نیست، فقط می‌خواهد این عادت را ترك نكند. مدتها از ازدواج ما گذشت تا فهمیدم پنج‌شنبه‌ها را روزه می‌گیرد، چون هیچ وقت به من نمی‌گفت روزه است.

****

آقای رجایی همشه قبل از ناهار نماز می‌خواند. حتی اگر غذا آماده بود ایشان اول نماز می‌خواند. اگر گاهی كاری پیش می‌آمد كه نماز ایشان را از اول وقت كه به آن خیلی معتقد بود به عقب می‌انداخت می‌نشست و بررسی می‌كرد كه چه عاملی باعث شده برنامه او اینقدر طولانی بشود كه نماز او را هم تحت تأثیر قرار بدهد و كاری می‌كرد كه برنامه‌هایش در نمازش اثری نگذارد. اگر گاهی این وضع پیش می‌‌آمد ایشان به تلافی این امر ناهارش را نمی‌خورد تا اینكه اول نماز بخواند. با خدا عهد كرده بود كه برای جریمه برای دیر نماز خواندن دو روز روزه بگیرد.

****

سر سال تمام اجناس و وجه نقدی را كه در منزل داشت به دقت و با احتیاط زیاد محاسبه و خمس آنها را پرداخت می‌كرد. همیشه می‌دیدم بعد از اینكه محاسبه او تمام شود، به این احتیاط كه ممكن است چیزی از قلم افتاده یا یادش رفته باشد، مبلغی را اضافه می‌كرد و وجوهات بیشتری را می‌پرداخت. بعد از فوت مرحوم آیت‌الله بروجردی كه مقلد ایشان بود از حضرت امام تقلید می‌كرد و به نمایندگان ایشان وجوهاتش را پراخت می‌نمود.

****

آقای رجایی دعای صباح را كه دعای حضرت علی‌(ع) است خیلی دوست می‌داشت و صبح‌ها آن را می‌خواند. ایشان برخی از دعاهای مفاتیح‌الجنان را از حفظ بود.

****

در دورانی كه مشاور وزیر آموزش و پرورش بود، با اینكه خیلی دیر وقت به خانه می‌‌آمد، اما همیشه همراه خودش پرونده‌های زیادی می‌آورد. این پرونده‌ها مربوط به كسانی بود كه باید به نحوی در مورد وضعیت ادامه خدمتشان تصمیم می‌گرفت. گاهی كه نزدیك می‌شدم،‌ می‌دیدم پس از مطالعه پرونده، روی آنها می‌نویسد 5 یا 6 سال ارفاق. می‌پرسیدم، «دارید چه كار می‌كنید؟» پاسخ می‌داد، «بعضی از اینها ساواكی هستند. باید حتی به آنها هم پول داد و از آنها خواهش كرد كه بازخرید شوند و كار نكنند.» بچه‌ها كه خیلی كم پدرشان را می‌دیدند، دور او می‌نشستند تا حین بررسی پرونده‌ها با او صحبت كنند. گاهی كه به دلیل خستگی زیاد چرت می‌زد من دلم برای او و بچه‌ها می‌سوخت. یك بار كه به بچه‌ها اشاره كردم كه با پدرتان حرف نزنید و بگذارید بخوابد، یكدفعه چرتش پاره شد و بلافاصله بلند شد و رفت دست و صورتش را شست و خطاب به بچه‌ها گفت،‌ «بابا جون حرفتان را بزنید،‌ گوش می‌دهم.»

خیلی پر كار بود. در مدت 20 سال كه با او زندگی كردم، خیلی كم و به ندرت اتفاق افتاد كه پس از نماز صبح بخوابد. اگر هم چنین حالتی برای او پیش می‌آمد خیلی خودش را سرزنش می‌كرد كه دفعه بعد این كار را تكرار نكند.

****

از چیزهایی كه اول ازدواج خیلی نظر مرا به خود جلب كرد این بود كه می‌دیدیم كه شب جمعه‌ای نیست كه آقای رجایی دعای كمیل را نخواند. مادر ایشان سواد نداشت، اما بعضی از دعاها را از حفظ بود. آقای رجایی با بلند خواندن دعا برای مادرش این امكان را فراهم می‌كرد تا او هم دعاها را بخواند. نحوه دعا خواندن او روی ما تأثیر خاصی داشت تا جایی كه وقتی به زیارت می‌رفتیم من به ایشان می‌گفتم كه زیارتنامه را شما بخوانید. چون خواندن شما روی من اثر دیگری می‌گذارد كه در خواندن خودم نیست. در ماه رمضان هر شب دعای افتتاح را می‌خواند. در ابتدای ازدواج نمی‌دیدم نماز شب بخواند، اما بعد از دو سه سال شاهد نماز شب او بودم. هر روز صبح چند آیه قرآن می‌خواند و بیشتر روی آیات و تفسیر آنها فكر می‌كرد. تفسیر مورد علاقه او تفسیر پرتوی از قرآن و المیزان بود.

****

با اینكه در ابتدای زندگی وضع مالی خوبی نداشتیم، اما او همیشه سعی می‌كرد مواد و نیاز ضروری و واجب مثل روغن، پنیر، مرغ و گوشت را به بهترین شكل تهیه كند. مثلاً آن موقع‌ها خیلی‌ها روغن حیوانی می‌خوردند كه برای ما هم از زنجان می‌آوردند. در مورد خرید گوشت و میوه،‌ ایشان بر خلاف همه مردم كه سعی می‌كنند گوشت خوبی بخرند یا میوه را سوا كنند، این چیزها را درهم می‌خرید، چون اعتقاد داشت وقتی كسی گوشت و میوه خوبی می‌خرد عملاً می‌خواهد بگوید گوشت و میوه غیر مرغوب را برای دیگران می‌خواهد و این عین‌ خودخواهی است كه كسی خوب یك جنس بخرد و بخورد و بد آن را برای فرد فقیر و مستضعف بگذارد. همیشه سعی می‌كرد مثل همه مردم باشد.

****

ما در منزل آیینه نداشتیم. یك روز با كمال تعجب دیدم آقای رجایی دو آینه را جیوه كرده و به خانه آوردند. این آیینه‌ها مثل همه آیینه‌ها نبود و حالت اوریب داشت. پرسیدم این آینه‌ها چرا اینطوری هستند و شكلشان اینجوری است گفت مال مسعود است و بعد چون ایشان كم حرف می‌زد فهمیدم از شیشه ماشین‌هایی است كه دیگر به درد نمی‌خورد و او داده دو تا را برایش جیوه بكنند!

در مسائل مادی حداكثر بهره‌وری را داشت و واقعاً مو را از ماست می‌كشید. هرچند وقت یك بار به كوه می‌رفت، ولی با همان كفش‌هایی كه داده بود تخت آنها را عوض كنند. خیلی صرفه‌جو بود.

****

آقای رجایی هیچ وقت پول به دست من نمی‌داد و هر وقت به پول نیاز بود روی تاقچه اتاق می‌گذاشت و می‌گفت بردارید. گاهی هم می‌گفت، «پول توی جیبم هست، بردارید.» وقتی دید من به جیب ایشان دست نمی‌زنم، پول را در دسترش می‌گذاشت تا به هنگام ضرورت،‌ استفاده كنم. صحیح نمی‌دید كه پول را به دست كسی بدهد. هیچ به یاد ندارم به زبان بیاورد كه وضع مالی من خوب نیست یا پولی در بساط ندارم، بلكه مدیریتی كه در زندگی اعمال می‌كرد باعث می‌شد كه خودبه‌خود در هزینه‌هایمان محدودیت قائل شویم.

او واقعاً یك مرد به تمام معنی بود. پسرم در كودكی در مدرسه علوی درس می‌خواند و از هیچ كس حتی مدیر مدرسه حساب نمی‌برد، اما از پدرش خیلی حساب می‌برد. كافی بود آقای رجایی یك نگاه به او بكند سر جایش می‌نشست. روش خاص خودش بود. گاهی با نگاه، گاهی با لبخند، گاهی با اخم و سكوت طرف را مجبور به تغییر رفتار می‌كرد. من از این حالات او كه بیشتر به رفتار معلمها شبیه بود، ناراحت می‌شدم و می‌گفتم، «من همسر شما هستم. شاگرد شما نیستم.» اما حقیقتش را هم كه می‌خواستم به زبان بیاورم برایم مشكل بود، چون او واقعاً جدی بود.

****

آقای رجایی با اشتغالاتی كه قبل از انقلاب داشت، به من توصیه می‌كرد كه بچه‌ها را به پارك ببرم. خودش هم هر وقت كه وقتی پیش می‌آمد، مخصوصاً وقتی می‌دید من خیلی حوصله این كار را ندارم، آنها را می‌برد. یكی از حرفهایی كه می‌زد این بود كه می‌گفت،‌ «در این وضع و شرایط، چون تفریحگاههای ما سالم نیستند، اگر برنامه سالمی پیش آمد، باید برای تفریح بچه‌ها استفاده كنیم.» البته به هر پاركی نمی‌رفت.

****

بعد از آزادی از زندان قزوین كه 50 روز طول كشید، تدارك یك برنامه سفر دسته‌جمعی به مشهد را دید تا روحیه من و مادرش بهتر شود. او خیلی خوش‌سفر بود و در سفر مشهد كه عده‌ای از فامیل هم بودند در بیشتر اوقات كار آشپزی جمع را به عهده می‌گرفت، چون می‌دید در آن جمع كه برخی با عده دیگر نامحرم بودند، كار آشپزی برای خانمهای فامیل با حضور مردان مشكل است. البته آشپزی بلد نبودند، ولی از ما می‌پرسید كه چه كار كند! روحیه او در سفر این بود كه اگر می‌دید خانمها با انجام كاری به زحمت می‌افتند،‌ خودش پیشقدم می‌شد و انجام آن كار را به عهده می‌گرفت.

****

خیلی نظیف و پاكیزه بود. لباسش را اگر من وقت نمی‌كردم خودش اتو می‌كرد و بدون لباس اتو شده بیرون نمی‌رفت. كفشهایش را خودش واكس می‌زد. حتی یك بار ندیدم با لباس اتو كرده در منزل بنشیند تا مبادا خط اتوی لباس او خراب شود. چون مقید بود با لباس اتو كرده و تمیز سر كلاس برود.

اگر از بیرون می‌آمد و به دلیل بارندگی چند قطره گل به شلوارش چسبیده بود، قبل از هر چیز لك روی شلوار و لباس خود را می‌شست و لباسش را عوض می‌كرد.

همیشه سر و وضع مرتبی داشت. یك روز در میان حمام می‌رفت چون ما در خانه حمام نداشتیم هفته‌ای دو بار حمام بیرون می‌رفت. بعد كه به زندان رفت، ما با طلبهای ایشان از دیگران حمامی در منزل ساختیم.

از زندان كه بیرون آمد به دلیل كمبود نفتی كه در اوایل انقلاب بود هنگامی كه در حیاط منزل ورزش می‌كرد، در آن فصل سرما زیر دوش آب سرد می‌رفت.

****

خیلی به مادرش علاقه داشت و ناز مادرش را می‌كشید. ایام اعیاد كه می‌شد عطر می‌خرید و به خانه می‌‌آورد، اگر ایام تولد و شادی بود، مادرش را عطر می‌زد و دیده‌بوسی می‌كرد. به نشانه احترام دست و صورتش را می‌بوسید و اگر احساس می‌كرد از چیزی ناراحت است،‌ ناز او را می‌كشید و سعی می‌كرد با شوخی دل او را به دست بیاورد.

****

پس از اینكه آقای رجایی از زندان بیرون آمد خیلی دنبال كار مسائل مبارزه و انقلاب بود، به طوری كه فرصتی پیش نمی‌آمد كه بنشینیم و با هم حرفی بزنیم. بعد از انقلاب هم همینطور شد. به گونه‌ای كه فرصت نمی‌شد به او بگویم بچه‌ها در منزل دارند چه كار می‌كنند، چون من بیشتر نگران فرزندم كمال بودم كه به مراقبت پدرش احتیاج داشت و رفتارش از كنترل من خارج بود. یك روز كه خیلی به من فشار آمد، به ایشان گفتم، «این هم شد زندگی كه من نمی‌توانم در مورد درس و تربیت بچه‌ها با شما چند كلمه حرف بزنم؟» آقای رجایی جمله را شنید و در حالی كه به دم در منزل رسیده بود و قصد داشت از منزل خارج شود، خندید و گفت، «ما اصلاً زندگی نمی‌كنیم!» این را گفت و از منزل خارج شد.

****

چون مادر آقای رجایی وصیت كرده بود كه پنج سال برای او نماز بخوانند و روزه بگیرند، آقای رجایی به خاطر اینكه این فشار تنها به برادر بزرگشان وارد نشود، هر چند از لحاظ شرعی قضای نماز و روزه مادر حتی به پسر بزرگ‌تر هم واجب نیست چه رسد به پسر كوچك‌تر، ولی ایشان به برادر بزرگشان پیشنهاد كردند كه هر یك از آنها دو سال برای مادرشان نماز و روزه بخوانند و بگیرند و یك سال باقی مانده را هم بین خواهرانشان تقسیم كردند. در این دو سال می‌دیدم كه صبح و ظهر و شب، ایشان نماز قضای مادرشان را می‌خواند و هر پنجشنبه را هم روزه می‌گیرد.

****

همیشه همین كه از بیرون منزل می‌آمد و لباسش را درمی‌آورد، فوری سراغ مادرش می‌رفت و دست و صورت او را می‌بوسید و او را نوازش می‌كرد. گاهی هم سرش را روی پای مادرش می‌گذاشت و دراز می‌كشید، می‌‌گفت، «آدم پیر هم كه می‌شود، در برابر مادرش احساس می‌كند هنوز بچه است.» اگر گاهی می‌دید مادرش كمی گرفته و ناراحت است، سعی می‌كرد با رفتار ملاطفت‌آمیز و شوخی‌های مناسب او را از آن حالت بیرون آورد.

****

از همان ابتدای زندگیش با من، سعی می‌كرد برای من كمكی بگیرد. با اینكه وضع مالی خوبی نداشت اما كاملاً حس می‌كردم وضع مرا درك می‌كند، حتی اگر نمی‌توانست به خواسته خود جامه عمل بپوشاند. از اول زندگی یادم هست هیچ وقت لباس نشسته‌ام. همیشه كسی می‌‌آمد و لباسها را می‌شست. برای پاك كردن شیشه و در و دیوار هم همینطور بود. چون بچه‌های ما هم شیر به شیر بودند و ایشان وضع مرا می‌دید، اصرار داشت كه حتماً كسی را بگوید بیاید و كمك كند. خیلی به این امر معتقد بود. البته من به حسب تربیت خانوادگی كه داشتم، چون وضع مالی ایشان را می‌دیدم هیچ خواسته‌ای را به زبان نمی‌آوردم تا مبادا به دلیل نداشتن، احساس خجالت و شرمساری بكند.

****

در اوایل زندگی، نظر او این بود كه وظیفه هر مرد این است كه در كارهای خانه به همسرش كمك كند، اما من چون كمك او را در شستن ظروف نمی‌پسندیدم به او می‌گفتم نمی‌خواهم كار كنید، خودم می‌شویم. بچه‌ها كه كوچك بودند، اگر نصف شب بیدار می‌شدند و گریه می‌كردند، مرا بیدار نمی‌كرد، بلكه بچه‌ را می‌گرداند تا آرام شود،‌ مگر اینكه خودم بیدار می‌شدم و بچه را از او می‌گرفتم و شیر می‌دادم.

****

آقای رجایی از فرصت چند ساله زندان، در جهت تكمیل و اصلاح روشهای خود در زندگی، بسیار استفاده كرده بود. از جمله،‌ پس از آزادی می‌گفت در زندان در مورد رفتار خود با بچه‌ها بسیار فكر كرده و از این رفتار یك ارزیابی كامل و دقیق نموده است. مثلاً می‌گفت من در زندان متوجه شدم سخت‌گیریهایی كه در مورد كمال می‌كرده‌ایم بیجا بوده است و اضافه می‌كرد چقدر خوب بود آزادی عمل بیشتری به او می‌دادیم تا بعضی از رفتارها را به دلیل محدودیتی كه برای او ایجاد كرده بودیم، مرتكب نشود.

****

تازه از عروسی خواهر زاده‌ام به منزل برگشته بودیم كه تلفن زنگ زد. برادرم گوشی را برداشت و تا شنید كه پرسید، خانم رجایی نیست؟ گوشی را به من داد و گفت، «مثل اینكه از دوستان آقای رجایی است.» گوشی را گرفتم و سلام كرد. جواب دادم. احوالپرسی مختصری كرد و چون تلگرافی حرف می‌زد، فكر كردم یكی از دوستان اوست كه از زندان آزاد شده و دارد ما را خبر می‌كند. بدون اینكه خودش را معرفی كند گفت، «من آمده‌ام و مغازه حسن آقا بقال سر كوچه هستم.» باز من فكر كردم رمز می‌گوید و من باید این كدها را حفظ كنم تا در ملاقات آقای رجایی به او بگویم. پرسید، «خوب چیزی نمی‌خواهید بخرم؟» من تازه فهمیدم این خود آقای رجایی است كه از زندان آزاد شده است. گفتم، «نه، چیزی نیاز نداریم.» توی فكر بودم كه ایشان آزاد شده كه دیدم زنگ منزل را به صدا درآورد. در را كه باز كردم، دیدم با لباس زندان است و لباسهای خودش را داخل ساك گذاشته است.

****

قبل از اینكه آقای رجایی را دستگیر كنند، یك شب كه در منزل،‌ نشریه مخفی سازمان مجاهدین را كه به دلیل ارتباطی كه با كادر مركزی داشت، به او می‌رساندند مطالعه می‌كرد، ناگهان دیدم در فكر فرو رفته و حالت خاصی پیدا كرده است. پرسیدم، «جریان چیست؟» گفت، «اینها بسم‌الله الرحمن الرحیم را از روی نشریه خود انداخته‌اند.» بعد فهمیدم به آنها تذكر داده و آنها كه داشتند جو بیرون را موقعیت سنجی می‌كردند تا اگر حساسیتی نباشد كلاً بسم‌الله را حذف كنند، وقتی متوجه حساسیت آقای رجایی شدند دستپاچه شده به او گفتند از دستمان در رفته و عمدی نبوده است،‌ ولی آقای رجایی به این حركت با دیده تردید می‌نگریست تا اینكه به زندان افتاد. پس از اینكه قضایای انحراف عقیدتی سازمان بر همگان روشن شد، در زندان اوین در یك ملاقات به من گفت،‌ «از قول من به محسن بگو از این اتفاقی كه برای من پیش آمده است خیلی ناراحت نباشد. كار خدا بود، چون اگر من در بیرون از زندان بودم و این قضیه تغییر مواضع سازمان پیش آمده بود،‌ سرنوشت من مثل مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف می‌شد. من زیر بار انحراف نمی‌رفتم و مرا هم مثل آنها از بین می‌بردند.

****

وقتی نشانه‌های تغییر مواضع در سازمان مجاهدین خلق دیده شد، از صحبتهایی كه آقای رجایی می‌كرد این‌طور برداشت كردم كه امید داشت اینها اصلاح شوند، چون هم كادر اولیه رهبری سازمان را از دوران دانشكده خود می‌شناخت و هم پس از دستگیری و اعدام آنها كه رهبری به دست افراد جوان‌تر و كم‌تجربه‌تری رسید با آنها در ارتباط بود. نظرش این بود كه اینها شروع كارشان است و كم تجربه هستند.

****

یك‌بار كه فقط به بچه‌های كوچك زیر 9 سال ملاقات حضوری می‌دادند، دختر بزرگم را كه نسبت به پدر علاقه خاصی داشت به بهانه اینكه سن او بالای 10 سال است، برای ملاقات نپذیرفتند و او هم از این جهت خیلی رنج كشید. وقتی دو تای دیگر كه سنشان زیر 9 سال بود به ملاقات پدرشان رفته بودند ‌آقای رجایی یك شكلات به آنها داده بود و گفته بود از قول من به جمیله سلام برسانید و این شكلات را به او بدهید. این حركت هر چند كوچك و معمولی بود، اما تأثیر زیادی روی جمیله گذاشت، چون می‌دید پدرش حتی در زندان به او توجه دارد و تا مدتها این شكلات را به عنوان یادگاری زندان پدر نگه داشت.

****

بعد از دستگیری آقای رجایی تا سه ماه از او كلاً بی‌خبر بودیم. پس از این مدت یك ملاقات مصلحتی به ما دادند آن هم با این خیال كه از این ملاقات در جهت منافع خودشان استفاده كنند. چون قبل از ملاقات از من و خواهر ایشان سؤالاتی كردند كه شاید چیزی دستگیرشان بشود ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفتند. به آقای رجایی نگفته بودند ترا برای ملاقات می‌بریم. لذا ایشان تصور می‌كرد كه مانند روزهای قبل دوره جدید بازجویی و شكنجه را در پیش رو دارد. وقتی ایشان را آوردند از صورتش پیدا بود كه در این مدت نور ندیده است. بسیار لاغر و ضعیف شده بود. چون در این ملاقاتها خانواده‌ها معمولاً برای زندانی خود جز آب میوه نمی‌توانستند چیزی بیاورند ما هم همین كار را كردیم و در یك فلاكس چای كه به اندازه دو لیوان می‌شد آب میوه آورده بودیم. وقتی آب میوه را در لیوان ریختیم كه به آقای رجایی بدهیم به مأمورینی كه ایشان را از سلول آورده بودند اشاره‌ای كرد و گفت، اول بدهید این آقایان بخورند بعد من می‌خورم.

****

وقتی ساواك كسی را دستگیر می‌كرد، بعد از چند ماه كه او را شكنجه می‌داد و از او اعترافی می‌گرفت و مطمئن بود كه همه حرفهایش را زده است، پرونده‌اش را برای محاكمه اول به دادگاه می‌فرستاد. پس از یك ماه محاكمه دوم را تشكیل می‌داد و برای زندانی حكم قطعی محكومیت صادر می‌كرد. پس از این زندانی را به زندان قصر یا زندان دیگری می‌بردند. وقتی دادگاه اول آقای رجایی تشكیل شد، برخلاف انتظار دیدیم دادگاه دوم او تشكیل نشد. چند ماه طول كشید و چون وضعیت خیلی غیر عادی بود، دچار شك و نگرانی شدیم. بعد متوجه شدیم ساواك، منیژه اشرف‌زاده كه عضو سازمان مجاهدین خلق بود و تغییر ایدئولوژی داده بود و در زندان اوین محكوم به اعدام بود و به او قول داده كه اگر علیه آقای رجایی اعتراف كند، یك درجه به او تخفیف می‌دهند و حكم اعدام او را به حبس ابد تبدیل می‌كنند. او هم فریب خورد و برای اینكه اعدام نشود،‌هر چه را كه از آقای رجایی و سازمان می‌دانست برای ساواك بیان كرد. این اعترافات باعث شد آقای رجایی مجدداً به زیر شكنجه برده شود و این بار بر مبنای اطلاعات اشرف‌زاده تحت بازجویی قرار گیرد.

****

 

 

در سال 1342 كه آقای رجایی در زندان بود، خواهرزاده او در منزل، پیش من و مادرش بود تا مردی در خانه باشد، چون مادر آقای رجایی خیلی از این واقعه ناراحت بود، گاهی ایشان را برای تنوع و تجدید روحیه به پارك هفت حوض نارمك كه نزدیكی منزلمان بود، می‌بردیم. یك شب كه به خانه بازگشتم، پس از چند دقیقه دیدم صدای در بلند شد. پشت در رفتم و گفتم، «كیه؟» جواب دادند، «آقای رجایی منزل هستند؟» گفتم، «خیر، مگر شما نمی‌دانید ایشان پنجاه روز است كه دستگیر شده‌اند و در زندان هستند؟» كمی كه صحبت كرد فوری فهمیدم خود آقای رجایی است كه صدایش را تغییر داده و قصدش این است كه با شوخی به منزل وارد شود. شوخی‌های او واقعاً جالب بودند. با خیلی‌ها شوخی می‌كرد. اما خودش نمی‌خندید. او محبتش را نسبت به فامیل و اقوام با شوخی اظهار می‌كرد. بعد فهمیدیم از زندان كه بیرون آمده، چون دیده ما در منزل نیستیم در مغازه لبنیات فروشی سر كوچه نشسته است تا ما هر جا كه رفته‌ایم،‌ برگردیم. بعد كه دیده ما داریم به منزل می‌رویم، بلافاصله چند قدم با ما حركت كرده و گذاشته وارد منزل بشویم كه به صورت غیر منتظره‌ای همدیگر را نه در كوچه كه در منزل ببینیم.

****

آقای رجایی با كادر مركزی و رهبری اولیه سازمان مجاهدین خلق در ارتباط بود، اما هیچ‌گاه عضو سازمان نبود، ولی سازمان به عنوان یك واسطه مهم روی او حساب می‌كرد. زمانی كه رضا رضائی از زندان فرار كرد و در خانه‌های تیمی مخفیانه زندگی می‌كرد، آقای رجایی مستقیماً با او رابطه داشت، به گونه‌ای كه یك شب به منزل ما پناه آورد و آقای رجایی به‌رغم مخاطراتی كه این كار داشت او را پناه داد. یك بار كه رضا به منزل ما آمده بود، چون می‌خواست دنبال كاری برود و شك داشت كه ساواك او را تحت نظر گرفته است یا نه، آقای رجایی لباس خود را به او داد، او هم قدری خود را گریم كرد و بعد من و آقای رجایی او را به عنوان یك مریض از خانه بیرون بردیم و جوری وانمود كردیم كه دنبال نسخه او هستیم. بارها می‌شد كه به خانه می‌آمدم و می‌دیدم كه شرایط منزل تغییر كرده است و می‌فهمیدم كه به فرد یا افرادی پناه داده است.

****

آقای رجایی به اصل مخفی‌كاری در مبارزه اعتقاد زیادی داشت. در ابتدا كه احساس می‌كرد من باید زمینه و آمادگی بیشتری برای ورود در كار مبارزه پیدا كنم، از من خواست به تلفن‌ها پاسخ ندهم و از رفت آمد به منزل از او پرسشی نكنم. البته این برای من كه همسرش بودم خیلی سنگین بود، ولی تحمل می‌كردم، تا اینكه كم كم نسبت به من اطمینان خاطر بیشتری پیدا كرد و مسائل مبارزه را با من در میان می‌گذاشت. بعد كه دید من اصول مخفی‌كاری را رعایت می‌كنم، تدریجاً كارهای مهم‌تری را به عهده من گذاشت‌، از آن جمله، رونویسی یك جزوه بود كه با مشقت زیاد نوشته می‌شد، چون هر لحظه امكان داشت ساواك در بزند و وارد شود، لذا اگر یك درصد هم احتمال می‌دادم، ساواك در می‌زند، فوراً باید آن را جاسازی می‌كردم.

****

ابتدا ملاقات با آقای رجایی غیر ممكن بود. ما هفته‌های متمادی به در زندان كمیته مشترك ضد خرابكاری می‌رفتیم ولی بی هیچ نتیجه‌ای و پس از ساعتها معطلی به خانه برمی‌گشتیم. پس از مدتی كه اجازه ملاقات دادند به هركس یك برگه ملاقات می‌دادند كه آن را پر می‌كرد و در هنگام ورود از در نگهبانی زندان آن كاغذ را از او می‌گرفتند. من یك بار كه اطراف را به دقت بررسی كردم كاغذ را به نگهبان ندادم، وقت ملاقات كه شد، بدون اینكه نگهبان زندان كه فردی به نام صارمی بود متوجه شود دوباره كاغذ را نشان دادم و نزد آقای رجایی رفتم. وقتی ایشان را برای ملاقات مجدد آوردند، چون احساس كرده بود لابد ما از مسئولین زندان برای این ملاقات خواهشی كرده‌ایم خیلی نگران شده بود. من هم نتوانستم برای او توضیح بدهم كه سر مأمورین زندان را كلاه گذاشته‌ و از غفلت آنها سوء استفاده كرده‌ام. دو، سه بار كه این كار را كردم، دیدم چهره‌اش درهم كشیده شد و ناراحت به نظر می‌رسد و به من گفت، تو كه الان ملاقات داشتی. چطور شد كه دوباره آمدی و به تو ملاقات داده‌اند؟» من هم چون می‌دیدم با این ملاقات اضافی تا یك هفته بعد نگران است و از طرفی هم خیلی نمی‌شود آن وضعیت را توجیه كرد، این كار را تكرار نكردم.

****

آقای رجایی خیلی مقاوم بود، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی. سعی می‌كرد جسمش را با ورزش تقویت كند. كم می‌خورد، ولی صحیح می‌خورد، غذاهایی را می‌خورد كه برا جسمش ضروری ولازم بود و همین مسئله باعث می‌شد كه همیشه سالم باشد. كمتر به یاد دارم كه مریض شده باشد، فقط سردرد بود كه گاهی به آن دچار می‌شد. تا قبل از انقلاب كه مسئولیتش كم بود، تحمل می‌كرد و قرص نمی‌خورد، چون معتقد بود قرص خوردن عوارض دارد، اما بعد از انقلاب با اینكه بسیار مقید بود قرص نخورد، قرص می‌خورد تا سردردش خوب شود و بتواند به كارها برسد.

****

برای اینكه بتواند همیشه درد مستضعفین را احساس كند با همه امكاناتی كه داشت و می‌توانست از زندگی متوسطی برخوردار باشد، اما زندگیش را همیشه در سطح متوسط پایین نگه می‌داشت و در زندگی هر چیزی را سعی می‌كرد از متوسط آن بخرد نه درجه یك و نه بهترینش را. اگر با تشریفات مخالفت می‌كرد نه به آن دلیل كه خودش غرق در آن شود. به آن حد رسیده بود كه واقعاً طلا و خاك برایش یكسان بود.

او دنیا را سه طلاقه كرده بود واین را كسی می‌گوید كه بیست سال با او زندگی كرد و رجایی برای او منافع مادی نداشت.

****

در دوران نخست‌وزیری كه ترورهای منافقین اوج گرفته بود، همسایه‌ها بدون اینكه به ما چیزی بگویند برای پنجره بیرونی اتاق ما كه در كوچه باز می‌شد توری فلزی خریدند و با میخ به جلوی آن كوبیدند تا مبادا منافقین از طریق آن به داخل اتاق نارنجك پرتاب كنند. ما نمی‌دانستیم كار چه كسانی است، ولی آنها خودجوش روی عشق و علاقه‌ای كه به آقای رجایی داشتند این كارها را می‌كردند.

****

پس از انقلاب طبیعی بود به دلیل فعالیت و تبلیغات بعضی گروه‌ها و گروهكهای سیاسی، بعضی از جوانان و افراد فامیل نسبت به نظریات آنها، گرایشاتی پیدا می‌كردند كه معمولاً در جلسات فامیلی كه خود آقای رجایی مبتكر تشكیل آن بود، این نظریات مطرح می‌شدند. برخورد آقای رجایی با اینها در صورتی كه تشخیص می‌داد گرایش‌شان به فلان گروهك غیر اسلامی به دلیل جوان بودن آنها و از روی كم تجربگی است،‌ این بود كه با استدلال و منطق و ملاطفت، آنها را نسبت به خط مشی غیر صحیحی كه برگزیده بودند،‌ آشنا كند و نظرات و تجارب خود را در مورد آن گروهك برای آنها بیان نماید. لذا دیده می‌شد كه آنها پس از مدتی از آن طرز فكر بریده می‌شدند. البته اگر هم گاهی احساس می‌كرد این انتخاب عقیده انحرافی آگاهانه و حساب شده است، برخوردش به گونه‌ای دیگر بود.

****

یك‌بار كه آقای رجایی از یك سفر كاری به تهران آمد و از فرودگاه یكراست می‌خواست به آمریكا برود تا در سازمان ملل سخنرانی كند،‌ از دفترش به منزل تلفن زدند و گفتند بارانی آقای رجایی را آماده كنید تا به فرودگاه ببرند. ما هم دیدیم یك لكه روی این بارانی است چون وقت نبود با بنزین لكه را برطرف كردیم بعد آمدند آن بارانی را كه تا حدی بوی بنزین می‌داد بردند! آقای رجایی روی پوشاك و لباس خود خیلی حساس بود. آن موقع خیاطها یقه پیراهن و مچ زاپاس و اضافی درست می‌كردند و همراه لباس به مشتری می‌دادند ما هم وقتی یقه و مچ پیراهنشان خراب می‌شد آن را در منزل تعویض می‌كردیم، چون روی تمیزی لباسش خیلی حساس بود و اگر احیاناً لكه‌ای روی آن پیدا می‌شد، باید آن لكه را فوراً برطرف می‌كردیم. هفته‌ای دو بار پیراهنش را عوض می‌كرد. سه،‌ چهار پیراهن و دو دست كت و شلوار قهوه‌ای رنگ داشت كه به تناوب از آنها استفاده می‌كرد.

****

پس از شهادت آقای رجایی، خواهرزاده‌اش كه دیده بود ما در منزل حمام نداریم می‌گفت، برای من عجیب بود كه می‌دیدم شما در منزل حمام نداشتید، اما دایی جان از حقوق خود به من قرض می‌داد تا در منزلم حمام بسازم. ایشان واقعاً از روی صداقت و عقیده این ایثارها را می‌كرد و من این را درك می‌كردم كه هدف او این نیست كه ما را محروم كند یا به ما بی‌علاقه است، بر عكس، در اینگونه مواقع غبطه می‌خوردم كه چرا من این روحیه را ندارم.

 

منبع: ماهنامه «شاهد یاران»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

گفت و گو با حسن عسگری راد (مسئول دفتر ویژه شهید رجایی) ¤

گفت و گو با حسن عسگری راد (مسئول دفتر ویژه شهید رجایی)

¤ برای شروع مایلیم از نحوه آشنایی تان با شهید رجایی بگویید.

- معلم بودم و از اوایل دهه چهل برای تدریس در دبیرستان های تهران معرفی شدم. عربی تدریس می كردم و كارم در دو دبیرستان امیركبیر و پهلوی سابق بود در خیابان ری نزدیك میدان قیام. ابتدای سال تحصیلی 43-1342بود و اولین روز بازگشایی مدارس. اولین زنگ تفریح بود و داشتم از كلاس می آمدم دفتر دبیران، كه دیدم جمع زیادی از دانش آموزان گوشه ای تجمع كرده اند. خوب كه نگاه كردم دیدم جوانی زرد روی اما نورانی در حلقه دانش آموزان قرار دارد، من همان جا تحت تأثیر نورانیت و صفای آن معلم قرار گرفتم. رفتم جلوتر. شنیدم كه بچه ها سؤال ریاضی می پرسند و آن معلم با خوشرویی پاسخ می دهد. رفتم دفتر و زنگ بعدی زده شد، برگشتم طرف كلاس اما دیدم بچه ها هنوز در اطراف همان معلم حلقه زده اند. باز مجذوب آن چهره شدم و مجذوب وقار و آرامش و طمأنینه ایشان. احساس كردم او از چهره های باایمانی است كه خداوند وعده بعثت را نثارش كرده است. این درحالی بود كه نه نام او را می دانستم و نه می شناختمش، وقتی راه افتاد طرف كلاس، دیدم بچه ها همراهی اش می كنند. همان جا بود كه به دلم افتاد با چنین آدمی باید دوست بشوم. و این گونه شد كه محبت آن معلم ریاضی كه بعدا فهمیدم نامش محمدعلی رجایی است بر دلم نشست.

آن هنگام بود كه فهمیدم تازه از قزوین به تهران آمده و... بعدها ایشان به دبیرستان میرداماد رفت و من هم چون در زمره دبیرانی بودم كه در زمان جمشید آموزگار برخوردهای صنفی با دولت داشتیم به عنوان تبعیدی به آموزش و پرورش تبعید شدم تا در كنار چند ساعت تدریس، كار اداری هم بكنم.

از آن به بعد بود كه نوعی سنخیت فكری با ایشان حس كردم، رجایی هم گهگاه كه به اداره می آمد همدیگر را می دیدیم و می دانستم كه كارهای سیاسی می كند. سال 52 كه ایشان را دستگیر كردند خیلی افسوس خوردم كه چرا بیشتر با آن بزرگوار همراهی نكرده ام. مدتی بعد به عنوان كارشناس كتاب های درسی به سازمان كتاب های درسی معرفی شدم كه محل حضور شهیدان بزرگوار باهنر و بهشتی بود.

¤ همان ایام متوجه تأثیرگذاری او بر جامعه شدید یا اینكه وقتی انقلاب به ثمر رسید و به پست و مقام رسید فهمیدید كه می تواند دولتمرد باشد؟!

- معلوم بود. یكی از سال هایی كه ایشان به عنوان دبیر نمونه معرفی شده بود و قرار بود از دست شاه جایزه بگیرد در مراسم حضور نیافت. قبل از مراسم رئیس دبیرستان به ایشان گفت: خوشحالید كه می روید از دست شاه جایزه می گیرید؟!

شهید رجایی پاسخ داد: من از این خوشحال خواهم شد كه در هنگام تدریس مشكلی از دانش آموزان را حل كنم و مسئله ای را برای شان تشریح كنم.

رئیس دبیرستان گفت اگر قرار بود من بروم برای جایزه گرفتن از دست شاه، از خوشحالی اختیار از كف می دادم.

آقای رجایی گفت: آن خوشحالی برای جایزه، آن اختیار از دست دادن هم دارد.

و بالاخره نرفت برای گرفتن جایزه. ایشان چون دبیر نمونه شده بود ما تصمیم گرفتیم ساعات تدریس شان را در میان چند دبیرستان تقسیم كنیم كه دانش آموزان بیشتری از وی بهره ببرند. به عنوان مسئول تعلیمات متوسطه منطقه این حق را داشتم كه برای دبیران ریاضی و علوم و... چند ساعت تخفیف در تدریس قائل شوم. و چون می خواستم ایشان را راضی كنم كه بپذیرد برود در مدارس گوناگون، گفتم: چند ساعت هم تخفیف تدرس خواهی گرفت.

آقای رجایی حرفم را شنید و تند شد و گفت: شما به من تخفیف می دهی؟! من 22 ساعت تدریس خواهم كرد چون قرارداد من این مقدار ساعت است و شما مجاز نیستی به من تخفیف بدهی!

گفتم: مگر نمی دانی دولت حق شما را كامل نمی دهد؟ مبارزات صنفی را هم كه می بینید! پس چه اشكالی دارد استیفای حق كنید و چند ساعتی از تدریس تخفیف بگیرید و بروید در شمال شهر كلاس خصوصی بگیرید.

رجایی گفت: اگر دولت تخلف می كند من حق ندارم از كارم كم بگذارم چون از بیت المال مردم ارتزاق می كنم و باید به بچه های همان مردم درس بدهم.

رجایی نه تنها تن به این آسایش نداد بلكه تا آخر هم در همان منطقه شش تهران باقی ماند و به مدارس شمال شهر نقل مكان نكرد... این قصدها را كه دیدم فكر كردم او می تواند مرشد جامعه باشد چون یك سروگردن بالاتر از بقیه در امور مذهبی و اخلاقی خودش را نشان داده است.

موقع تدریس ریاضی به گونه ای امثال و لطایف را قاطی كار می كرد تا بچه ها درس را شیرین بگیرند.

سال 52 كه او دستگیر شد من احساس دلتنگی كردم. همان سال بود كه رفتم به سازمان كتاب های درسی و كارشناس آن جا شدم و ارتباطم با شهیدان بزرگوار باهنر و بهشتی آغاز شد و در همان مقطع بود كه حس كردم میان این دو بزرگوار و شهید رجایی ارتباطات خاصی وجود دارد...

من دیگر آقای رجایی را ندیدم تا وقتی ایشان با پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد.

¤ چه شد كه بعد از انقلاب شمارا به كار دعوت كرد؟

- وقتی آقای رجایی كفیل وزارت آموزش و پرورش شد مرا كاندیدای ریاست آموزش و پرورش منطقه شش كرد. چرا كه حس كرده بود من در منطقه شش سال ها كار كرده ام و خوب همه چیز را در چنته دارم. لذااز دل همان منطقه، كسی را به عنوان رئیس آموزش و پرورش برگزیده بود.

همان شب آقای بهشتی به من پیشنهاد دادند كه مسئول شركت چاپ و نشر كتاب های درسی بشوم. كه این هم به خاطر شناخت آن بزرگوار از بنده بود.

گفتم: این كار از عهده من برنمی آید چون سنگین است.

شهید بزرگوار بهشتی فرمودند: نگران نباشید، در مملكت انقلاب شده و ساختمان پوسیده طاغوت در حال فروریختن است، شما باید به عنوان ستون فعلاً جلو تخریب كار را بگیرید تا بعد آدم ویژه این كار پیدابشود.

گفتم: پس با پیشنهاد آقای رجایی چه كنم؟

ایشان گفتند سلام برسانید و بگویید فلانی گفت آن كار بر عهده كس دیگری گذاشته شود.

با آقای رجایی تماس گرفتم و موضوع را گفتم. ایشان خندید و از باب مزاح گفت: هنوز هیچی نشده آقای بهشتی پایش را كرده توی كفش ما.

و سپس خنده اش كه تمام شد گفت: هر طور كه آقای بهشتی می گویند درست است.

لذابه پیشنهاد شهید بهشتی همان كار كتاب های درسی را برعهده گرفتم. این گذشت تا زمان وزارت آقای رجایی. ایشان كه وزیر شد یكی از شاخه های زیرمجموعه وزارت آموزش و پرورش معاونت پژوهش و برنامه ریزی درسی بود كه الان هم هست و خیلی هم مهم است و كار كتاب های درسی را سازمانی به همین نام سروسامان می دهد.

من یك سال مدیرعامل آن سازمان شدم. بودجه ای هم نبود و...

¤ نحوه شروع همكاری تان در نخست وزیری چگونه بود؟

- وقتی شهید رجایی علی رغم همه ناملایماتی كه بر او وارد شد ابلاغ نخست وزیری را گرفت، احساس كردم او به افرادی نیاز دارد كه كمكش كنند. ایشان ساختمان آموزش و پرورش را در خیابان اكباتان تهران - نزدیك میدان بهارستان- انتخاب كرد برای كار و حاضر نشد به ساختمان قدیمی و طاغوتی نخست وزیری برود. آن روزها بسیاری از افراد مخلصانه به سراغ ایشان می آمدند و كمك می كردند. درست مثل همین روزها مردم با شادی و شعف به كمك دولت آمده بودند و افرادی راهم معرفی می كردند برای حضور در كابینه.

آقای رجایی اولین معاون خود را كه معاون امنیتی بود معرفی كرد. عصری بود كه نشسته بودیم و مشغول رتق و فتق امور بودیم . آقای رجایی در حضور همه مان گفت من امروز دومین معاون خود رامعرفی می كنم. نماز مغرب و عشاء راكه خواندیم ایشان به من گفت با شما كار دارم. رفتم داخل اتاقش و شنیدم كه گفت: شما معاون من خواهی بود.

بهت زده شدم. گفتم: اجازه بدهید فكر كنم. گفت: فكر نمی خواهد. من ابلاغ شما را داده ام امشب رادیو اعلام می كند.

آخر شب پیاده راه افتادم طرف خانه. شب بود و سكوت. تجاوز رژیم بعثی تازه شروع شده بود. داشتم قدم زنان و غرق در فكر می رفتم طرف خانه كه از رادیو شنیدم معاون نخست وزیر شدم! رسیدم خانه، بچه ها آمدند سراغم و چون خبر را شنیده بودند برایم گفتند و...

صبح روز بعد ابلاغ معاونت به دستم رسید. كارهایم شروع شد اما حس كردم كار من نیست. خلاصه به آقای رجایی گفتم من همان كار دفتر شما را انجام بدهم بهتر است و... القصه حدود یك ماه گذشت تا توانستم ایشان را متقاعد كنم در همان دفتر مفیدتر هستم. و عاقبت آقای رجایی ابلاغ مرا اصلاح كرد و شدم مسئول دفتر ویژه نخست وزیر.

بعدهم كه ایشان رئیس جمهور شد تا مدتی بنا به دستور ایشان مسئول دفتر ویژه نخست وزیری شهید باهنر بودم و با خود شهید رجایی هم ارتباط داشتم. یادم می آید كه ایشان حدود یك ساعت با من حرف زد و از خصائل شهید باهنر گفت: ایشان به من گفت: من رئیس جمهور شده ام اما هنوز نخست وزیر هستم.

¤ حقیقت دارد كه ایشان حقوق نخست وزیری اش را پایین آورده بود؟!

- بله، یكی از كارهایی كه ایشان انجام داد كم كردن حقوقش بود. آن ایام حقوق نخست وزیر حدود بیست هزار تومان بود كه ایشان در اولین قدم در دولتش این حقوق را به هفت هزار تومان كاهش داد، به دو علت، یكی این كه توقعات را پایین بیاورد و دوم این كه با آحاد مردم همنوایی كند و البته به آن حدیث معروف مولا هم عمل نماید كه می فرمایند مدیران جامعه با محروم ترین مردم جامعه همنوایی كنند.

¤ در ایام انتخابات نهم ریاست جمهوری شاهد بودیم كه مردم در مواجهه با آقای دكتر احمدی نژاد از ایشان به عنوان رجایی دوم یاد می كردند. جناب عالی كه در كنار شهید رجایی بودید چه ویژگی های مشتركی را میان این دو بزرگوار سراغ دارید كه مؤید تشخیص درست مردم باشد؟

- چند ویژگی خاص در شهید رجایی وجود داشت كه من همان ها را در شخصیت آقای احمدی نژاد هم دیده ام. رجایی مردی خودساخته بود. این ویژگی و این كه رجایی از طبقات پایین مردم برخاسته و رشد كرده بود در وجود آقای احمدی نژاد هم دیده می شود كه همگان اطلاع دارند. ضمن این كه هر دو از شغل معلمی شروع كرده اند. هر دو از متن مردم برخاسته اند. می دانیم وقتی كسی از میان توده هایی مردم برمی خیزد به درد آن ها آشناست.

هر دو بزرگوار معتقد به پیوند مبارك حوزه و دانشگاه هستند، كه نتیجه عینی اش ارادت شان به ولایت فقیه است. ما از نحوه تعامل شهید رجایی با رهبر كبیر انقلاب كه ولی فقیه روزگار بودند مطلع هستیم، از ارادت عاشقانه آقای دكتر احمدی نژاد هم باخبریم و می بینیم كه چه نگرشی نسبت به رهبر انقلاب، ولی فقیه روزگارمان- دارند.

مورد دیگر این كه آقای رجایی وقتی به قدرت رسید، این قدرت او را از مردم جدا نكرد و بلكه بیشتر در خدمت ایشان بود. ما همین شیوه تعامل با مردم را در سیره آقای دكتر احمدی نژاد هم می بینیم. عملكرد ایشان كه ما خود شاهدش بوده ایم و مردم هم به دفعات دیده اند، مبین ارتباط صمیمانه ایشان با مردم است و شباهتش با شهید رجایی.

پیشنهاد من به همه كسانی كه این گفت وگو را می خوانند این است كه بروند خانه های محل سكونت این دو بزرگوار را ببینند، آقای رجایی وقتی نخست وزیر شد به زندگی در همان خانه خودش ادامه داد، آقای احمدی نژاد هم وقتی شهرداری تهران را برای خدمت به مردم انتخاب كرد به زندگی در همان خانه دوران معلمی اش بسنده كرد. این یك سنخیت فكری دیگر.

كاش خانه رجایی بیش از پیش مورد بازدید مسئولین ما و حتی میهمانان خارجی كشورمان قرار می گرفت. خانه رجایی كولر هم نداشت و تابستان ها از پنكه استفاده می شد برای كم كردن گرما. رجایی در میان مسئولین مملكتی ما در زمره ممتازین است. ایشان وقتی به دولت رسید صحبت از كابینه 36 میلیونی می كرد، حالا هم آقای احمدی نژاد از كابینه 70 میلیونی صحبت می كند.

رجایی در دوران مدیریت خود اخلاص را از دست نداد. ما اگر گهگاه شاهد ناعدالتی هایی هستیم این به خاطر میدان دادن برخی مدیران است به بستگانشان. آقای رجایی اهل این امتیاز دادن ها نبود. احمدی نژاد هم نیست، كما این كه در نحوه گزینش وزیران دولتش شاهد بودیم. ایشان هم مثل آقای رجایی اخلاص در عمل دارد.

یكی دیگر از شباهت های این دو عزیز این است كه این ها ابتدا عمل كرده اند سپس در مورد كاری كه كرده اند احتمالا توضیح مختصری داده اند، این دو كمتر اهل حرف هستند و بیشتر عمل می كنند.

شاهد بودیم كه در این ایام آقای احمدی نژاد چگونه با افرادی كه برای تصدی های گوناگون معرفی می شدند رفتار می كرد، خودش با این افراد ملاقات و گفت وگو می كرد. شهید رجایی هم به همین طریق عمل می نمود، افراد مختلفی به ایشان معرفی می شد برای خدمت. آقای رجایی با این افراد ملاقات می كرد و صحبتی می نمود و خیلی راحت در وجود آنها جریان شناسی می كرد و عمق تعهد و تخصص فرد را می فهمید.

این كه آقای دكتر احمدی نژاد دستور داده عكس ایشان را در ادارات نصب نكنند و خدمتگزاری شان را هم تبریك نگویند شباهت های بیشتر ایشان را با آقای رجایی می رساند. آقای رجایی هم دستور داده بود عكس ایشان را در جایی نصب نكنند و دستور داده بود كلمه «الله» را در تعداد زیاد تكثیر كنند و بالای میز همه مسئولین نصب كنند. رجایی با این كار جلو تملق ها را گرفت. احمدی نژاد هم در حال اجرای چنین روش هایی است كه نمونه هایی را می بینیم. ممانعت از گسترش روحیه تملق پروری یكی از كارهای آقای رجایی بود.

¤ به گمان شما دولت آقای احمدی نژاد می تواند در مسیر دولت شهید رجایی قدم بردارد؟

- حتی بهتر. چون شرایط پیشرفت كرده، دولت ایشان هم كارآمدتر است و وضعیت اقبال ما در جهان هم بهتر از آن ایام است، لذا بهتر می تواند كار كند، الآن نظام ما در سطح جهان وزنه عمده ای محسوب می شود و ایشان رئیس جمهور چنین كشوری است. دولت های منطقه در آن سال ها مخالف ما بودند اما اینك لااقل ظاهرا كه همسو با ما حركت می كنند و تعامل دارند و ما را همراهی می كنند. آقای احمدی نژاد اینك دستش بازتر است برای انتخاب نیروهای زبده و متخصص و متعهد.

¤ پس معتقدید مردم به خطا نرفته اند!

- برداشت بنده این است كه تا این لحظه، آن چه كه دكتر احمدی نژاد نشان داده درست و دقیق در مسیر شهید رجایی بوده و حتی در بسیاری امور- بنا به شرایطی كه جامعه پیشرفت داشته است- از آن شهید هم جلوتر رفته است.

¤ این روزها با روی كارآمدن آقای احمدی نژاد چه حس و حالی دارید؟

- صادقانه می گویم، چون ارتباط ویژه و تنگاتنگی با شهید رجایی داشتم اینك با انتخاب آقای احمدی نژاد احساس می كنم دولت شهید رجایی دوباره زنده شده است.

¤ مایلیم شخصیت شهید بزرگوار رجایی را از نظر شما مورد ارزیابی قرار بدهیم.

- بنده ترجیح می دهم ایشان را در آینه قرآن و نهج البلاغه مورد ارزیابی قرار دهم. آقای رجایی در نماز خشوع داشت، مال جمع نمی كرد، با تمام وجود به غیب ایمان داشت و اعتقاد به مسائل الهی و وحی در وجودش موج می زد. اگر از لحاظ مالی چیزی به دستش می رسید آن را به دیگران قرض می داد. آقای رجایی مستحبات را كاملا انجام می داد. همیشه پاكیزه بود و نظیف و مرتب. موی سرش را شانه می كرد. كفش هایش را خودش واكس می زد. شدیداً باور قلبی به دین داشت. ایشان از لغو اعراض می كرد. مثلا گریه و خنده طبیعی آدمی است، اما آقای رجایی اگر قصد خنده داشت تبسم می كرد. در مورد خطای دیگران طوری عمل می كرد كه كسی متوجه نشود و فقط خود طرف بداند. نهی از منكرهای او عملی بود، با عمل خودش افراد را هشدار می داد. ایشان مدیریت را امانتی از جانب مردم می دانست.

آقای رجایی با عملش نشان می داد می خواهد آن چیزی را كه به عنوان سیره علوی مطرح است از بایگانی تاریخ بیرون بیاورد و عمل كند.

آقای رجایی حدود خدا و خلق را در همه زمینه ها رعایت می كرد. ایشان در كارهایش استقامت داشت، طبق همان آیه معروف سوره فصلت.

آقای رجایی در رفتارش خوش رفتاری داشت و خودخواهی نداشت.

رعایت انصاف را درباره مردم داشت. موقع نخست وزیری ایشان اتفاقی رخ داد كه قابل تامل است. یكی از بستگان نزدیك ایشان درحین رانندگی متوجه دستور ایست ماموران نشده بود و براثر تیراندازی كشته شده بود. خانواده آن مرحوم انتظار داشتند كه چون آقای رجایی قوم و خویش شان است زودتر اقدام كند اما ایشان به شهربانی دستور داد بررسی و اعلام نظر شود. كه مبادا حقی تضییع شود.

رجایی دنبال این بود كه خواسته های عمومی مردم اجرا شود، یعنی می خواست عدالت عمومی، جلب بشود. نه این كه یك گروه خاص بهره مند شوند.

ایشان آمادگی بسیاری داشت كه كدام حق را ولو تلخ باشد بپذیرد، لذا یك گروه «نق» را ایجاد كرد تا مشكلات را بداند. معتقد بود برای تنظیم امور حتماً مشورت بشود و اگر به نتیجه ای می رسید با قاطعیت اقدام می كرد و اهل تردید نبود. سنت های نیكو را اجرا می كرد.

ایشان یك دفتر پیگیری و نظارت ایجاد كرد تا مردم بتوانند خواسته ها و حرف های شان را به گوش ایشان برسانند. واجبات دینی را در وقت خود انجام می داد، كه مثال نماز آن بسیار معروف است. رابطه اش را با مردم مستدام داشت و قطع نكرده بود، حتی گاهی سرزده به میان مردم می رفت. به رعایت حقوق بیت المال خیلی اهمیت می داد كه مبادا توسط خواص صرف شود.

ایشان حتی یك نفر از بستگان خود را جهت به كارگماردن یا انجام كارش، توصیه نكرد.

دراین موضوع حتی یك مورد هم نمی توان پیدا كرد. همین مسئله یكی از معضلات مدیریت های بعدی مملكت ما شد كه عده ای از بستگان و وابستگان مدیران شروع به تاخت وتاز كردند و همین باعث رنجش مردم شد.

¤ می شود در این باره مواردی را اشاره كنید كه چنین اتفاقی قرار بوده رخ بدهد و آقای رجایی جلوگیری كرده باشد؟

- یك بار یكی از مسئولین آمد سراغ من و گفت خواهر فلان مسئول مملكتی می خواهد برود لندن و مقداری ارز می خواهد. گفتم من كه مسئول این كار نیستم، وانگهی، انگار مبلغ 500 دلاری در اختیار مسافران خارجی گذاشته می شود، اقدام كنند و بگیرند. ایشان گفت آن مسئول به آقای رجایی گفته و آقای رجایی گفته بروید پیش عسگری راد. من پرسیدم سفر شخصی می رود، گفت بله. گفتم خب چه دلیلی دارد ایشان ارز بیشتری بگیرد و بدین ترتیب من موافقت نكردم.

دو روز بعد آقای رجایی آمد سراغم و پرسید در مورد آن كسی كه ارز می خواست چه كردی؟ توضیح لازم را دادم. آقای رجایی سری تكان داد. فكر كردم حتماً اشتباه كرده ام و باید خواسته آن مسئول را عملی می كرده ام، لذا پرسیدم: اشتباه كرده ام اینگونه عمل كرده ام؟ آقای رجایی تبسمی كرد و گفت: اگر غیر از این عمل می كردی عجیب بود. من اگر سرم را تكان دادم به خاطر آن مسئول بود كه توقع زیادی دارد و می خواهد نسبت به عموم مردم بهره بیشتری از بیت المال ببرد. ایشان پاسخگو بود و همواره درصدد بود كه درباره رفتارش در دولت پاسخ بدهد. ایشان تلاش می كرد كار خدمتگزاری اش بی منت باشد، این خصیصه باز هم طبق آیات و روایات است.

رجایی، حق عامه را به خاطر خواص تصاحب نمی كرد. كاری كه بسیاری از كارگزاران نظام در سال های اخیر آن را رعایت نكردند و صاحب اموال و امكاناتی شدند كه حق شان نبود. این هم می دانید در منشور امام علی علیه السلام هست. رجایی برخشم خود مسلط بود. وقتی ایشان وزیر آموزش و پرورش بود معلمی به خاطر این كه در موضوع نقل و انتقال به حق خود نرسیده بود روبه آقای رجایی گفت من می خواهم بروم اسلحه ای تهیه كنم و تو را بكشم. آقای رجایی لبخند زد و به كنار دستی اش گفت من الان احساس می كنم كه در مملكت انقلاب صورت گرفته، و من باید به خودم مسلط بشوم. و در پاسخ به آن معلم معترض گفت؛ من ترسیدم، فكر كردم تو می خواهی اسلحه بگیری و خودت را بكشی. كه اگر اینطور می شد من با كم شدن یكی از معلم هایم چه باید می كردم، چون كمبود معلم داریم. آقای رجایی بیش از آن چه كه عمل می كرد، نمی گفت. اهل شعار نبود.

وقتی می خواستیم برای ریاست جمهوری ایشان تبلیغ كنیم یكی از همكاران پیشنهاد داد زیر عكسی كه ایشان با آن پیرمرد دارد و عكس معروفی هم هست فلان جمله را بنویسیم كه مضمونی شبیه همان حرف پیرمرد را داشت. اما آقای رجایی قبول نكرد و گفت آن بنده خدا چنین حرفی را به من نگفت. و اجازه نداد آن حرف زیر آن عكس بیاید. آقای رجایی در وفای به عهد نمونه بود. ایشان اجازه نمی داد او را زیاد ستایش كنند. اگر كسی از او تعریف می كرد به او می گفت این تعریف ها نردبان جهنم است.

در نگاه رجایی همه چیز كوچك بود غیراز خدا. شكیبا بود. او در 23 ماه زندان و شكنجه، خم به ابرو نیاورده بود در صورتی كه از آینده نظام خبر نداشت فقط می دانست به خاطر خدا و اسلام مبارزه می كند. آقای رجایی یك روز برای من گفت: من موقع شكنجه شدن آیات و روایات خاصی می خواندم لاجرم شكنجه ها بر پیكرم اثر نمی كرد.

رجایی خوف از خدا داشت و خدا هم او را محافظت می كرد.

¤ ایشان در مورد صرفه جویی و رعایت بیت المال و مثل مردم بودن با همكاران شان هم برنامه هایی داشتند؟

- بله، یكی از روزها سران سه قوه دور هم جمع بودند در دفتر ایشان، جلسه ای بود و البته جمعی از همراهان سران سه قوه هم حضور داشتند. یكی از حضار میز پذیرایی ما را كه دید و میوه مختصری را كه در آن بود وقتی ملاحظه كرد به شوخی گفت: ما هر وقت در این جا جلسه داریم باید شكم مان را با سنگ ببندیم چون آن قدر میوه نمی گذارند كه بتوانیم شكم مان را سیر كنیم.

آقای رجایی كه این مزاح را شنید به شوخی پاسخ آن مسئول را داد و گفت: به اندازه این كه شما دو سه عدد میوه بخورید هست، ضمنا این میز، میز كار است نه خوردن و لم دادن، الآن هم موقع كار است و ما باید بنابه ضرورت مصرف كنیم. از این گذشته، ما وقتی می توانیم كم مصرفی را در جامعه نهادین كنیم كه ابتدا خودمان عامل آن باشیم.

یك بار همراه آقای رجایی با هواپیمای عمومی به شهر مشهد مقدس مشرف شدیم، وارد صحن شدیم استقبال خوبی از ایشان شد. موقع غذا به سالن غذاخوری حضرت وارد شدیم. مردم آقای رجایی را روی دست آوردند. ما زودتر رسیده بودیم و دیدیم كه سفره غذا آماده است. برخی اعضای هیئت دولت هم همراه مان بودند. همه مدیران استان و اعضای آستان مقدس هم حضور داشتند. ما شروع كردیم به غذا خوردن، چون گرسنه بودیم. اصلا به ذهن مان هم نرسید كه این غذا تجملی است، دو نوع خورش بود و نوشابه و ماست و سبزی.

من یكی دو لقمه خورده بودم، ایشان ایستاده بود و نگاه می كرد. بعد هم پرسید: این غذا مال ماست؟ گفتند: بله! آقای رجایی گفت: انگار خیلی تشریفاتی شده! یكی از افرادی كه آن جا بود گفت: اتفاقا به خاطر شما ساده گرفتیم.

آقای رجایی گفت: عجب! پس ما الآن به مردم چه می گفتیم؟ مگر ما نگفتیم زمان جنگ است و باید صرفه جویی كنیم؟ مگر نگفتیم باید كمربندها را ببندیم؟ پس ما آن حرف ها را برای مردم زدیم؟! خودمان نباید به آن حرف ها عمل كنیم؟! پس ما برای مردم حرف زده ایم و خودمان باید آن كار دیگر بكنیم؟! افرادی از گروه میزبان فكر كردند آقای رجایی خیلی روی حرفش قاطعیت ندارد، با خنده گفتند: حالا شما بفرمایید ان شاءالله مرتبه بعد درست می شود.

آقای رجایی گفت: نه، انگار من رئیس جمهور شماها نیستم، من نخست وزیر آن مردم هستم.

و از جا بلند شد و راه افتاد و گفت:

من می روم با آن مردم غذا می خورم.

افراد میزبان كه دیدند آقای رجایی جدی هستند فورا دست به كار شدند و یك نوع از خورش ها برچیده شد و مخلفات هم كم شد و آقای رجایی بالاخره نشست كنار سفره.

من همین وضعیت صرفه جویی را وقتی در یك سفر دو روزه قبل از انتخابات خدمت آقای احمدی نژاد هم بودم، دیدم. آن جا بود كه من همان خاطره مربوط به شهید رجایی در اندیشه ام زنده شد.

آن اوایل كار دولت شهید رجایی یكی از وزیران ایشان گفته بود: خانه ام تا قبل از مسئولیت كفاف مان را می داده اما حالا دیگر برای مان كم است، شما دستور بدهید یكی از این خانه های مصادره شده حدودا چهارصدمتری را به ما بدهند.

آقای رجایی به سرعت ایشان را از وزارت كنار گذاشت و گفت: آقای وزیر محترم، این خانه ها مال همان مدیران طاغوتی است كه مردم را نفهمیدند، تو هم اگر بنا باشد داخل چنین خانه هایی زندگی كنی دیگر درد مردم را نمی فهمی!

بعضی وقت ها هم كه مدیری برای رجایی نامه می نوشت و لازم بود ایشان دستور بدهد، همان گوشه نامه مربوطه می نوشت «موضوع تلفنی حل و فصل شود» به این نیت كه جلو كاغذبازی و اسراف گرفته شود.

مثلا تذكر می داد كه به اندازه مطلبی كه می خواهید بنویسید كاغذ مصرف كنید، نه این كه برای دو خط مطلب، یك كاغذ بزرگ هزینه كنید.

¤ از مدل حكومتی ایشان بگویید. شاخصه های مدیریتی شهید رجایی چگونه بود؟

سیره حكومتی شهید رجایی براساس این تعریف استوار است، ایشان می گوید: در این حكومت هیچ چیز مستقل از مكتب و مذهب و ایدئولوژی تعریف نمی شود... شهیدان، امام و اسلام، این ها مفاهیمی هستند كه باید از آنها همه جا یاد كرد.

او سه عنصر اسلام، شهیدان و امام(ره) را به عنوان عناصر اصلی مدیریت خود درنظر می گیرد. كه این مدیریت، شاخصه هایی دارد، یكی رعایت بیت المال است. مثلا ایشان دستور داده بود سعی كنید زیاد از فتوكپی استفاده نكنید، فاصله خطوط ماشین نویسی كم بشود، كاغذهای یك طرف استفاده شده را مجددا برای بهره بردن از طرف دیگر آن، مورد استفاده قرار دهند و...

یكی از كسانی كه آمده بود برای پست معاونت اداری مالی نخست وزیر، با ایشان مصاحبه كرد و موقعی كه او می خواست برود شهید رجایی تعدادی برگه یك رو سفید را به دست او داد و گفت برنامه هایش را داخل آن كاغذها بنویسد. و این گونه به صورت عملی به او آموخت كه دولتش بر مبنای صرفه جویی حركت می كند. آن بنده خدا وقتی از نزد آقای رجایی آمد گفت: كار كردن با ایشان خیلی سخت است و ساده نیست. آقای رجایی با بسیاری از مدیرانش همین گونه رفتار می كرد تا با سیره عملی دولت آشنا شوند.

شاخصه بعدی مدیریت ایشان استفاده از وقت بود. در مورد هزینه شدن وقت بسیار دقت می كرد. مثلا وقتی قرار بود شخصیتی مملكتی به جایی سفر كند خیلی اصرار داشت كه وقت افراد هدر نرود و در ضمن از تشریفات كاسته شود. می دانید كه رسم شد. وقتی شخصیتی به جایی سفر می كند برای انجام كار، بیشتر مدیران منطقه میزبان از كارهای معمول، جدا شده و شخصیت میهمان را همراهی می كنند. آقای رجایی مایل به این موضوع نبود. در سفری كه به خرم آباد لرستان داشتیم و قرار بود هیئت دولت در آن جا تشكیل شود، استاندار، با بنده هماهنگ كرد كه مراسم تشریفاتی سان دیدن صورت بگیرد.

از هواپیما كه پیاده شدیم، مراسم استقبال نظامی شروع شد، ایشان خیلی ناراحت شد و پرسید چرا این گونه شد؟ توضیح دادیم كه نظر استاندار این گونه بوده. به هر حال قبول كرد و تا نیمه راه تحمل كرد، اما وسط كار دستور داد یك صندلی بیاورند. سپس رفت روی صندلی و درباره این نحوه استقبال كه پسندیده نیست و وقت و هزینه بسیاری را هدر می دهد و تشریفاتی است، منطبق با قضایای صدر اسلام توضیحاتی داد.

ایشان در مورد این گونه مسائل تا پایان عمر رعایت می كرد. حتی به من ایراد می گرفت كه چرا داخل اتاق شما صندلی هایی است كه حالت استراحت دارد. توضیح دادم این ها را به خاطر این گذاشته ام كه اگر كسی كه با شما دیدار داشت و معطل ماند راحت باشد. ایشان قبول نكرد، گفت: این صندلی ها ممكن است باعث شود افراد را دچار خواب كند و وقت كاری شان به خواب بگذرد.

خصیصه دیگر ایشان این بود كه وقتی به خدمتگزاری مردم رسید از گذشته اش جدا نشد. نمونه اش خانه قدیمی اش. ایشان خانه قدیمی را حفظ كرد تا بالاخره بنا به فرمایش حضرت امام(ره) كه فرمودند از لحاظ امنیتی حفظ جان ایشان واجب است، پذیرفت كه در ریاست جمهوری سكونت كند.

¤ ایشان از مشكلاتی كه در بطن جامعه بود چگونه با خبر می شد؟

- قبلا عرض كردم شهید رجایی یك گروه داشت به نام گروه «نق»، افراد این گروه كسانی بودند كه در میان مردم حضور داشتند و البته به عنوان مشاور ایشان انجام وظیفه می كردند. اینها هرچه را كه در جامعه می دیدند در جلسه مقرر به ایشان منتقل می كردند و بدین ترتیب آقای رجایی این نق زدن ها را می شنید و براساس آنها وارد عمل می شد. امیدوارم آقای احمدی نژاد هم این گروه را برای دولتش درست كند. آدم های این گروه می توانند آدم های باتجربه و بازنشسته باشند كه ماهی یك بار با ایشان جلسه بگذارند و به عنوان عیون دولت، آن چه را دیده اند گزارش كنند.

¤ عكس العمل آقای رجایی در برابر انتقادات چگونه بود؟

- شبی از شب ها ایشان برنامه زنده تلویزیونی داشت پیرامون موضوع غائله چهارده اسفند در ورزشگاه امجدیه در همان برنامه بود كه ایشان «حزب الله» را تعریف كرد و من حس كردم تعریف جامعی ارائه شد. صبح روز بعد كه آمدم سركار، به شهید رجایی عرض كردم؛ با توجه به توهینی كه منافقین به نیروهای حزب اللهی می كنند و آنها را چماقدار معرفی می نمایند تعریف شما از «حزب الله» بسیار جالب بود و به نظرم به دل همه نشست چون برگرفته از قرآن و روایات بود. اما...

این «اما» به دنبالش نكاتی را در برداشت كه من به نظرم رسید ایشان به عنوان نخست وزیر باید در موارد مشابه رعایت كند. آن بزرگوار نكات مربوطه را شنید و پذیرفت، و این نشان از انعطاف پذیری او در برابر پیشنهادات و انتقادات دوستانش می داد. اگر تشخیص می داد كه همكارش رهنمودی برای بهتر شدن كار می دهد، قبول می كرد و تن می داد.

¤ از نحوه تعامل شهید رجایی با حضرت امام(ره) هم بگویید.

- وقتی حضرت امام(ره) حكم ریاست جمهوری را به آقای رجایی تنفیذ می كردند و ایشان در حال بیان این عبارت بود كه «خدایا، خالق من، مرا دریاب» حس كردم حضرت امام(ره) جذب آن لحظه های معنوی شده اند كه آقای رجایی دچارش بود.

این را به خود آن شهید هم گفتم و برایش شرح دادم كه به فلان دلایل این اتفاق افتاده است. حس كردم حضرت امام(ره) تحت تاثیر آن گفته های خالصانه و دور از ریای شهید رجایی بود. ممكن است فیلم آن مراسم باز هم در هفته دولت از تلویزیون پخش شود، شما دقت كنید و آن لحظه های ناب را ببینید كه حضرت امام(ره) چگونه با آن شهید بزرگوار روبه رو می شوند. من به آقای رجایی گفتم با توجه به آن چه كه من در ارتباط شما و امام(ره) دیدم تو را به خدا قسم قدر خودت را بدان.

كه البته ایشان مدتی بعد به شهادت رسید.

¤ وقتی كسی به مسئولیتی می رسد بنا به رسم و عادتی غلط عده ای شروع می كنند به چاپلوسی و تعریف و تمجید از او. می خواهم بپرسم شهید رجایی در برابر چنین افرادی چگونه برخورد می كرد؟

- ایشان در برابر حرف های ستایش گونه خیلی زود جلو كار را می گرفت. یادم هست در جلسه ای بودیم و مجری برنامه اعلام كرد اینك آقای دكتر رجایی برای شما صحبت می كنند.

آقای رجایی كه پشت تریبون ایستاد، بسم الله را گفت و آن تكه دعای معروف از دعای افتتاح را كه همیشه اول حرف هایش بیان می كرد، خواند و سپس گفت: عزیزان! ممنون كه شنوای حرف های بنده هستید، لازم است بگویم من دكتر نیستم. من محمدعلی رجایی هستم و هنوز دكتر نشده ام. آن مجری می دانست كه آقای رجایی دكتر نیست اما می خواست برای تحسین بیشتر ایشان را با عنوان دكتر خطاب كند كه آقای رجایی موضوع را اصلاح كرد. امروزه زیاد می بینیم كه خیلی ها دكتر و مهندس نیستند اما اگر كسی با این عناوین خطاب شان كند ایراد نمی گیرند.

تابستانی بود و اواخر دوره نخست وزیری ایشان. میوه گلابی تازه می خواست به بازار بیاید. یكی از افراد دفتر نخست وزیری یك عدد گلابی آورد و توسط خدمتگزار اتاق برای ایشان فرستاد. البته این كار آن بنده خدا ازروی تملق نبود، شاید می خواست ازاین طریق كار خودش را بیان كند. آقای رجایی نگاهش به گلابی روی میزش می افتد و می پرسد: چه كسی این گلابی را آورده! می گویند: فلانی! می گوید: بگویید بیاید داخل.

آن بنده خدا به همراه یكی دیگر از همكاران رفت نزد آقای رجایی. ایشان تشكر كرد و گفت: چی شد كه این گلابی نوبرانه را برای من آوردید؟

آن بنده خدا گفت: به هر صورت شما نخست وزیر مملكت هستید و ترجیح دادیم این گلابی نوبرانه را شما نوش جان كنید.

آقای رجایی گفت: اتفاقاً حرف من همین جاست، این حق شما بوده و از شما متشكرم اما یادتان باشد این كارها آدم را از مردمی بودن و اخلاص دور می كند و دچار غرور می سازد. شما می دانید چرا بنی صدر آن گونه دچار غرور شد؟ چون در برابر رفتارهای تملق گونه ظرفیت نداشت و وقتی مردم شعار می داند «سپهسالار ایرانی بنی صدر» دچار غرور كاذب شد. البته شما كارتان تملق آمیز نبود. حتی بالاتر برای تان بگویم، محمدرضا شاه هم به خاطر تملق ها به آن روزگار افتاد، آن جا هم با همین گونه هدایای كوچك شروع شد و او را به دیكتاتوری رساند... عزیزان، اگر می خواهید به من خدمت كنید هر وقت شاهد بودید از منش مردمی بودنم فاصله گرفته ام بیایید به من بگویید می دانی كی هستی... تو فرزند عبدالصمد قزوینی هستی و روزگاری دوره گرد بودی و قابلمه می فروختی... اگر این را به من بگویید خیلی گواراتر از این گلابی است، چون جلو تملق گرفته می شود...

نمونه دیگری برای تان بگویم. یكی از بستگان نزدیك شان نقل می كند صبح اول وقت رفتم خانه اش، داخل حیاط نشسته بود با لباس منزل، داشت خرما می خورد، رفتم سراغش گفتم شما الان نخست وزیر مملكت هستی، این لباست سوراخ سوراخ است، چرا به خودت نمی رسی، من نگرانت هستم.

آقای رجایی به او پاسخ می دهد: تو نگران این وضعیت من نباش، نگران آن روزی باش كه من به دلیل امكاناتی كه مال مردم است و از آنها استفاده می كنم دچار غرور شوم و از مردم جدا بیفتم.

این ها نكات مهمی است. آقای رجایی تلاش می كرد هرچه را كه باعث جدایی او از مردم می شود از میان بردارد. این مردمی بودن او در كنار اخلاصی كه داشت جوهره اصلی دولتش بود. همه چیز او مردمی بود، میزش، غذا خوردنش و...

¤ در طول مدتی كه در خدمت شهید رجایی بودید بزرگترین دغدغه ایشان را در چه زمینه ای دیدید؟

- آقای رجایی براساس فرمایشات امام(ره) فهمیده بود كه مردم ما امتحان خود را به خوبی پس داده اند و همواره شاهد بروز خوبی های مردم بود. لذا همیشه این دغدغه را داشت كه نكند نتوانیم همان خواسته ها و نیازهای طبیعی و برحق مردم را پاسخگو باشیم.

روز جمعه ای بود و ایشان می خواسته از دفتر نخست وزیری به نمازجمعه برود. در میان همكاران اعلام می كند و چند نفر همراهشان می شوند. مرحوم علاقه بندان كه آن موقع معاون وزارت آبادانی و مسكن بود این موضوع را برایم گفت. سوار ماشین می شوند به مقصد نمازجمعه. آقای رجایی می گوید از خیابان سرچشمه برویم. راننده مسیرش را عوض می كند و از آن سو می رود. می رسند كنار كوچه زغالی ها، كه محل حضور میوه فروش های دوره گرد بود. آقای رجایی می گوید: آهسته برو! و به این میوه فروش ها نگاه می كند. مرحوم علاقه بندان می گفت می خواستم علت این كار را بپرسم كه خود شهید رجایی به حرف آمد و گفت: خدا را شكر، الحمدلله قیمت ها در حدی هست كه مردم برای خرید در زحمت نیفتند، اگر مردم برای خرید مایحتاج شان در زحمت بیفتند ما نمی توانیم جواب خدا را بدهیم.

رجایی نسبت به مردم احساسی بسیار پاك داشت و تلاش می كرد مردم در زحمت نباشند. این بزرگترین دغدغه رجایی بود.

¤ اهل كارهای خیر و عام المنفعه هم بود؟

- در این باره بد نیست به یكی از جالب ترین خاطراتم بسنده كنم. یكی از روزها شخصی به دفتر نخست وزیری آمد، یك مشت آجیل گذاشت روی میزم و گفت این ها صلواتی است.

به چند نفر دیگر هم داد. گفتم: بفرمایید، كار شما چیست؟ گفت به آقای رجایی بگویید علی اكبر دائمی آمده می خواهد شما را ببیند. رفتم به آقای رجایی گفتم. ایشان گفت بگویید بیاید داخل. آقای دائمی رفت داخل و چند دقیقه بعد آمد بیرون. دیدم دستش یك قطعه چك است. تعجب كردم و كنجكاو شدم. سر و وضعی معمولی داشت و كلاهی پوستی هم بر سرش بود و به همه آجیل می داد و نخست وزیر هم آن گونه او را به حضور طلبیده بود.

از كارش جویا شدم، او نه شخصیتی سیاسی داشت و نه مقامی فرهنگی.

گفت: من از گروه رحمان هستم- گروهی كه به مستمندان كمك می كردند- و حدود ده سال قبل داخل خیابان پامنار مشغول بارگیری وسایلی بودیم و می خواستیم آن وسایل را در میان افراد مستمند توزیع كنیم، در همان حین دیدیم كسی ایستاده و ما را نگاه می كند. حس كردم نگاهش دلسوزانه است و انگار بدش نمی آید ما را كمك كند. صدایش كردم و گفتم می خواهی ما را كمك كنی؟ با اشتیاق اعلام آمادگی كرد. جلو وسیله باربری جا نبود. فرستادمش رفت بالای بارها نشست و رفتیم به منطقه ای كه محروم بود وسایل را توزیع كردیم و آن بنده خدا آنقدر صادقانه و مخلصانه كمك كرد كه من حتی خجالت كشیدم مبلغ دو تومانی را كه برایش درنظر گرفته بودم به او بدهم، چون دیدم خیلی عاشقانه كار كرد.

آن روز گذشت و انقلاب شد و بعد از انقلاب داخل تلویزیون دیدم همان بنده خدا نشسته و درحال حرف زدن از نظام و اسلام و انقلاب است، فوراً شناختمش و فهمیدم كه وزیر آموزش وپرورش است و نامش رجایی است... از آن پس ارتباط مان در زمینه كمك به مستمندان تداوم یافت و حالا هم دوباره مبلغی كمك كرد.

آقای دائمی می گفت: چنین آدمی كه آن گونه غصه مردم را به دل داشت الان در رأس نظام است و می تواند حقوق مردم را ادا كند و باید چنین افرادی نخست وزیر بشوند.

¤ ساعت كار ایشان به چه نحوی بود؟

- باتوجه به وضعیتی كه آن روزها بر كشور حاكم بود ایشان هر روز حدود 18 ساعت كار می كرد. حتی بعضی شب ها هم در نخست وزیری می ماند و به خانه نمی رفت. صبح ها زودتر از بقیه می آمد. تا ظهر جلسات و كارهای اداری مختلف انجام می شد، ظهرها حدود یك ساعت برای غذا و نماز و استراحت وقت می گذاشت، البته درحین غذا خوردن هم كارهایی را انجام می داد. بعد دوباره مشغول كار می شد تا حدود ساعت 10 شب. كارهای مختلفی هم انجام می داد، از جمله ملاقات ها و بازدیدها. هیئت دولت را صبح روزهای زوج تشكیل می داد و صبح زود. بعد هم وزرا را وادار می كرد كه زودتر به كارشان برگردند. البته بعضی شان آن اوایل بدشان نمی آمد بیشتر بمانند و آن جا باشند اما كم كم حساب دست شان آمد.

یك شب ساعت حدود یازده شب بود كه برادرش آمد به دیدن او و گفت: برادر این چه زندگی است كه تو داری؟

ساعت 12 شب كه می شد اخبار نیمه شب را هم گوش می كرد و سپس یا می رفت خانه یا می ماند. كنار اتاقش جایی بود كه پتو و بالشی داشت و همان جا استراحت می كرد. نیمه شب ها هم تهجد داشت. دوباره صبح روز بعد، روز از نو بود و روزی از نو. هربار هم كه به او می رسیدیم لبخندی بر لب داشت و اصلاً اثری از خستگی در وجودش نبود.

¤ از وضع زندگی شان هم باخبر بودید؟

- آقای رجایی از حداقل زندگی برخوردار بود. ایشان تا هنگام شهادت ماشین شخصی به خودش ندید. حج هم كه نرفت. اصلاً زندگی رجایی و تفكر او بر مبنای صرفه جویی بود و بر كمتر خرج كردن.

رجایی درصدد بود كارخانه های دوچرخه سواری را رونق بدهد و دوچرخه را به عنوان یك وسیله نقلیه عمومی عرضه كند. فكر دیگرش این بود كه مسكن بسیار ارزان قیمت احداث كند، حتی دستورش را هم به وزیر مربوطه داده بود.

¤ در طول روز اهل استراحت و تفریح هم بود، جهت رفع خستگی؟

- بعدازظهرها حدود ربع ساعت یا بیست دقیقه می خوابید. همیشه یك برگ كاغذ روزنامه كه اسماء جلاله را نداشت، روی موكت كف اتاق پهن می كرد و روی همان روزنامه می خوابید. این زمان خواب هم خیلی دقیق بود.

¤ برای دیدار با مردم هم برنامه داشت؟

- آقای رجایی برای دیدار مردمی خیلی احترام قائل بود اما می گفت بقیه كارهای ما نباید به خاطر این دیدار مردمی عقب بیفتد. به صورت موردی و استثنایی این كار را می كرد. یك بار یادم هست از پایین زنگ زدند كه پیرمردی از جبهه آمده و می گوید من آمده ام رجایی را ببوسم و بروم.

گوشی را دادند به او تا با من حرف بزند. من تشكر كردم و گفتم پدر جان! درست است كه ایشان مردمی است اما الان كارهای دیگری دارد و سرش شلوغ است. آن بنده خدا گفت پس اجازه بده این حرف را به تو بگویم و بروم. و گفت: در جبهه ها خیلی ها مرا می بینند و روحیه می گیرند. حالا من آمده ام رجایی را ببینم كه شارژ بشوم و بروم رزمندگان را شارژ كنم. اگر نمی خواهید، حرفی نیست، من می روم.

این را كه گفت حس و حالی پیدا كردم و گفتم: یك دقیقه گوشی را نگه دار!

فكر كردم تكلیف سنگینی به عهده ام نشست. رفتم داخل اتاق شان و موضوع را به آقای رجایی گفتم. ایشان لبخند زد و گفت حرفی نیست، بیایند.

گفتم بفرستندش بالا. آمد. با همان لباس و كفش و كلاه جبهه. خیلی جالب بود. كاش عكاس بود كه عكس بگیرد. من درب اتاق را باز كردم و گفتم بفرمایید. همین كه آمد جلو رجایی، دیدم گریه می كند و صورتش می لرزد. دیگر نمی توانست قدم بردارد. آقای رجایی آمد سراغ او و بغلش كرد. بغضی كه توی سینه ام بود سرباز كرد و كشیدم عقب. نتوانستم بمانم. حدود یك دقیقه با هم بودند و رفت. لحظه های عجیبی بود.

وقت شناسی رجایی جزو یكی از نكات مهم زندگی او بود. دقیق بود. روی قول و قرارها بسیار دقت می كرد. البته از هفته های قبل قرار نمی گذاشت. بیست و چهار ساعت قبل برنامه های شان را تنظیم می كرد و عجیب بود كه همیشه وقت فراغت هم داشت.

آقای رجایی خیلی وقتش را هدر نمی داد، وقت پرتی نداشت. اگر با كسی مثلاً یك ربع ساعت قرار داشت بیشتر از آن را برنمی تافت، برمی خاست و با رفتار و كردارش نشان می داد كه وقت آن شخصیت -ولو شخصیت برجسته ای هم بود- تمام است.

آقای رجایی در عمل نشان می داد كه باید برای وقت ارزش قائل بود. ایشان درباره وقت دو اصل مهم را رعایت می كرد، یكی این كه می گفت از «وقت» باید برای سازندگی و خدمت و بندگی خدا استفاده كرد. می گفت وقت را نباید تلف كرد. دوم این كه می گفت وقتی با كسی یا كسانی قرار می گذاری و تاخیر می كنی به وقت بقیه ضرر زده ای و این تاخیر روی نابسامانی اجتماعی اثر می گذارد.

درباره وقت نماز هم خیلی دقت می كرد. رجایی در مورد «وقت» به حضرت امام (ره) تاسی می كرد و ایشان را در این كار هم الگو قرار داده بود. حتی یادم هست میهمانان خارجی هم كه با ایشان جلسه داشتند وقت شان كه تمام می شد متوجه رفتار آقای رجایی می شدند و برمی خاستند.

¤ این مرد به طور حتم می بایستی كودكی و نوجوانی و جوانی برجسته ای داشته باشد. در این زمینه از خودشان یا دیگران چیزی شنیده اید؟

- یكی از بستگانش كه دوست ایام نوجوانی و جوانی ایشان بوده نقل می كند كه روزگاری وقتی در حین رسیدن به جوانی بودیم ایشان به من گفت بیا برویم خدمت حضرت آیت الله خوانساری، من بدهی ام را تسویه كنم. رفتیم خدمت شان و آقای رجایی به معظم له گفت من در نوجوانی دوره گردی می كردم و یكی از وسایلی كه می فروختم قرقره نخ بود، بعضی وقت ها كه این قرقره ها خاك می گرفت من مقداری از نخ روی قرقره را می كندم و دور می انداختم كه نو بشود، حالا می خواهم تكلیف این قصه را روشن كنید... كه حضرت آیت الله مبلغی را به عنوان رد مظالم مشخص كرد و پرداخت.

این مواظبت از نفس خویش را توجه كنید كه در آن روزگار، یك كسی كه از نوجوانی وارد جوانی می شود، بر خود تحمیل می كند.

مورد دیگر مربوط می شود به ایام جوانی ایشان در سال 1346 كه مادرش به رحمت خدا می رود و طبق وصیت پیكر او را برای دفن به قم می برند و موقع بازگشت برای زیارت به حرم حضرت معصومه (س) مشرف می شوند. یكی از بستگانش نقل می كند وارد حرم كه شدیم پسر بچه ای كنار دیوار ایستاده بود و از باب شیطنت، دانه ای ماش را از طریق لوله خودكار به چشم من كوبید، داشتم كور می شدم، آن پسر بچه هم داشت لذت می برد از این كه توانسته درست به هدف بزند. لحظاتی گذشت، حالم كه بهتر شد رفتم به طرف او و كشیده ای توی صورتش زدم. پسر بچه افتاد به حال اغما. ترسیدم. دویدم طرف همان اتوبوسی كه دربست كرایه كرده بودیم و داخل آن پنهان شدم. ساعتی گذشت و همه آمدند اما خبری از آقای رجایی نبود. ایشان با مقداری تاخیر آمد و همه پرسیدند چرا دیر كرده است. من هم كه می خواستم رد گم كنم به معترضین پیوستم و علت تاخیر ایشان را پرسیدم. آقای رجایی پاسخ جمع را نداد، فقط كنار گوش من گفت؛ تو یكی دیگر حرف نزن!

توی راه بازگشت به تهران چند بار دیگر با ایشان همكلام شدم تا بالاخره به حرف آمد و گفت؛ این جوانمردی بود؟ جوان مردم را كتك زدی و فرار كردی؟

و سپس توضیح داد كه او را به بیمارستان برده و رسیدگی كرده و سپس به خانه شان رسانده، شماره اش را هم به مادر آن پسر بچه داده كه در صورت نیاز با او تماس بگیرند و ...

این همه از جوانی رجایی! به زندان هم كه می رود وقتی شكنجه می شود به فكر اصلاح شكنجه گر است و به او می گوید من دلم برای تو می سوزد كه به جایی رسیده ای كه این همه یك همنوع خود را آزار می دهی.

¤ در ایام همكاری با ایشان اتفاق افتاد كه اظهار شكوه و شكایت و خستگی كنید؟

- یك بار كه زیاد خسته شده بودم نامه ای نوشتم و از ایشان خواستم اجازه بدهند از خدمت شان مرخص بشوم. نامه رفت توی كارتابل ایشان. فردا صبح حدود ساعت شش با آقای كروبی رئیس بنیاد شهید وقت جلسه داشت. بعد از جلسه كه سرگرم كار بودم ناگهان سایه ای را روی سرم حس كردم، سربلند كردم و دیدم ایشان است، دستپاچه شدم، پاسخ سلام شان را دادم و شنیدم كه گفت به محلی كه برای جانبازان دست و پای مصنوعی می سازد بگویم كه با آقای كروبی همكاری بیشتری داشته باشند. ایشان به خاطر این كه یادم نرود آن كار را انجام بدهم كاغذی مچاله شده را به دستم داد، كاغذ را كه باز كردم دیدم نامه خودم است. رجایی این كار را كرده بود تا هم مرا متوجه وضعیت موجود نماید كه شرایط سخت است و باید تحمل كنم، و نیز خواسته بود كس دیگری نامه مرا نبیند، و هم كنار همان كاغذ، موضوع صحبت با مركز دست و پا سازی را یادداشت كرده بود تا برگه دیگری مصرف نكند و... این ها درس هایی بود كه گهگاه به ما می آموخت.

من این كاغذ را هنوز نگه داشته ام چون از طریق آن همزمان پنج شش درس به من آموخت.

¤ وجهه شخصیتی ایشان در بیرون از كشور و در مواجهه با ظالمان جهانی چگونه بود. شاید بعضی با خودشان فكر كنند یك چنین آدمی برای مواجهه با مقامات جنتلمن و تر و تمیز خارجی كمی «بی كلاس» است؟!

- بسیار سؤال خوبی پرسیدید. این نكته كلی را بگویم كه خلق و خوی هر فرد وقتی جزو پیكره شخصیتی او می شود تغییرناپذیر است.

دبیركل سازمان ملل كورت والدهایم بود كه آقای رجایی به سازمان ملل رفت. نطق آقای رجایی را یكی از معاونان وزارت امور خارجه آن روز نوشته بود و شروع مطلب این گونه بود؛ خانم ها و آقایان!

وقتی آقای رجایی نطق را گرفت، آن را نگاه كرد و خودش نطق دیگری نوشت به این صورت «بسم الله الرحمن الرحیم» و همین را خواند. برای اولین بار كسی از پشت تریبون سازمان ملل بسم الله الرحمن الرحیم گفت. چون این بسم الله جاذبه ایجاد كرد خیلی ها به حرف های ایشان جلب شدند، حرف هایی كه همگی كار به جایی رسید كه آقای رجایی در یك مصاحبه مطبوعاتی پا را فراتر گذاشت و به خاطر این كه سند مظلومیت ملتش را نشان بدهد پای زخمی و شكنجه شده اش را روی میز گذاشت و گفت: این نمونه جنایتی است كه در زمان رژیم شاهنشاهی بر ما تحمیل شده است.

فردای آن روز كورت والدهایم آمد ملاقات خصوصی با آقای رجایی ترتیب داد كه بگوید من حرف شما را درك می كنم.

می دانید كه این «درك می كنم» در عرف دیپلماسی یعنی حق با شماست.

روش مواجهه شهید رجایی با جهانیان این گونه بود. موضع ایشان بر دفاع از حقوق ملت استوار بود. ایشان هیچ گاه منافع ملت را فدای مسائل سیاسی و حزبی و شخصی نمی كرد.

¤ در مورد تشكیل كابینه و انتخاب همكاران آقای احمدی نژاد چگونه می تواند مثل شهید رجایی عمل كند؟

- آقای رجایی وقتی به نخست وزیری رسید از این آیه قرآن استفاده كرد ...ان الله یامركم ان تعدالامانات الی اهلها... و امانت داری را از نظر قرآن معنی كرد و جا انداخت و گفت: این امانت داری در حكومت به معنی این است كه خود مدیریت در یك جمع و جامعه ای امانتی است از جانب خدا كه بتواند حقی را نسبت به آن جمع ادا كند، ما برای اداره این جامعه ابتدا دو ویژگی لازم داریم، تخصص و تقوا، تخصص بدون تقوا و بالعكس كار را جلو نمی برد.

¤ اگر ممكن است نمونه هایی بفرمایید كه شهید رجایی اعضای كابینه اش را چگونه گزینش كرد و چگونه آنها را در راهشان هدایت می كرد؟

- مثلا جلسات هیئت دولت كه تشكیل می شد اگر به ظهر می رسید همین كه صدای اذان بلند می شد آقای رجایی برمی خاست. اوایل، برخی اعضای دولت می گفتند حالا كارمان را تمام كنیم تا بعد. ایشان می گفت: نمی شود!

در اصفهان در سطح كارخانه ها وقایعی اتفاق افتاده بود كه لازم بود حتماً نخست وزیر حضور پیدا كند. ایشان عازم شد. معاون سیاسی استاندار داشت حرف می زد و گزارش وقایع را می داد. آقای رجایی هم گوش می كرد. یكدفعه صدای اذان به گوش رسید.

آقای رجایی گفت: یك لحظه صبر كنید. همه سكوت كردند. آقای رجایی گفت: اگر الان از جایی با بی سیم به من خبر بدهند كه یك كار مهمی اتفاق افتاده و من باید حدود بیست دقیقه به آن جا بروم شما قبول می كنید؟ همه قبول كردند. ایشان گفت: می خواستم برنامه تان به هم نریزد! گفتند: نه، اشكالی ندارد.

پرسیدید چگونه كارهایش را جا می انداخت... وقتی اعضای دولت عملكرد شخصی آقای رجایی را درمورد مسائلی می دیدند خود به خود جذب آن ایده می شدند.

نمونه اش موضوع آقای كیومرث صابری مشاور مطبوعاتی ایشان كه می گوید من در سن چهل سالگی به عنوان یك روشنفكر تازه وارد مقوله انقلاب و اسلام شده ام و اسلام را از دیدگاه رجایی فهمیده ام یعنی چه. رجایی با عمل، به من مردمی بودن و خاكساربودن را آموخت، كه آدم از همین طریق مردمی بودن به خلیفه الهی می رسد، من آن چه را كه از اسلام آموختم نتیجه اعمال و رفتار رجایی بود كه شناخت ویژه ای به من داد.

خب، وقتی یك روشنفكر این گونه تحت تأثیر قرار می گیرد اعضای هیئت دولت هم به همین طریق با روش ایشان خو می گیرند و عمل می كنند. این را هم بگویم كه بسیاری از همان افراد الان در جبهه معارض با حكومت طی طریق می كنند اما آن ایام نماز جماعت شان را با عشقی وافر ادا می كردند. می خواهم بگویم اینگونه نبود كه جناح بازی نباشد و آقای رجایی بتواند راحت عمل كند. البته همین ها در آن ایام با نیاتی پاك خدمت و عبادت می كردند، حالا اگر همان ها تغییر ماهیت داده اند باید ریشه یابی كنیم و ببینیم طی این سال ها مدیران اجرایی مملكت چه كرده اند كه اینگونه شده است. وقتی شیوه ها عوض می شود لاجرم آنهایی كه عمیق نیستند رنگ عوض می كنند.

¤ اجازه بدهید یك سؤال هم درباره نحوه برخورد رجایی با مخالفانش مطرح كنیم. بیان سیره شهید بزرگوار رجایی دراین باره می تواند برای دولت آقای دكتر احمدی نژاد كه احتمالا آماج كینه توزی های بسیاری خواهدبود، بسیار به كار آید. شهید رجایی با مخالفانش و با آنها كه به نام انتقاد تخریب می كردند، چطور مواجه می شد؟

-در این زمینه نمونه های بسیاری وجود دارد كه من فقط به برخی از آنها اشاره می كنم. یكی از شكنجه گران ساواك كه شهید رجایی را هم به سختی شكنجه كرده بود در حال محاكمه بود. افرادی به عنوان شاهد در آن جلسه حضور داشتند و شكنجه گر داشت می لرزید. كاملاً معلوم بود كه او ترسیده و می داند كه راه فرار ندارد.

صبح روز بعد كه آقای رجایی را دیدم پرسیدم دیشب شما در جلسه محاكمه شكنجه گرتان حضور نداشتید. مگر همین شكنجه گر پای شما را از رمق نینداخت.

شهید رجایی گفت؛ چرا، پای من به دست همین مرد از رمق افتاد. اما به اندازه كافی شاهدان حضور داشتند و اعدام او حتمی است. من هم اگر می رفتم ممكن بود روحیه انتقام بر وجودم چیره شود و این در اسلام اصلاً جایز نیست و...

دلایل دیگری هم آورد.

نمونه دیگر، معارضه اجتماعی بنی صدر با ایشان بود. بنی صدر نهایت توهین و بی احترامی را به ایشان كرد. او همیشه دولت شهید رجایی را در بن بست می گذاشت و می دانید كه سه نفر از وزرای ایشان را نپذیرفت. یك بار هم در دانشكده افسری وقتی فرمانده اش شهید موسی نامجو بود، آقای رجایی را دعوت كرد كه در مراسم تشریفاتی سردوشی دانشجویان شركت كند. بنی صدر باید این كار را انجام می داد. آقای رجایی حاضر نبود در این جلسه شركت كند. ایشان از دوستان مشورت گرفت، عمدتاً با ایشان همفكر بودند، نوبت به من كه رسید توضیح دادم كه برداشت جامعه این است كه شما با تیپ های حزب اللهی رفاقت داری. ارتش هم كه هنوز جریان سالم و مردمی به خودش نگرفته و ابتدای راه هستند و مهره های طاغوتی در میان شان است، اگر نروید ممكن است این شائبه به وجود بیاید كه شما با ارتشی ها رفاقت نداری، چه اشكالی دارد كه برای تلطیف كردن موضوع در این مراسم شركت كنید.

ایشان گفت: این بنی صدر ممكن است كاری صورت بدهد و اوضاع را خراب كند، اما حرفی نیست، شركت می كنم.

من با ایشان همراه شدم و رفتیم. ایشان رفت سان دید و در جای خودش ایستاد. سپس بنی صدر آمد و به شكلی عمل كرد كه هر كس دید فهمید بنی صدر اصلاً تاب دیدن روی آقای رجایی را ندارد. رفتار بنی صدر به گونه ای بود كه فریاد و بغض در سینه من انباشته شد. به ایشان گفتم؛ كافی است، همه مان دلمرده شدیم.

آقای رجایی كم كم خودش را كنار كشید و وقتی آمدیم به نخست وزیری گفت: دیدید چه اتفاقی افتاد؟!

همین آدم، علی رغم این كه می دانست بنی صدر و دارودسته اش چقدر او را تخریب شخصیت می كنند، لب فرو می بست كه مبادا دیگران سوء استفاده كنند.

یك بار كه قرار بود ایشان برای سخنرانی به میدان خراسان برود گفت: در آنجا خواهم گفت برادر بنی صدر...

مرحوم كیومرث صابری فومنی حرف او را برید و گفت: شما هنوز هم درباره او مماشات می كنید و برادر خطابش می كنید؟!

می دانید كه شهید رجایی موقع نخست وزیرشدن، خودش را این گونه معرفی كرد؛مقلد امام، فرزند ملت، برادر رئیس جمهور.

لذا می خواست این برادری و صمیمیت را تا آخرین لحظه حفظ كند. به همین خاطر برگشت به سوی صابری و گفت: این فرهنگ رجایی است. من این گونه تربیت و ساخته شده ام.

¤ از روز آخر بگویید.

-آخرین روز حیات ایشان بود كه حسن آقا راننده اش در محوطه ریاست جمهوری به ایشان گفت: این آقا پسرتان آقا كمال مایل است از این موتورهای موجود استفاده كند و تفریح كند، اجازه می دهید در همین محوطه استفاده كند.

رجایی برگشت و گفت: حسن آقا! این موتورها مربوط به 36 میلیون ایرانی است، تو می خواهی من حق آنها را به فرزندم اختصاص بدهم. و بعد انگار می خواست موضوع را تلطیف كند توضیح داد: حالا من بروم این جلسه و برگردم، برای آقای كمال یك كاری می كنم!

ایشان با این كارش حقوق بیت المال را به خاطر فرزندش پایمال نكرد و برای مدیران نظام اسلامی یك الگو به جا گذاشت كه اگر ما نمی توانیم در حكومت مثل مولا عمل كنیم اما می توانیم پیرو حكومت علوی باشیم كه مردم شیفته حكومت بشوند.

آقای رجایی به آن جلسه رفت و... شهادت زیبنده او شد.

مصاحبه گر: امیر حسین انبار داران

منبع: روزنامه کیهان

لینک

 ویژه نامه  شهید رجایی و باهنر 

 شخصیت یگانه 

 هفته دولت ( زندگینامه رجایی و باهنر ) 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

نگرشی به تعامل رهبر و پیرو امام خمینی و شهید محمدعلی رجایی امام خمینی مقدمه در گستره تاریخ پر فراز

نگرشی به تعامل رهبر و پیرو

امام خمینی و شهید محمدعلی رجایی

امام خمینی

مقدمه

در گستره تاریخ پر فراز و نشیب بسیار مشاهده می‌شود كه شخصیت های مذهبی و رجال سیاسی اسلام به دلیل مراقبت های ویژه و مجاهدات پیگیر با نفس كه به پشت سر نهادن مراحل مهمی از سیر و سلوك اخلاقی و نیل به قلّه‌های بلند تقوا و فضیلت منتهی شده است، توانسته‌اند برای توده‌های مردم به صورت «اسوه» و «الگو» به نقش‌آفرینی بپردازند و همچون قافله‌سالاری با حضور در قطعات كوچك و بزرگی از تاریخ و جغرافیای عصر و دنیای خود منشأ تحول روحی و معنوی و حركت و تلاش در مسیر تغییر ساختار اجتماعی و سیاسی زمان خویش شوند.

وقوع انقلاب شكوهمند و پرشور اسلامی در ایران آثار و بركات فراوان و غیرقابل شماری داشت كه یكی از آنها فراهم كردن بستر مناسب برای تربیت و پرورش اسوه‌ها و الگوهای علمی در نظام سیاسی و حكومتی در اسلام بود. روح مسیحای انقلابگر بزرگ و پیشوای محبوب توده‌های محروم جهان حضرت امام خمینی چنان در پیكره‌های بی‌جان و ناتوان دمیده شد و آنچنان جوشش و تحركی به وجود آورد كه در فرصتی كوتاه در ارواح مساعد، تحول به وقوع پیوست و راههای صدساله یك شبه طی شد و تشنگان حقیقت اسلام آسان و سریع به آبشخور زلال دین رهنمون شدند.

در مكتب پربار این عارف بزرگ و طبیب نفوس، آزادگان و وارستگانی پرورش یافتند كه یكی از آنها شهید محمدعلی رجایی(اعلی الله مقامه) است.

تبیین بیش از پیش رابطة این رهبر و پیرو در تعامل یكدیگر هدف اصلی این نوشتار است كه در دو مقوله جداگانه به آن پرداخته می‌شود.

1. امام خمینی از منظر شهید رجایی

شهید گرانقدر محمدعلی رجایی كه در كودكی پدر را از دست داد و در محلّه‌های جنوب شهر دستفروشی می‌كرد به توفیق الهی به رشد علمی خود در دانشكده‌ افسری نیروی هوایی و دانشسرای عالی پرداخت و در عین حال كه مراتب علمی را تا مقطع كارشناسی ارشد در رشته آمار ادامه داد، با حضور مداوم بیست و هفت ساله در پای درس اخلاق و قرآن آیت الله طالقانی، ایمان و مبارزه را نیز در وجود خویش نهادینه كرد.

رجایی، تشنه‌ای كه در جستجوی آب زلال حقیقت و مبارزه با ظلم و فساد رژیم شاهنشاهی با شاخص اعتقادات اسلامی، تك تك احزاب سیاسی و حركتهای مبارزاتی، از مؤتلفه اسلامی تا جبهه ملی، نهضت آزادی و سازمان مجاهدین را محك زده است؛ پس از تحمل زندانهای كمیته، اوین و قصر، با دیدن حركت مردمی امت ایران به رهبری حضرت امام تفكر حزبی حاكم بر مبارزان را ـ كه حركت مردمی را حركتی كور می‌دانستند و خود را روشنفكر و مبارز واقعی می‌شناختند ـ باطل قلمداد نمود و حقیقت حركت مردمی به رهبری روحانیت را در سرلوحه حركت مبارزه‌طلبانه خویش قرار داد. او خود با صفای باطن شرح آن ماجرا را چنین توصیف می‌كند:

«در سال 57 روز عید غدیر به دنبال گروه، گروه زندانیان كه در سایه مبارزات مردم بیرون می‌آمدند ما هم بیرون آمدیم، بعد از زندان مبارزات در شكل مردمی خویش شروع شده بود، ما كه قبلاً با مجاهدین همكاری كردیم، این جور مبارزات را یك حركت كور می‌دانستیم ولی بعداً بخصوص در هفده شهریور كه در زندان قصر بودیم و مقاومت مردم را و حركات منظمشان را در شهرهای مختلف می‌دیدیم كه به رهبری روحانیت انجام می‌دهند، كاملاً مطمئن شدیم، حركت حركتی است موفق و بیرون هم كه آمدیم به طور طبیعی در جریان قرار گرفتیم.»

امام خمینی

شهید رجایی كه پرورش یافته اسلام و شیفته و دلباخته سیره و روش امام در تحقق عملی احكام و قوانین اسلام بود با پیروزی انقلاب مسئولیت خویش را سنگین‌تر می‌بیند زیرا آنان كه مراحل علم و تقوی و مبارزه را طی كرده‌اند بر طبق وعده الهی «و نرید أن نّمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمّة و نجعلهم الوارثین» بر تصدی امر امت اسلامی شایسته‌ترند. لذا با پذیرش مناصب كلیدی چون وزارت آموزش و پرورش، نخست‌وزیری و حضور در منصب شایسته ریاست جمهوری نظام اسلامی، در به مقصد رساندن بار امانت الهی می‌كوشد.

شهید رجایی در مقطع حساس تثبیت انقلاب با به اوج رسیدن توطئه‌های سیاسی و نظامی دشمن ـ از عوامل نفوذی چون بنی‌صدر تا دشمن خارجی چون صدام عفلقی ـ با درایتی مثال زدنی ـ به مثابه فرمایش حضرت امام خمینی كه رجایی عقلش بیشتر از علمش است ـ با توسل به حبل‌المتین ولایت در سرو سامان دادن به اوضاع كشور به جهاد پرداخت. او می‌گوید:

«هیچ جای دنیا رهبری مانند رهبر ما ندارد، همه دنیا كوشیدند عیبی از امام بگیرند، چه در مسائل فكری و چه در عمل اما نتوانستند و بالاخره گفتند شایسته‌ترین رهبر است. این رهبر بزرگ را خداوند برای ما فرستاده است. ما امام را در رابطه صددرصد معنوی پذیرفتیم. یعنی به معنای مرجع تقلید.»

شهید بزرگوار ذوب شدن در ولایت و رابطه صددرصد معنوی با رهبر را، در تقلید یك مسلمان معتقد از مرجع خود تعریف می‌كند، مقامی كه پیرو می‌بایست در كوچكترین حركات و سكنات و حتی طرز اندیشیدن از ایشان كسب تكلیف نماید. همسر شهید رجایی در این مورد با نقل خاطره‌ای چنین می‌گوید:

«عشق و علاقه شهید تا آنجا پیش رفته بود كه امام هنگامی‌كه دستور داده بودند اینها در هیچ جمعی صحبت نكنند، شهید رجایی حتی در یك جمع خصوصی هم حرف نمی‌زد و از اظهارنظر خودداری می‌كرد، ایشان تا این اندازه تقوا داشتند و می‌گفتند امام گفته‌اند هیچ چیز نگویید.»

برای شهید رجایی امام خمینی كاملترین الگوی عملی و رفتاری محسوب می‌شدند كه هر سخن و اشاره‌اشان سرشار از درسها و پیامهای الهی است. بنابراین برای شناخت شهید رجایی و بهره‌برداری از ویژگیهای ارزشی دولت او در اولین گام باید این حقیقت بزرگ را دریافت كه او به آن دلیل «رجایی» شد كه پرورش یافته اسلام بود و شیفته روح قدسی و تحت‌تأثیر رفتار و عملكردهای حضرت امام و از این روست كه هنگام اعلام وزرای كابینه و بعد از آن بارها اعلام كرد كه وزرایش صددرصد مقلد امام خمینی می‌باشند.

شهید رجایی كه تمام لحظات زندگی خویش را براساس آموزه‌های رهبر خویش به نظم و سامان درآورده بود مبین رهروی وارسته و مرید و پیروی صادق است كه نقل قول ایشان در قضیه گروگانگیری جاسوسان آمریكا می‌تواند مصداقی برای مطلب مذكور باشد. ایشان خطاب به یكی از همرزمان خویش كه در این خصوص نظری موافق موضع حضرت امام نداشت، چنین می‌گوید: «وقتی می‌گوییم ما خط امامی هستیم یعنی همین، كاری را انجام دهیم كه خلاف نظر خودمان است ولی نظر رهبری بر آن است، همین مفهوم التزام عملی ماست، ولو بی‌آبرو شویم.»

ایشان كه خود را فدائی امام و امت می‌خواند و آرزویش قربانی شدن در راه تحقق اسلام و اهداف انقلاب اسلامی است در تبیین رابطه رهبر و پیرو در نظام جمهوری اسلامی ایران چنین نظری دارد: «رهبری انقلاب قابل درك برای هیچ كس غیر از شیعه نیست. رهبر حركتهای انقلابی جهان هریك، در یك یا دو بعد نسبت به مردم، حكومت و رهبری داشتند. مردم در روسیه از لنین در دو یا سه بعد، مردم چین از مائو همینطور مردم كوبا از فیدل كاسترو همینطور. ولی در ایران رهبر انقلاب رابطه‌اش با پیروان آنچنان شدید است كه در هیچ رهبر و پیروی سابقه نداشته است. رهبر انقلاب ما مرجع تقلید ما هم هست... هیچ رهبری در دنیا در هیچ حركت انقلابی این ارتباط را با مردم ندارد، آری این ویژگی خاص انقلاب اسلامی ایران است.» و این سرّ موفقیت رجایی در كلیه مراحل دشوار مسئولیتی وی است: برای آنكه رهبری مؤثر و موفق باشی باید ابتدا پیروی صادق باشی.

امام خمینی

2. شهید رجایی در منظر امام خمینی

امام خمینی عارف كامل و واصلی بود كه نگاه و سخن و اشاره‌اش سرشار از درس و ارشاد و تربیت بود. او كه بر قله بلند عرفان ناب اسلامی صعود كرده و تجسم عملی اسلام و قرآن بود قبل از آنكه انقلابگر و مصلح اجتماعی باشد عارف رها و آزاد شده از تمنیّات و دلبستگی‌هایی كه انسان را در مرداب عفن گرایشات ناصواب دنیای خاكی به اسارت می‌كشند، محسوب می‌شد و در تعبیر افراد از مبالغه و یا تحقیر بی‌مورد پرهیز داشتند با این وجود تعابیر زیبای حضرت امام در وصف شهید رجایی انسان را مبهوت و به قدر و منزلت این شهید عزیز بیشتر واقف می‌گرداند. حضرت امام ایشان را فردی متعهد، خدمتگزار، با اخلاق، مردمی، متواضع، عاقل و محبوب دلها می‌نامند.

خدمتگزاری: تعهد و خدمتگزاری مضمون بارز در بیانات حضرت امام نسبت به دولت رجایی و شخص ایشان است. حضرت امام شهادت این عزیزان را كه متعهد به اسلام و مفید برای جامعه بودند برای ملت سوگ‌آور خوانده و می‌فرمایند: «اشخاصی كه ما از دست می‌دهیم هریك از آنها یك ذخیره‌ای است برای كشور ما و برای اسلام ما. هریك از اینها مردانی هستند كه به تنهایی نظیر یك جمعیت هستند، متعهد و متوجه خدا... اینها خدمتگزارانی بودند كه هركدام از آنها یك جمعیت بودند متعهد بودند و به اسلام معتقد بودند.» همچنین اذعان می‌دارند «ارزش این آقایان به این بود كه خودی بودند با مردم بودند و برای مردم خدمت می‌كردند.»

حضرت امام ایشان را فردی متعهد، خدمتگزار، با اخلاق، مردمی، متواضع، عاقل و محبوب دلها می‌دانست

«دست جنایتكاران ومنافقان، رئیس‌جمهور متعهد و مؤمنی را از ملت مجاهد ایران گرفت و یكی از خدمتگزاران صدیق را به شهادت رساند و ملت را از خدمت او و او را از خدمت به ملت محروم كرد»

شهید رجایی كه خود را وقف اسلام، رهبر و مردم خویش نموده بود، بسان فرموده پیامبر اكرم(ص) «رأس العقل بعد الدین التودد الی‌الناس و اصطناع الی كل بر و فاجر» سرآمد تمام اعمال عاقلانه پس از ایمان به خداوند، بشر دوستی و نیكی به مردم است، اگرچه فاسق و گناهكار باشند؛ اینان بندگان واقعی خداوند بر زمین هستند كه در قیامت در امنیت و امان قرار خواهند داشت و به فرموده امام موسی بن جعفر(ع) «ان الله عبادا فی‌الارض یسعون فی حوائج الناس هم الامنون یوم‌القیامه.»

با نگاه از منظر حضرت امام، شهید رجایی شایسته آن است كه الگوی مدیریت كشور گردد، چنانكه با انتصاب وی به سمت وزارت آموزش و پرورش وی را مستحق الگوی فرهنگ كشور دانستند زیرا شهید رجایی عصاره فرهنگ ولایت علوی و حسینی است و دغدغه ذهنی او مكتب اسلام است. همچنین حضرت امام با انتصاب ایشان به سرپرستی بنیاد مستضعفان و ابراز نگرانی از وضعیت قبلی آن وی را كه طعم استضعاف چشیده است و در ساده‌زیستی زبانزد عام و خاص شده است را شایسته الگو شدن برای اداره اموال بنفع مستضعفین می‌داند و در بیانی دیگر به عنوان بالاترین افتخار، رجایی را شاخص تغییر نظام ستم‌شاهی به نظام اسلامی معرفی می‌نماید و این معنای واقعی و رمز جاودانگی رجایی است.

 

شهید رجایی با این ویژگی‌ها و اوصاف است كه حضرت امام با تأثری فراوان از درگذشت ایشان می‌فرماید: «دست جنایتكاران و منافقان، رئیس جمهور متعهد و مؤمنی را از ملت مجاهد ایران گرفت و یكی از خدمتگزاران صدیق را به شهادت رساند و ملت را از خدمت او و او را از خدمت به ملت محروم كرد.»

اخلاق و تهذیب نفس: مضمون دیگری كه از بیانات حضرت امام خمینی استنباط می‌شود اخلاق و تواضع مرحوم رجایی می‌باشد. حضرت امام ایشان را «معلم اخلاق به اعمال خویش» ذكر می‌نماید و او را به عنوان یك «شخص مكتبی» معرفی نموده و در سخنرانی به مناسبت گرامیداشت سالروز شهادت بزرگواران (رجایی و باهنر) چنین می‌فرماید: «من از خصوصیاتی كه در این آقایان بود، آنی كه به نظرم خیلی بزرگ آمد آن است كه آقای رجایی یك نفر آدمی بود كه دستفروشی می‌كرد. در مطالعاتی كه در ایشان كردم به نظرم آمد كه از حال دستفروشی‌اش تا حال ریاست جمهوری در روح او تأثیری نشد. چه بسا اشخاصی هستند كه اگر كدخدای ده بشوند تغییر می‌كنند به واسطه ضعفی كه در نفسشان هست... و اشخاصی هستند كه مقام، تحت‌تأثیر آنهاست از باب قوّت نفسی كه دارند و آقای رجایی و آقای باهنر در عین حالی كه یكیشان رئیس جمهور بود، یكیشان نخست‌وزیر بود این طور نبود كه ریاست در آنها تأثیر كرده باشد. آنها در ریاست تأثیر كرده بودند یعنی آنها ریاست را آورده بودند زیر چنگ خودشان، ریاست آنها را نبرده بود تحت لوای خودش و این درسی است كه انسان باید از آنها بگیرد.» همچنین امام در خاطره‌ای با بیان شیرین از حضور هیأت دولت نزد ایشان می‌فرماید: «هیأت دولت كه آمده بودند اینجا، من دیدم آقای رجایی نخست وزیر توی اینهاست اصلاً اینها جلو نشسته بودند او هم آنجا آن كنار، كوچكتر از اینها هم بود، جثه‌اش هم كوچكتر است. گفتم كه شما یاد (بیاورید) آن نخست‌وزیرها و هیأت دولت آن وقت را... یك فرمانفرمایی در آن وقت بود [كه در] وضع حركتش، جلویش باید چند نفر آدم باشد، عقبش چند نفر آدم باشد، اطراف منزلش چه جور باشد، همین بساطهای عجیب و غریب كه من مشاهد بودم.» اما رجایی چنین نبود چون خود برخاسته از مردم مستضعف بود و مصداق بارز حدیث زیبای «كونوا دعاة الناس بغیر السنتكم» كه با اعمال خود دیگران را به خیر دعوت كنید و رجایی با تهذیب نفس و اخلاق حسنه خود زینت انقلاب و زینت امام بود و این سرّ محبوبیت شهید رجایی است چنانچه امام نیز در اكثر پاسخ به نامه‌های تسلیت رؤسای‌جمهور و مقامات سایر كشورها ایشان را «رئیس جمهور محبوب» می‌نامد و بی‌دلیل نیست كه چند روزی بعد از فقدان این پیرو سوخته در طریق رهبر، حضرت امام خطاب به فرزند خویش ـ مرحوم حاج سید احمد خمینی ـ می‌فرماید «دلم برای رجایی تنگ شده است.»

با نگاه از منظر حضرت امام، شهید رجایی شایسته آن است كه الگوی مدیریت كشور گردد، چنانكه با انتصاب وی به سمت وزارت آموزش و پرورش وی را مستحق الگوی فرهنگ كشور دانستند زیرا شهید رجایی عصاره فرهنگ ولایت علوی و حسینی است و دغدغه ذهنی او مكتب اسلام است. همچنین حضرت امام با انتصاب ایشان به سرپرستی بنیاد مستضعفان و ابراز نگرانی از وضعیت قبلی آن وی را كه طعم استضعاف چشیده است و در ساده‌زیستی زبانزد عام و خاص شده است را شایسته الگو شدن برای اداره اموال بنفع مستضعفین می‌داند و در بیانی دیگر به عنوان بالاترین افتخار، رجایی را شاخص تغییر نظام ستم‌شاهی به نظام اسلامی معرفی می‌نماید و این معنای واقعی و رمز جاودانگی رجایی است.

امید است سیره مدیریتی شهید رجایی كه به قوّت مورد تأیید حضرت امام قرار گرفته است در فرهنگ مدیریتی جایگاه شایسته خود را حفظ نماید و رجاییهای دیگر پا به عرصه مدیریتی كشور بگذارند تا فرهنگ خدمت همراه با تواضع روز به روز طراوتی تازه‌تر یابد.

نویسندگان: علیرضا ابراهیم‌آبادی، مجتبی اسكندری

منابع:

1. قرآن كریم.

2. رجائی، غلامعلی ـ برداشت هایی از سیرة امام خمینی(س)

3. رجائی، غلامعلی ـ سیره شهید رجائی

 4. مجلسی ـ بحارالانوار

5. نوری طبرسی ـ مستدرك الوسائل.

6. پیام شهیدان (زندگینامه شهید رجائی) ـ دفتر اول.

7. صحیفه امام

8. روزنامه جمهوری اسلامی

9. روزنامه جهان اسلام

10. روزنامه ابرار

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:51 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

یادباد... شهید رجایی وقف انقلاب شهید رجایی خودش را وقف انقلا

 

 یادباد...

                                   شهید
رجایی

 

وقف انقلاب 

شهید رجایی خودش را وقف انقلاب كرده بود. بعضی وقتها خدمتش می‌رسیدم،‌ می‌دیدم روی موكت دراز كشیده و چشمش را بسته است. می‌گفت خوشنویسان مطلبت را بگو، بیدارم.

در ملاقاتی كه همراه آقای رجایی در قم خدمت امام رسیدیم، امام بعد از این كه گزارش ایشان را درباره آموزش و پرورش شنید، فرمود انشاالله اگر این گونه كار كنید (اشاره به نوع كار كردن شهید رجایی كه از لابه‌لای گزارش فهمیده بود) 20 سال طول می‌كشد تا به نقطه صفر برسم. اصولا رجایی ارادت عجیبی به امام داشت. آن روز تنفیذ حكم ایشان را همه از تلویزیون دیدیم واقعا ارادت مریدانه رجایی به امام تكان‌دهنده است.

                                                                                                                                                            خوشنویسان

                                                                                          

شهید رجایی

     

 مرام حكومتی، نه فقط روش شخصی

برای رجایی ساده‌زیستی فقط یك روش شخصی نبود بلكه در حكومت هم آن را اعمال می‌كرد.

اولین نصیحت ایشان به من پس از این كه مدیر كل آموزش و پرورش تهران شدم این بود كه برو سعی كن این اتاق را كوچكتر و كمتر كنی نه این كه زیادش كنی.

                                                                                                                                                              خوشنویسان 

 

                                                                

                                                        شهید رجایی

  

                                                                                        

عکس یادگاری با نخست وزیر

 هرچند من با شهید رجایی برخوردهای كمی داشتم ولی خیلی تكان‌دهنده و سازنده بود.

رجایی آدم خیلی بی‌ادعایی بود و اهل قیافه گرفتن نبود. زمانی كه رجایی نخست‌وزیر بود، بازدیدی از دانشكده افسری نیروی زمینی ارتش داشتیم. شیوه حركت رئیس جمهور (بنی‌صدر) طوری بود كه همه باید كنار می‌رفتند و ادای احترام می‌كردند. اما نخست‌ورزیر همراه مردم و پشت سر رئیس جمهور حركت می‌كرد.

مردم از این كه جلوی رئیس جمهور بیایند، نگرانی و هراس داشتند اما به محض این كه به رجایی می‌رسیدند، لبخندی به وی می‌زدند و می‌گفتند، آقای رجایی یك عكس با هم بگیریم، می‌گفت: بگیریم، آدمها سختشان بود كه به رئیس‌جمهور یك كلمه بگویند، ولی راحت بودند كه به نخست‌وزیر بگویند یك عكس با هم بگیریم. 

                                                                                                                                                  مجتبی رحماندوست

                                                                                         

شهید رجایی

 من هم وزیرم

ما جمعه صبح به هیات دولت می‌رفتیم و تا ساعت 30/10 صبح كار می‌كردیم و بعد دسته جمعی به نماز جمعه می‌رفتیم. هركدام هم برای خودمان یك جانماز داشتیم. یك روز شهید رجایی گفت: كه من می‌‌خواهم ثواب این كار را ببرم و شما را به جانماز مهمان كنم. یك فرش بزرگ دارم و آن را می‌آورم همه ما در آن، جا می‌شویم.

ما خوشحال شدیم و گفتیم كه در این صورت ما فقط مهرمان را بر می‌داریم و می‌آییم. دكتر شیبانی هم معمولا از یك سنگ به جای مهر استفاده می‌كرد. آن روز ما خوشحال بودیم چرا كه می‌گفتیم امروز مهمان شهید رجایی هستیم و ایشان ما را به فرش نماز جمعه مهمان كرده است!

ما معمولا در خیابان قدس و ضلع شرقی دانشگاه می‌نشستیم و جای مشخصی را انتخاب كرده بودیم چراكه وقتی نماز جمعه می‌آمدیم جاهای دیگر پر شده بود. آقای رجایی فرش را كه آورد دیدیم یك گلیم كهنه و سوراخ بود كه تمام پشم آن ریخته شده بود. این مسئله اسباب خنده دوستان شده بود كه ما را به عجب فرشی مهمان كرده‌اید؟ شهید رجایی در پاسخ گفت كه همین فرش را داشتیم. بالاخره فرش را پهن كردیم و همه در دو ردیف، سه نفر جلو و چهار نفر در عقب نشستیم. شهید رجایی جلو نشسته بود. من دكتر شیبانی، مهندس كلانتری با پیرمردی كه بغل دست ما نشسته بود در حال گفتگو بود. كنجكاو شدم كه ببینیم چه می‌‌گوید؟ آن پیرمرد به شهید كلانتری می گفت كه آقا ببین ما چه حكومتی داریم. آدم واقعا لذت می‌برد. آقای كلانتری گفت مگر چه شده است؟ پیرمرد با اشاره‌ای به دكتر قندی گفت: آن آقا را می‌بینی من خوب می‌شناسمش، عالی‌ترین تحصیلات را در مخابرات دارد، وزیر این مملكت است اما آمده و روی این گلیم پاره نشسته است!

شهید كلانتری هم آدم شوخی بود، در جواب به آن پیرمرد گفته بود كه تعجب‌آمیزتر مطلبی است كه من به تو خواهم گفت. پیرمرد پرسیده بود آن مطلب چیست؟ شهید كلانتری گفت: من كلانتری وزیر راه و ترابری، این شخص هم كه می‌بینی كنار بنده نشسته دكتر زرگر وزیر بهداشت و درمان است. آن یكی كه آن طرف نشسته دكتر شیبانی وزیر كشاورزی و آن یكی كه جلو نشسته آقای رجایی وزیر آموزش و پرورش و آن شخص كه آنجا نشسته عباسپور وزیر نیرو است. پیرمرد با شنیدن این حرفها داشت پرواز می‌كرد.

                                                                                                                                                    دکتر موسوی زرگر

                                                                                                

شهید رجایی

روی خاک با بسیجیان

بعد از انقلاب، دو سفر با شهید رجایی در محاصره آبادان همراه با شهید جهان‌آرا شب را زیر غرش توپ و خمپاره سر كردیم. در همان موقع ایشان با فرماندهان مشغول بررسی چگونگی شكستن حصر آبادان بودند. همه رزمندگان از اشتیاق دور ایشان حلقه زده بودند و از كاستی‌های  آنموقع (دولت) گله می‌كردند و جالب بود كه ایشان به وجود بنی‌صدر بی‌اعتناء بودند و به هیچ‌وجه در بدگویی به بنی‌صدر با رزمندگان همراهی نمی‌‌كردند و من فكر می‌كنم ایشان به خاطر تایید امام بود كه آن زمان نسبت به بنی‌صدر چنین رفتاری داشتند و در هر حال ایشان آن زمان رئیس‌جمهور بودند. تا صبح ایشان روی خاك با بسیجیان در آن شرایط سخت به گفتگو می‌پرداختند كه هیچ كس باور نمی‌كرد ایشان نخست‌وزیر مملكت باشد.                                                  

                                                                                                                                                          سرحدی زاده

 

                                                                                                  

شهید رجایی

                                                                                            

 چه شد نخست وزیر شدی ؟

یادم هست روزی به ایشان گفتم آقای رجایی چه شد كه نخست‌وزیر شدی؟ گفت: فلانی یك روز با آقای خامنه‌ای (رهبر معظم انقلاب) رفتیم توی مجلس قدیم آن آثاری كه اغلب جنبه عتیقه داشتند صورت‌برداری می‌كردیم و بعد خسته‌ شدیم و نشستیم روی صندلی و آقای خامنه‌ای در حالی كه دسته كلیدی را در دست تكان می‌داد، گفت: آقای رجایی یك وقت از شما بخواهیم كه نخست‌وزیر شوید، می‌شوید؟ (شهید رجایی) گفت: بله، اگر احساس بكنم كه وظیفه هست چه اشكالی دارد، ظهر آمدیم پیش آقای بهشتی و آقای خامنه‌ای به ایشان گفت: شما دیگر نگران نخست‌وزیر نباشید آقای رجایی حاضر است كه نخست‌وزیر شود. آقای بهشتی هم گفت چه اشكالی دارد انقلاب یعنی همین. آقای رجایی از كنار تخته بیاید بشود نخست‌وزیر مملكت. اعتقاد كه دارد، خود باور هم كه هست. با خدا هم كه رابطه‌اش خوب است و ادامه داد: اگر انقلاب غیر از این باشد انقلاب نیست. اگر آقای رجایی نخست‌وزیر انقلاب باشد. آنوقت می‌داند كه درد دردمندان چیست؟ چون خودش احساس كرده است. پابرهنه بوده و می‌تواند برای پابرهنه‌ها كار كند و مشكل‌گشا باشد. 

                                                                                                                                                  اقای صاحب الزمانی

                                                                                            

شهید رجایی

                      

گروه نق !!!

ما 12 نفر بودیم از جمله آقایان سیدمحمدصدر، دكتر سیامك‌نژاد، مهندس عزیزی، فخرالدین دانش، محمد دوایی، محمد رفیعی و محسن چینی‌فروشان كه جلسات منظمی با ایشان داشتیم. 

شهید رجایی قبل از این كه در زمان طاغوت به زندان بروند، در مدرسه علوی معلم ما بودند به همین لحاظ چه در زمان ریاست جمهوری و چه در زمان نخست‌وزیری، به ما می‌‌گفتند كه هر از چندگاهی پیش من بیایید و مسائلی را كه در جامعه اتفاق می‌افتد و ممكن است مسئولان دفتر بنا به دلایلی به من نگویند، اطلاع بدهید. جالب آن كه ایشان برای این منظور عبارت «نق زدن» را به كار می‌بردند و به اصطلاح می‌گفت كه به من نق بزنید!

اسم این گروه بعدها به «گروه نق» معروف شد. این مسئله نشان می‌دهد كه آن شهید بزرگوار علاقه داشت كه مطالب و گزارشها جدای از كانال‌های رسمی به ایشان رسانده شود. این مسئله از طرف دیگر نشان‌دهنده توجه ایشان به جوانان و نسل جوان بود؛ چون آن موقع ما دانشجو بودیم و حداكثر 26 سال داشتیم و به هرحال از رفتارهای ایشان خیلی مطالب  می‌‌آموختیم.

وقتی ایشان نخست‌وزیر بود ما به منزل ایشان می‌رفتیم. زمستان بود مشاهده می‌كردیم بخاری منزل روشن نیست علت را كه جویا می‌شدیم اظهار می‌كرد كه چون مردم در این ایام مشكل نفت دارند و نفت به راحتی پیدا نمی‌شود ما باید به فكر آنها باشیم و سرما را لمس كنیم و در آخر جلسه كه دم در خداحافظی می‌كرد می‌گفت: برای دفعه بعد یك كیلو خرما بخرید بیاورید تا گرم شویم! اواخر دوره ریاست جمهوری ایشان كه ترورها زیاد شده بود، حضرت امام(ره) تردد زیاد مسئولان را ممنوع كرده بودند؛ بنابراین ایشان كمتر از محوطه ریاست جمهوری خارج می‌شدند یكبار كه خانم و فرزند ایشان آقا كمال برای دیدار ایشان آمده بودند، وقتی می‌خواستند برگردند راننده خیلی اصرار می‌كند كه آنها را با ماشین ریاست‌جمهوری برساند، شهید رجایی اجازه نمی‌دهد و می‌گوید كه خودشان می‌روند و در جواب راننده كه اصرار می‌كرد می‌گفت این اتومبیل‌ها مخصوص رئیس‌جمهور است نه زن رئیس‌جمهور.!

ایشان به مفهوم واقعی كلمه مردم دوست بود و دغدغه مردم را داشت. خودش بارها اظهار می‌كرد كه مقلد امام (ره) هست و یك متدین واقعی بود.آخرین جلسه با ایشان یك روز پنج‌شنبه بود؛ همین 12 نفر رفته بودیم و با ایشان مشورت می‌كردیم ایشان نظرات تك‌تك  ما را می‌پرسید. حتی نماز مغرب و عشا كه شد ایشان جلو ایستادند و ما به ایشان اقتدا كردیم، به یاد دارم كه در سجده آخر نماز این جمله معروف امام حسین(ع) را ذكر كرد؛ الهی رضاًبرضائك و تسلیماً لامرك لامعبود سواك یا غیاث المستغیثین.

بعداز نمازبه ما گفت كجا می‌روید؟ گفتیم: دعای كمیل. ایشان ابراز تمایل كردند كه با ما بیاید ولی ما متذكر شدیم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بیرون بیایید و به مصلحت نیست اما ایشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روی پوشیده بیایم چراكه دعای كمیل را خیلی دوست دارم.

ایشان در واقع از آبرو و همه چیز خود برای  اسلام و انقلاب اسلامی مایه گذاشت و تا توان داشت برای نظام و مردم كار می‌كرد یادم می‌آید یك روز یكی از دوستان به ایشان گفت: خسته نباشی آن شهید درجواب گفت: كسی كه برای خدا كار كند خسته نمی‌شود.

                                                                                                                                                 دکتر محمد رضا قندی

                                                                                         

شهید رجایی

   دست در دست انقلاب

زمانی كه من در قزوین دانش‌آموز بودم، آقای رجایی دبیر هندسه مخروطات بودند. اخلاق و آرامش والای ایشان باعث برتری و امتیاز نسبت به سایر دبیران بود و احترام متقابل با دانشجویان داشتند. ایشان در تهران، دبیرستان كمال را اداره می‌كرد. بعد از دوره زندان آقای رجایی، ایشان مدرسه رفاه را كه پوششی برای كارهای فرهنگی و انقلابی بود راه‌اندازی كردند. در ایامی كه آقای رجایی به زندان رفت و تحت شكنجه‌های بسیار قرار گرفت، بنده به اتفاق خانم مرحومم به منزل ایشان رفت و آمد داشتیم. منزل ایشان مركز پخش و توزیع اعلامیه‌ها و نوارهای حضرت امام (ره) بود.

زمانی كه انقلاب اوج گرفت و مردم زندانی‌ها را آزاد كردند، آقای رجایی كه حبس ابد بود آزاد شد. كمیته استقبال از حضرت امام به مسئولیت آقای رجایی در مدرسه رفاه تشكیل شد. حضرت امام با مشورت آقای مطهری به مدرسه علوی رفتند. در مدرسه رفاه، طرح كمیته‌های انقلاب با كمك آقای رجایی ریخته شد. بسیار هم جالب بود. بعضی از ما را می‌كشیدند كنار و درباره طرح مشورت می‌خواستند، بعد از آن بود كه در 14 مسجد تهران، كمیته‌هایی تشكیل شد و اسلحه‌ها از آنجا تقسیم می‌شد 

                                                                                                                                          مهندس سید مرتضی نبوی

 

منیع : سایت اطلاع رسانی شهدای هیات دولت

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:51 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

زندگی نامه شهید محمد علی رجایی سال ۱۳۱۲ در قزوین به دنیا آمد. پدرش پیشه‌ور بود و در بازار قزوین به ک

 

زندگی نامه شهید محمد علی رجایی سال ۱۳۱۲ در قزوین به دنیا آمد. پدرش پیشه‌ور بود و در بازار قزوین به کسب خرازی اشتغال داشت. پدرش را در ۴ سالگی از دست داده بود. برادرش که ۱۰ سال بزرگتر از او بود بیرون از خانه کار می‌کرد. و مادرش از صبح تا شب پنبه پاک می‌کرد و فندق و گردو و بادام می‌شکست. بیش‌تر اوقات دست‌هایش به خاطر فشار زیاد ترک بر می‌داشت. محمد علی وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گشت در کارها به مادرش کمک می‌کرد. در ۱۳ سالگی کلاس ششم ابدایی را تمام کرد و به خاطر اینکه قزوین از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی نداشت راهی تهران شد. برادرش از مدتی پیش به تهران آمده بود.ابتدا در بازار آهن فروشان مشغول به کار شد و به علت سنگینی کار چندی بعد به دستفروشی روی آورد. محمدعلی بعد از دستفروشی دوباره به بازار تهران برگشت و در چند حجره به شا گردی پرداخت در جاهایی که به باورها و اعتقادش اهانت می‌شد کار نمی‌کرد. در سال ۱۳۳۰ نیروی هوایی جوانانی را که مدرک ششم ابتدایی داشتند با درجه‌ی گروهبانی استخدام می‌کرد. رجایی داوطلب خدمت در این نیرو شد. سه ماه از دوره‌ی آموزشی گروهبانی را گذرانده‌ بود که گروه فدائیان اسلام را شناخت و در جلسات این گروه شرکت کرد و همکاریش با اعضای این گروه مبارز آغاز شد. شعار فدائیان اسلام این بود که «همه کار و همه چیز برای خدا» و «اسلام برتر از همه چیز است و هیچ برتر از اسلام نیست». رجایی به فدائیان اسلام پیوست. در کلاس‌های شبانه‌ای که وابسته به «مرکز تعلیمات جامعه‌ی اسلامی» بود شرکت می‌کرد. رجایی پس از طی دوره‌ی آموزشی و دریافت درجه‌ی گروهبانی در کنار کار به تحصیل ادامه داد و درسال ۱۳۳۲ دیپلم گرفت. رجایی چون در شهریور ماه دیپلم گرفته بود نمی‌توانست در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند راهی بیجار شد و در دبیرستانی مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. با تمام شدن سال تحصیلی، به تهران بازگشت و در دانشسرای عالی تربیت بدنی معلم به تحصیل پرداخت. بعد به دانشسرای عالی رفت. پس از ۲ سال لیسانس ریاضی گرفت و به استخدام آموزش و پرورش درآمد. ابتدا به ملایر رفت اما با رئیس آموزش‌ و پرورش اختلاف پیدا کرد و بعد به خوانسار رفت و مشغول تدریس شد و یک سال را با موفقیت گذراند سال تحصیلی به پایان رسید و رجایی به تهران برگشت ودر دوره‌ی فوق‌لیسانس در رشته‌ی آمار مشغول به تحصیل شد و اوقات بیکاری در مدرسه‌ی کمال تدریس می‌کرد. در سال ۱۳۱۴ تصمیم گرفت با دختر یکی از بستگانش ازدواج کند. در آن موقع ۲۸ ساله بود. این بود که پیشنهاد ازدواج با او را پذیرفت و بعد از ۶ ماه زندگی مشترک خود را آغاز کردند. هفت ماه بعد از ازدواجشان به ماجرای دستگیری رجایی در اردیبهشت ماه ۱۳۴۲ اتفاق افتاد. سال ۱۳۵۶ از راه رسید و رجایی هم چنان در سلولهای نمناک و تاریک کمیته‌ی‌ مشترک ضد خرابکاری صبح را به شب و شب را به صبح می‌دوخت. رجایی در زندان به تبیین مفاهیم والایی چون صبر، دعا، تقوا و توبه در قرآن پرداخت و آ‌نها را در اختیار دیگران قرار داد. سرانجام در روز عید غدیر آبان ماه ۱۳۵۷ از زندان آزاد شد. در آن روزها موج مبارزه‌ی مردم علیه رژیم شاه به طرز بی‌سابقه‌ای گسترش یافته بود. همسر و فرزندانش با دیدن او اشک شادی ریختند. رجایی بلافاصله با تأسیس انجمن اسلامی معلمان مبارز، به مبارزه علیه رژیم پرداخت. وقتی شاه از ایران فرار کرد رجایی به عضویت «کمیته استقبال» درآمد، و در کنار دیگر مبارزان مهیای ورود امام شد. و در روز ۲۲ بهمن پایه‌های پوسیده‌ی رژیم توسط امام خمینی(ره) فرو ریخت. پس از گذشت چند ماهی از انقلاب رجایی ابتدا به کفالت وزارت و سپس به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد. در ۲ فروردین ماه ۱۳۵۹ با یک میلیون و دویست و نه هزار و دوازده رأی به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس شورای اسلامی (به پیشنهاد آقای رفسنجانی) راه یافت. روز یکشنبه ۱۹ مرداد در ۳۲ جلسه مجلس شورای اسلامی، نامه‌ی بنی صدر بر معرفی رجایی به عنوان نخست وزیر قرائت شد و فردای آن روز مجلس با ۱۵۳ رأی موافق و ۲۴ رأی مخالف و ۱۹ رأی ممتنع به رجایی رأی اعتماد داد. بعد از آن محمد علی رجایی با رأی مردم به ریاست جمهوری برگزیده شد و روز ۱۱ مرداد ماه ۱۳۶۰ حضرت امام خمینی رأی ملت را به ایشان تنفیذ کردند. رجایی تا آخرین روز عمر خود درخانه‌ای قدیمی که به آن کلنگی می‌گویند زندگی کرد. ۲ دست لباس بیشتر نداشت. ساعت ۳۰/۲ عصر روز ۸ شهریور از اتاق کارش خارج شد. راننده فکر کرد که می‌خواهد به خارج از ساختمان ریاست جمهوری برود به دنبالش رفت. در ساعت ۳ عصر صدای انفجار مهیبی از ساختمان نخست‌وزیری برخاست. همه نگران رجایی و باهنر بودند. همسر شهید رجایی به بیمارستان آمد و در سردخانه پیکر سوخته‌ی شهید رجایی را شناسایی کرد. با شنیدن خبر شهادت رجایی و باهنر مردم به خیابان‌ها ریختند و ایران در سوگ رئیس جمهور و نخست وزیر خود فرو رفت و مردم با سر دادن شعار «رجایی، رجایی، راهت ادامه دارد!» پیکر او و شهید باهنر را تا بهشت زهرا مشایعت کردند. 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:52 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

نگاهی به دیدگاههای شهید رجایی شهید رجایی شهید رجایی و كشاورزان : دولت با عزم راسخ ، مصمم است كه ج

نگاهی به دیدگاههای شهید رجایی

شهید رجایی

شهید رجایی  و كشاورزان

: دولت با عزم راسخ ، مصمم است كه جامعه مصرف زده و طاغوت زده را به یك كشور تولید كننده بدل سازد. برای این كار دست استمداد خود را به سوی زحمتكشان و دهقانان مسلمان دراز می كنم.

قلب من همواره برای دهقانان و روستائیان زحمتكش و مسلمان و انقلابی می تپد. من بر دست های پربركت و پینه بسته آنها كه با خلوص به تولید مشغول است، بوسه می زنم.

شهید رجایی و هنر

: هنر وقتی شایسته صفت " مردمی" است كه منعكس كننده خواست ها و آمال انسانهای محروم و ستمدیده باشد.

شهید رجایی و شهادت:

ما را هراسی از مرگ نیست.

شهید رجایی و معلمی

: من از آموزش و پرورش نمی روم ولو اینكه به من اجازه بدهند بیایم در یك مدرسه ای جارو كنم یا فقط تخته پاك كنم. به نظر من اگر در مملكت خدمتی معنی دارد، معلمی است.

شهید رجایی و وحدت

: این را بارها تكرار كرده ایم كه جامعه ما به آنچه نیاز دارد، نقاط مشترك اصولی است ، نه نقاط مورد اختلاف.

شهید رجایی و قانون

: تاریخ ، این قضاوت را خواهد كرد كه من در برابر اولین رئیس جمهوری كه به تجاوز از اصول قانون اساسی برای كسب قدرت بیشتر تمایل فراوان داشت، ایستادگی و مقاومت كردم. من اگر در برابر این جریان ناحق ، مقاومت نكنم در پیشگاه خدا و مردم مسئول هستم.

شهید رجایی و انتقاد سازنده

: من امیدوارم كه در آینده ، كشور ما به صورت یك خانواده بزرگ درآید كه انتقادمان از هم و خدای نكرده بدگویی هایمان از هم و یا بی اطلاعی مان از قوانین ، دقیقاً در رابطه با افراد یك خانواده باشد كه اشتباه می كنند ولی هرگز سوء ظن و كینه ای به یكدیگر ندارند و ما در حال تشكیل یك چنین خانواده ای هستیم.

شهید رجایی و رهبری

: طبیعت حكومت ما این است كه رهبر حكومت یك انسانی است كه وقتی به اوج قدرت می رسد و همه مردم در مقابلش خضوع می كنند، می گوید من خدمتگزار شما هستم.

شهید رجایی و شكنجه ها

: من زمانی در زندان كارتر و دولت آمریكا ، زندانی و تحت شكنجه بودم و حال بعد از چهار سال آثار آن هنوز بر بدنم نمایان است. من كه در سن چهل سالگی زندان بودم، دو سال تمام ضربات شلاق های كارتر را در پای خود احساس می كردم( دراین هنگام رجایی آثارشكنجه ها را بر پایش به خبرنگاران نشان داد) بدانید كه من ، هنگامی كه ضربات شلاق بر بدنم می خورد و وقتی ناخن هایم كشیده می شد و تحت شكنجه های شدید روحی قرار داشتم، خانواده ام از حال من بی اطلاع بودند و نمی دانستند در كجا هستم.

شهید رجایی و تكنولوژی:

ما طالب زندگی سالم و مستقلی هستیم. از تكنولوژی به عنوان پیشرفت بیشتراستقبال می كنیم. اما این تكنولوژی را با از دست دادن استقلال و عدم وابستگی ِ خود ، نخواهیم پذیرفت.

شهید رجایی و عدالت اسلامی

: رسالت ما دستگیری از مستضعفین و رساندن آنان به حد عدالت اسلامی است.

شهید رجایی و معیارها

: ما برای درك انقلابی بودن افراد ملاك و معیار داریم و آن اسلام و امام است.

شهید رجایی و غرب زده ها

: انقلاب ما فرمول هایی دارد كه مخصوص خودش است. ما حرفهایی داریم كه به حرف فرنگی ها شباهت ندارد قبلی های ما خیال می كردند كه برای موفقیت باید خودشان را به فرنگی ها شبیه كنند و خیلی هم در این راه سرمایه گذاری كردند ولی هم آنها و هم معاصرین ، دریافتند كه اسلام مكتبی است كه در تمام زمینه ها دارای دستورالعمل است و اگر این دستورالعمل ها درست به كار گرفته شود، قدرت اجرایی جهانی دارد.

شهید رجایی و تخصص بدون تعهد:

آمریكا پس از شكستی كه از انقلاب اسلامی ما خورد چگونگی حاكمیت معیارهای مكتبی و اسلامی را بر جامعه ، افكار و مردم مسلمان متوجه شد و به دنبال یك مجرای نفوذی و ارتباط دیگری می گشت، تا بتواند خمیرمایه اصلی انقلاب اسلامی كه همانا بر ایمان و تقوی و معیارهای مكتبی حاكم بر جامعه است، دست یافته و نفوذ كند، لذا به دنبال كسانی رفت كه وجودشان پرازمعیارهای غربی بوده و از این جهت بهترین راه را همان طرح مسأله ی " تخصص " یافته و مطرح كرد.

شهید رجایی و خداترسی:

من كه نخست وزیرهستم فكر می كنم كه خداوند بزرگترین جایی را كه در جهنم ممكن است، برای نخست وزیر آماده كرده، به خاطر اینكه هر جمله ای كه می گوید و هر حركتی كه می كند با سرنوشت 36 میلیون انسان پیوند دارد.

شهید رجایی و آزادی

: ما آزادی را بر مبنای آنچه كه قرآن به ما اجازه می دهد قبول داریم و بر اساس آن نیز عمل می كنیم. ما آزادی در محدوده مكتب را قبول داریم و از نظر اسلامی آزادیم تا بنده خدا باشیم.

شهید رجایی و توسعه

: برای تداوم انقلاب احتیاج به كار و تولید بیشتر از یك سو و هزینه و مصرف كمتر از سوی دیگر می باشد، انقلاب فقط با شعار و تظاهر،  قوام و تداوم نمی یابد.

شهید رجایی و تشریفات

: من با تشریفات مخالف هستم.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:52 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

آقای رجایی!این کاخ سفید شماست؟!! موزه ی شهید رجایی تهران، میدان شهدا خیابان مجاهدین اسلام ، خیابان ش

آقای رجایی!این کاخ سفید شماست؟!!
موزه ی شهید رجایی

تهران، میدان شهدا خیابان مجاهدین اسلام ، خیابان شهید آجانلو، کوچه شهید میرزایی، موزه شهید رجایی.

برای عکسبرداری و تهیه گزارش به محل فوق مراجعه کردیم.

متأسفانه درست در آستانه 8 شهریور، سالروز شهادت شهید بزرگوار "محمدعلی رجایی" بیت قدیم ایشان که اکنون تبدیل به موزه شهید رجایی شده است به علت پاره ای تعمیرات داخلی تعطیل بود؟!!

به سراغ هم محلی های قدیم شهید رجایی رفتیم تا ببینیم ایشان از شهید رجایی چه می گویند:

- شما با شنیدن نام رجایی به یاد چه خاطره ای از ایشان می افتید؟

*صبحها با دوچرخه می رفت و نون می خرید. اون موقع نخست وزیر بود. آمدم خانه گفتم چرا آقای رجایی به فکر خودشان نیستند. ایشان باید به خودشون رحم کنند. پسر کوچکم "احمد" فکر می کنم اون موقع12-13 ساله بود ،کارش این شد که هر روز از منزل آقای رجایی تا نانوایی ایشون را دنبال کند تا مبادا کسی به آقای رجایی سوء قصدی بکند. قلب همه اهل محل حتی بچه ها هم برایشان می تپید.

                                                                                                                                 خانم شفیع زاده، 60 ساله

شهید رجایی

* خلوص، تواضع، خدمت به مردم. هیچ موقع تغییر نکرد حتی وقتی رئیس جمهور شد. همیشه ساده ولی مرتب و منظم .

                                                                                                                                  آقای ع.ش 69 ساله

*اول یاد موزه شون می افتم. حیف که بیشتر موقع ها تعطیل است. بعد یاد تریبون سازمان ملل و میخ توی پای شهید رجایی. به این فکر می کنم که دیسیپلین ریاست جمهوری را داشتند. در عین حال ساده بودن و راحت. آیا این دو مورد با هم متناقضند؟ نمی دونم.

یاد این ماجرا می افتم که توی یک کتاب خوندم:

به خاطر اینکه هزینه ها پایین بیاید در دفتر نخست وزیریشون موکت پهن کرده بودن و موقع نماز اونجا نمازخانه بود.

                                                                                                                                  خانم حیدری، 18 ساله

*یاد جمله "به کار بگو نماز دارم ،به نماز نگو کار دارم" از ایشون می افتم. اون موقعی که شهید شدن من فقط 4 سالم بود، اما هیچ وقت دوچرخه شون با سطل ماستی که به دسته اش آویزان بود برای خرید، یادم نمی ره.

                                                                                                                                  خانم  ف.ش 31 ساله

شهید رجایی

*پدرم تعریف می کردن ،یه روز آقای رجایی از اینجا زنگ زدن خونه.گفتن:چیزی لازم ندارید براتون بگیرم بیارم؟گویا خانمشون صدای ایشونو نشناخته بود،آخه مدتها بود که ایشون زندان بودن وحالا که آزاد شده بودند قبل از اینکه به منزل برن تماس گرفته بودن ببینند چیزی لازم دارند یا نه؟ فرزندانشون وقتی خبر آزادی پدرو شنیدند طاقت نیاوردند آمدن سر کوچه دم مغازه پدرشونو ببینند.             

                                                                                                                             آقای امیر اسماعیلی 50 ساله

* یادم می آد همسایه ما بدون اجازه دیوار ما رو خراب کرده بود. می خواستیم بریم کلانتری شکایت کنیم. شهید رجایی برای اینکه بین همسایه ها اختلاف پیش نیاد، پادرمیانی کردند و از همسایمون خواستند دیوار رو دوباره بسازه. ایشون نگذاشتند بین دو همسایه اختلافی بیفتد و به کلانتری کشیده بشود. دغدغه مردم دغدغه اش بود. وقتی از خرید بر می گشت مثل مردم عادی با مردم بود اگر کسی ایشان را نمی شناخت، فکر نمی کرد نخست وزیر یا رئیس جمهوره.

                                                                                                                                   خانم م. 55 ساله

* این را که می گویم جایی خوانده ام. آقای طالقانی نقل می کنند وقتی در زمان شاه به زندان افتادند، ساواک برای اینکه روحیه کسانی را که تازه به زندان آمده بودند، خراب کنه، آنها را کنار تخت کسانی می گذاشت که تازه از شکنجه بازگشته اند. تخت من کنار تخت آقای رجایی جوان بود.

ایشان وقتی مرا دیدند، با خون خودشان روی دیوار بالای تختشان نوشتند "ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین" این صحنه در حکم آرامبخش برای من بود.

توی خونشون هم دو تا اتاق داشتند، به دیوار هر دو اتاق تابلوی این آیه زده شده بود.

                                                                                                                                 خانم ن – ش، 63 ساله

شهید رجایی

* آن موقع ها من حدوداً 13 ساله بودم، شهید رجایی را با دوچرخه 28 شون که مثل مردم عادی برای خرید می رفتند یادمه. فکر نمی کردند چون سمت دارند خرید کردن و انجام کارهای عادی روزمره در شأن ایشان نیست. شبی که واقعه هفتم تیر رخ داد من سرآسیمه خودم را به آنجا رساندم. صحنه جالبی دیدم، آقای رجایی که آن موقع نخست وزیر بودند با یک موتور گازی پژو خودشون برای بازدید روند کار از نزدیک آمده بودند. نخست وزیر با موتور گازی!

                                                                                                                                    آقای ا.ش ، 40 ساله

*موقعی که نخست وزیری منفجر شد نزدیک ما بود. به محل انفجار رفتیم خانم شهید رجایی برای شناسایی جنازه شهید آنجا بودند. به من گفتند خانم فلانی! بی زحمت از منزل ما کفن شهید رجایی رو بیارید. وقتی رفتم کفن رو بیارم، دیگر جلودار اشکهام نبودم. حتی کنترل صدای بلند گریه ام را هم نداشتم، یک صندوق، کمد لباس آنها بود و

همراه 4-5 لباس روزمره ای که آقای رجایی می پوشیدند. کفنشان هم بود. خدایا مرد صداقت و صفا و سادگی رفت؟؟

                                                                                                                                    خانم شفیع زاده، 60 ساله

* بعد از شهادتشون گروهی از مردم تبریز به نخست وزیری آمدند که اونجا رو ببیند سادگی اون جا و یاد رئیس جمهور محبوبشان که دیگر نبود، آنها را تحت تأثیر قرار داد، می گفتند:

           آقای رجایی، رئیس جمهور محبوب ما! این کاخ سفید شماست؟!

می گفتند و اشک می ریختند.

خدانگهدار....

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:53 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

آلبوم تصاویر شهیدان رجایی و باهنر

 

آلبوم تصاویر شهیدان رجایی و باهنر

شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت
شهدای دولت

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:54 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

شخصیت یگانه نگرش هستی شناسانه و انسان شناسانه ی «جبهه توحید» سیره زندگی موحدان را از سایر مردم متما

شخصیت یگانه

نگرش هستی شناسانه و انسان شناسانه ی «جبهه توحید» سیره زندگی موحدان را از سایر مردم متمایز ساخته است.

در بینش و باور موحّدان «هستی» در ید قدرت خالقی است كه برگی، بی اراده ی او بر زمین نمی افتد و دفتر زندگی «انسان» با مرگ پایان نمی پذیرد و در این بینش، دنیا نردبانی برای رسیدن به كمال و نه تنها «هدف» و سیر «حركت» بلكه «سلوك و سیره ی » زندگی روشن و نمایان است.

همین ویژگی، شناخت و شناساندن مردان اردوگاه «توحید» را از ساكنان اردوگاه های دیگر سهل و آسان نموده و ارباب معرفت و تشنگان زمان حقیقت را به سوی خود می خواند.

در سیره و سلوك مردان موحد نه «تضاد در قول و عمل» به چشم می خورد و نه تغییر در «شخصیت». برگ برگ زندگی، همخوان و همگن و هر یك تفسیر و تأویل درون مایه ی دینی است.

به جرأت می توان گفت: «ظهور درون مایه دینی» ،«ثبات فكری و اخلاقی» و«شخصیت یگانه» شهید رجایی در همه ی برهه های زندگی، گویاترین سند برای قرار دادن نام این بزرگ مرد در كنار «مردان موحد» تاریخ است.

جستاری در زندگی و سیر و سلوك این فرهیخته ی نامدار، مبیّن این واقعیت است كه شخصیت رجایی «دست فروش» ،از رجایی «معلم»، و از رجایی «رئیس جمهور» غیرقابل تفكیك است. رجایی در فراز و نشیب های زندگی همان رجایی «ساده زیست» همان رجایی «ولایت مدار» همان رجایی «آمر به معروف و ناهی از منكر» باقی می ماند و پست و مقام و فشارهای سیاسی و اجتماعی، نه تنها كوچك ترین تغییری در شخصیت او ایجاد نمی كند، بلكه نه شاهد ضعفی در مایه های معنوی او هستیم و نه می توان سندی بر عقب نشینی او از مواضع خدا محورانه اش ارائه كرد.

اینك به بیان خاطرات كوتاهی از زندگی این بزرگ مرد تاریخ می پردازیم:

 

دانشجو، دزد نیست

یك روز كه همه ی دانشجویان در سالن بزرگ دانشسرای عالی گرد آمده بودند، استاد عكس های كوچكی را از كیف درآورد و در حالی كه به كلاس نشان می داد، از تعلیم و تربیت غربی تعریف كرد. بعد هم فرهنگ و روش ایرانی را خیلی تحقیر نمود، از جمله گفت: رابطه ی دانشجوی غربی با استادش فلان گونه است، ولی در این جا عینك مرا كه در جلسه ی قبل جا گذاشته بودم، یك دانشجو دزدید!!

رجایی تا این حرف را شنید، از میان آن همه دانشجو كه ساكت نشسته بودند و توهین های او را گوش می دادند، فریاد زد:

استاد! دانشجو دزد نیست، شما بی عرضه اید كه عینك تان را گم می كنید. عینك ذرّه بینی شما به چه درد دانشجو می خورد؟ شما نمی دانید عینك تان را چه كرده اید، به دانشجویان تهمت می زنید.

شعور شما این قدر است كه یك عكس كوچك 10×7 را جلوی كلاس گرفته اید و خیال می كنید دانشجویان تا ردیف آخر آن را می بینند و مرتب دم از فرهنگ و آموزش و پرورش آمریكا می زنید، اولاً: ما حتی اگر جلو بیاییم هم چیزی از این عكس كوچك نمی بینیم. ثانیاً: دیدن دو سه صحنه از تعلیم و تربیت آمریكا به چه درد ما می خورد! ما اصلاً نمی خواهیم این چیزها را ببینیم.

استاد كه از صراحت لهجه ی دانشجوی جوان خود جا خورده بود، با عصبانیت خطاب به آقای رجایی گفت: زودباش از كلاس برو بیرون!

او نیز به عنوان اعتراض كلاس را ترك كرد و به دلیل محبوبیت خاصی كه بین بچه ها داشت، عده ی دیگری از دانشجویان هم به دنبال او از كلاس خارج شدند.

نماز جماعت، اوّلین كار

معلم های دبیرستان" كمال" جلسه ی ماهانه ای داشتند كه در آن هم قرآن خوانده و تفسیر می شد و هم موضوعات سیاسی و مسایل روز به بحث گذاشته می شد. این جلسات كه آقای رجایی، جلال الدین فارسی، دكتر باهنر، دكتر بهفروزی، دكتر كارشناس و عده ی دیگری از دوستان در آن شركت داشتند، بعد از اذان مغرب با نماز جماعت شروع می شد. در سال 44 یك بار كه جلسه در منزل من بود، آقای جلال الدین فارسی از آقای رجایی پرسید: اگر حكومت اسلامی بشود و تو نخست وزیر بشوی چه كار می كنی؟ آقای رجایی بلافاصله جواب داد: اولین كاری كه می كنم، این است كه نماز جماعت را در ادارات برقرار می كنم. همه به جواب ایشان خندیدند، چون هیچ كس تصور نمی كرد حكومت پهلوی ساقط و آقای رجایی نخست وزیر شود.

پانزده سال بعد كه از رادیو و تلویزیون شنیدم ایشان به عنوان نخست وزیر بخشنامه ای به كلیه وزارتخانه ها و سازمان ها در مورد نماز اول وقت صادر كرده است، بی اختیار گفتم: واقعاً خدا پدر و مادرت را بیامرزد، كه آن موقع تو این حرف ها را می زدی وما می خندیدیم.

پرهیز از ظلم به دانش آموزان

دبیرستان فرّخی یكی از دبیرستان های قدیمی منطقه بود و با آن كه مدتی از سال تحصیلی گذشته بود، هنوز دبیر ریاضی نداشت. با شناختی كه از آقای رجایی داشتم، به نظرم آمد چند ساعت از برنامه ی تدریس او را از دبیرستان میرداماد در جنوب تهران به این دبیرستان انتقال دهم، ولی او گفت كلاس آن دبیرستان طبیعی است و با توجه به كمبود دبیر ریاضی مصلحت نیست حتی برای این چند ساعت از كلاس ریاضی به كلاس طبیعی جا به جا شود. من كه دیدم مشكل حل نشد، گفتم: اگر بخواهید این مشكل را حل كنید، مثل دبیران علوم جنوب تهران می توانید از تخفیف ساعت كار (حداقل 4 ساعت) استفاده كنید تا نظر هر دو مدرسه تأمین شود.

او از این سخت به شدت رنجید و گفت: فلانی! من فقط جایی تدریس می كنم كه هفته ای 22 ساعت موظف، برایم برنامه گذاشته باشند، نه كم تر.

گفتم: این حق شماست.  اما او گفت: نه من حق دارم كه از 22 ساعت كمتر تدریس كنم؛ و نه شما حق دارید چنین تخفیفی را منظور كنید. من در آغاز استخدام با هفته ای 22 ساعت توافق كرده و تعهد داده ام و از همان اوّل به این قرار گردن نهاده ام. حالا چگونه می توانم حقوق بچه ها را ضایع كنم!

همرنگ حقیقت

آقای رجایی در بالای برگه امتحانی همیشه یك جمله آموزنده می نوشت. یك بار بالای ورقه امتحانی نوشته بود: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ حقیقت شو.» ایشان با این اشعار خط بطلانی بر شعار معروف آن زمان كه" خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو"، كشید و در حقیقت ذهن ما را متوجه انحرافی بودن آن شعار كرد.

... یك روز در راهرو مدرسه با مقوایی بزرگ در دست، دنبال من می گشت. وقتی مرا دید، گفت: فلانی، اگر موافقی این نوشته را در جای مناسبی كه در معرض دید دانش آموزان باشد، نصب كنیم. نوشته چنین بود: خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو.

كشیدن ناخن ها

«ما در تمام دوران مبارزه از سال 41 تا 57 هیچ موردی را نداریم كه یك نفر بیست و چند ماه در یك سلول بماند و مرتب زیر شكنجه باشد و به رژیم حرفی نزند. 13 ماه بعد كه ایشان را گرفته بودند، من پیش ایشان اسراری داشتم كه اگر فاش می شد، بنده را هم اعدام می كردند. در ماه سیزدهم بازداشت ایشان، من بازداشت شدم و به زندان رفتم. آن جا كتك خوردم و پایم مجروح شد. مرا برای پانسمان به شهربانی بردند. اطاق پانسمان شلوغ بود و همه در صف بودند. من زودتر رسیده و مشغول پانسمان بودم كه صدای آشنایی شنیدم. دیدم دكتر دارد با كسی (رجایی) صحبت می كند و می گوید: شما چرا به این جا آمدید، ما در این جا نمی توانیم شما را پانسمان كنیم، باید به بیمارستان بروید. درد زیادی داشت، فهمیدم كه ناخن های ایشان را بعد از سیزده ماه كشیده اند. دكتر دستور داد آمبولانس بیاورند و او را به بیمارستان ببرند... آقایانِ زندان رفته می دانند این گونه شكنجه ها مال همان هفته ی اول بود. معمولاً در هفته های اول اگر كسی حرفی داشت می زد یا نمی زد، پرونده برای او درست می شد و می رفت به زندان عمومی، ولی ایشان را بیست و چند ماه با همین حال در زندان نگه داشتند و تازه برای این كه خودش را نجات دهد و حرفی نزد و كسی را لو نداد. همین منافقین كه حالا مدعی هستند انقلابی اند، بازداشت شدند و اسرار رجایی را گفتند و رژیم فهمید كه این اعدامی است، منتها موقعی بود كه دیگر افق باز شده بود و كاری نمی شد كرد.»

نهار وزیر

زمانی كه آقای رجایی كفیل آموزش و پرورش بود یك روز با راننده ی خود به مغازه ی من آمد. دیدم نان بربری و پنیر گرفته اند. از من هم خربزه گرفتند و رفتند. بعدها معلوم شد در بازدید از یك اداره نهار مفصلی برای او ترتیب داده بودند. او پرسیده بود: این نهار مال كیست؟ گفته بودند: برای شما تدارك دیده ایم. پرسیده بود: این همه غذا برای من!

در پی این اعتراض از آن جا بیرون آمده، آن روز نهارش را نان و پنیر و خربزه انتخاب كرده بود.

گلابی نوبر

روزی از روزهای گرم تابستان سال شصت بود و هنوز گلابی به بازار نیامده بود. برای یكی از برادران یك عدد گلابی به عنوان نوبرانه آورده بودند، او هم آن را به منشی آقای رجایی داد تا برای رفع خستگی تقدیم نخست وزیر بكند...آقای رجایی كه تا آن وقت سخت مشغول به كارش بود، وقتی چشمش به آن گلابی با آن وضعیت شسته و آماده برای خوردن افتاد، با پُرس و جوی خاصی به اصل جریان واقف شد و همان برادر را كه این كار را كرده بود خواست. وقتی او همراه با شخص دیگری به اطاقش وارد شدند، گفت:

«فكر می كنید محمدرضا چگونه شاه شد؟ شاهنشاهی او از همین جا شروع شد، یك روز با گلابی نوبر، یك روز با فلان میوه ی نایاب و روز دیگر با یك پدیده ی نادر و... یك دفعه او با همین چیزها دید به راستی شاه شده است. همان طور كه بنی صدر با همین تعارفات اطرافیان به خیال خود سپهسالار ایران شده بود. شما اگر می خواهید به من خدمتی كنید، گاهی یادم بیاورید كه من همان محمدعلی رجایی، فرزندعبدالصمد، اهل قزوینم. قبلاً دوره گردی می كردم و در آغاز نوجوانی قابلمه و بادیه فروش بودم.»

فرش اطاق وزیر

در روزهای اول نخست وزیری، آقای رجایی مرا خواست و حكمی به من داد كه طبق آن باید كلیه ی اموال مازاد دولت را شناسایی و از سطح مراكز دولتی جمع آوری می كردم. با حكمی كه از او داشتم به تك تك وزارتخانه ها می رفتم و اموال مازاد و تشریفاتی را جمع می كردم؛ فقط از وزارت خارجه 7 كامیون فرش خارج كردیم. كلیه این اموال را می فروختیم و به حساب 100 امام – كه مخصوص خانه سازی برای محرومین بود – واریز می كردیم. ایشان حتی به من گفت: لوستر بزرگ وسط مجلس را هم جمع كن و بفروش. اتفاق جالبی كه افتاد این بود كه وقتی به سراغ اطاق آقای میرحسین موسوی، وزیر خارجه رفتیم، در اطاق بسته بود. بعد از دو سه بار مراجعه، مسئول دفترش گفت: نمی شود، شما می خواهید فرش اطاق آقای وزیر را هم جمع كنید!

وقتی مطلب را به آقای رجایی گفتم، شخصاً به آقای موسوی تلفن كرد و گفت: آقای موسوی تو تازه آمده ای وزیر شده ای، به این زودی به فرش علاقه پیدا كرده ای! او هم گفت: نه، من وزارتخانه نبودم، بگویید حالا بیایند و جمع كنند. ما هم رفتیم و فرش اطاق وزیر را جمع كردیم و بردیم. ایشان می گفت: اول از خود نخست وزیری شروع كنید. در زیرزمین های نخست وزیری تمام جام های نقره سازمان تربیت بدنی و دهنه اسب شاه – كه 43 تكه طلا روی آن بود – را جمع كردیم و فروختیم و به حساب 100 امام واریز كردیم.

درد مكتب

بنی صدر دنبال بهانه می گشت تا ضربه ی خود را بزند. و در این مسیر از هر فرصتی برای شكستن شهید رجایی استفاده می كرد. یك بار طی نامه ی 39 صفحه ای كه در جانبداری از رئیس بانك مركزی مورد نظرش برای شهید رجایی فرستاده بود، بی حرمتی را به حدّ نهایت رساند و رونوشت آن را، با آن كه اصل نامه محرمانه بود، در روزنامه ی انقلاب اسلامی چاپ كرد.

رجایی در مقابل این توهین ها، در زیر همان نامه به طور خصوصی، نوشت:

«...در این نامه ی خود نیز حسب المعمول از نثار ناسزاها خودداری نكرده اید اما چون می دانم محصور كردن فردی كه قدرت مطلقه می خواهد در چهارچوب قانون خوشایند او نخواهد بود، انتظار دیگری از شما نداشته و ندارم، ولی البته انتظار مقابله به مثل از این جانب نداشته باشید كسی كه در راه خدا كار می كند به این ناسزاها بهایی نمی دهد.»

یك بار هم در یكی از نامه هایش نوشته بود:

«من درد مكتب دارم و شما درد من دارید.»

دروغ انتخاباتی، هرگز!

در زیر عكس معروفی كه یك پیرمرد چانه ی ایشان را گرفته است، ما از قول آن پیرمرد نوشته بودیم: من از تو حمایت می كنم ولی از تو می خواهم كه بروی و اسلام را پیاده كنی.

این تنها پوستر انتخاب ریاست جمهوری او بود. طرح و متن این پوستر از من بود. من دیدم اگر این متن را از زبان آن پیرمرد بیاورم خیلی گیرایی دارد، ولی ایشان با متن مخالفت كرد و گفت: این دروغ است. چون این پیرمرد در این دیدار چیز دیگری به من گفت و مطلبش این نبود. هر چه ما با اصرار زیاد به او گفتیم این، یك كار تبلیغی است. ایشان گفت: نه، چاپ این عكس، به تنهایی و بدون متن كافی است.

 

زندگی من

(از قابلمه فروشی تا ریاست جمهوری)

در سال 1312 در قزوین متولد شدم. چهار سال بعد پدرم را از دست دادم و از آن پس زندگی را با سرپرستی مادر و تنها برادرم گذراندم. در سن 13 سالگی به تهران آمدم. در این شهر من با فقر اقتصادی شدیدی رو به رو بودم، به طوری كه مدتی در جنوب تهران دست فروشی كردم. مدتی هم در بازار تهران شاگردی كردم، تا این كه زمان رزم آرا رسید. در این زمان چون دست فروش ها را جمع می كردند، من به خدمت نیروی هوایی درآمدم. تقریباً 17 سال داشتم كه به آموزشگاه گروهبانی نیروی هوایی رفتم. 5 سال نیروی هوایی را هم تحصیل كردم و هم با بعضی از گروه ها و احزاب سیاسی از جمله «فدائیان اسلام» آشنا شدم.

در این دوره فعالانه در درس مرحوم استاد طالقانی شركت می كردم. نزدیك به 27 سال به طور مرتب شاگرد آقای طالقانی بودم و عموماً هر وقت در تهران بودم، سعی می كردم در جلسه ی  آقای طالقانی حضور داشته باشم...

در آن فاصله، یعنی از 27 تا 32 نسبتاً فعالیت های سیاسی در كارهای مصدق و كاشانی متمركز بود. و فدائیان اسلام هم در كنار این دو جریان، بعد از ترور رزم آرا مشغول فعالیت بودند. در سال 32 كه من دیپلم شده بودم، از نیروی هوایی به نیروی زمینی، پادگان جی تبعید شدم، همراه با تقریباً 350 نفر از هم دوره های خودم مقاومت كردیم و ارتش مجبور شد با استعفای ما موافقت كند.

من از آن جا بیرون آمدم، مدت یك سال چون نمی توانستم دانشگاه شركت كنم، در شهرستان بیجار معلمی كردم. بعد از آن به اشاره ی مرحوم طالقانی به دانشسرای عالی رفتم. ایشان آن موقع معلمی را با پیغمبری مقایسه می كرد و من هم كه شدیداً به مشی پیغمبران در زندگی معتقد بودم، به راحتی دانشكده ی افسری را كنار گذاشتم و به دنبال دانشسرای عالی رفتم. در آن مدت با انجمن های اسلامی دانشجویان همكاری می كردم.

وقتی فارغ التحصیل شدم، در سال 38 به خوانسار رفتم. یك سال بعد برای ادامه ی تحصیل به دانشگاه علوم رفتم و رشته ی فوق لیسانس آمار را شروع كردم. سال اول را گذراندم، در سال دوم، بار دیگر به فرهنگ برگشتم و به قزوین رفتم. در این فاصله با دبیرستان كمال همكاری می كردم.

مدتی بعد در حال پخش اعلامیه و نشریاتی در قزوین، دستگیر شدم و 50 روز در آن جا زندان بودم. بعد از آزادی بار دیگر فعالیت خود را شروع كردم. اولین كار چشمگیر ادامه كار «هیئت مؤتلفه» بود.

من زمانی كه حادثه ی 15 خرداد رخ داد در زندان بودم. وقتی بیرون آمدم با كمك دكتر باهنر و آقای فارسی هیئت مؤتلفه را بازسازی كردیم و به صورت تشكیلات مخفی اداره كردیم. هر كداممان یك اسم مستعار داشتیم مدتی بعد آقای فارسی به این نتیجه رسید كه رهبری مبارزه را به خارج از كشور منتقل بكند. وقتی پیشنهاد كرد، كسی از مبارزان آن را نپذیرفت، جز خود آقای فارسی كه ایشان به خارج رفت. یك سال ایشان در خارج بود.

سال 50 برای مبادله ی اخبار و اطلاعات و گرفتن گزارش از ایشان به خارج رفتم. اول عازم پاریس شدم و برای این كه رژیم نفهمد مسافرتم برای چیست، از آن جا به تركیه آمدم و به سوریه رفتم، و آقای فارسی را دیدم. چند روی در آن جا بودم و بعد به تهران برگشتم.

وقتی به تهران آمدم، مجاهدین لو رفته بودند. در آذر ماه سال 53 دستگیر شدم دو سال در كمیته بودم و به علت مقاومتی كه برای دادن اطلاعات داشتم، در شمار كسانی قرار گرفتم كه بیشترین مقدار دوره ی زندان كمیته را گذراندند؛ تقریباً 5 روز كم تر از دو سال در سلول های كمیته بودم. گاهی انفرادی و گاهی دو سه نفری.

پایان سال 55 به اوین آمدم، یك سال در آن جا ماندم، و بعد از یك تغییراتی، دوران زندان قصر شروع شد... یك چیزی كه من همیشه در زندان انفرادی با خودم می گفتم این بود: كه فلانی! همه اش كه نباید دیگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخوانی، حالا یك بار هم تو سرنوشت درست كن و بگذار دیگران بخوانند.

در سال 57 روز عید غدیر در سایه ی مبارزات مردم مثل همه زندانیان آزاد شدیم.

بعد از زندان، مبارزات در شكل مردمی خود شروع شد. قبلاً كه با مجاهدین همكاری می كردیم این جور مبارزات را یك حركت كور می دانستیم، ولی بعداً اواخر زندان به خصوص در 17 شهریور كه ما در قصر بودیم و مقاومت مردم و حركات منظم آنها به رهبری روحانیت را در شهرهای مختلف می دیدیم، مطمئن شدیم كه این حركت، حركتی موفق است برای همین وقتی هم كه بیرون آمدیم به طور طبیعی در جریان قرار گرفتیم.

در جریان كمیته ی استقبال امام هم بودیم، تا این كه بعد از پیروزی، در كمیته ی بررسی مشكلات آموزش و پرورش به عضویت درآمدم. در آن جا با اولین وزیر آموزش و پرورش همكاری می كردم، تا این كه ایشان به مناسبتی استعفا كرد و من ابتدا كفیل و بعد وزیر آموزش و پرورش شدم. در دوره ی وزارت آموزش و پرورش برنامه های مختلفی را با برادران تعقیب می كردیم، كه از جمله ی آن، تفكر اصولی و خاص مكتبی بود؛ نه تنها اصرار داشتیم كه آموزش و پرورش اسلامی باشد و افتخار هم می كردیم.

وزارت آموزش و پرورش را با موفقیت نسبی گذراندیم. هم میهنان در آن انتخابات كمال لطف را به من كردند، من چه در آن انتخابات، و چه در نخست وزیری و چه در ریاست جمهوری ،كم ترین تلاش را كردم. آن موقع كه اصلاً فرصت نداشتم چون آموزش و پروش كارش زیاد بود، در ریاست جمهوری هم هیچ گونه نیازی نمی دیدم. چون به راحتی می دیدم مردم به طور طبیعی پذیرفته اند كه من رئیس جمهور باشم.

دو سه روز قبل از این كه مجلس رسمیت پیدا كند، وزرا گزارش كارشان را می دادند، من هم به عنوان وزیر آموزش و پرورش گزارش كار دادم و از برخورد با گروه ها صحبت كردم، بدون این كه بدانم این دفاع به كجا خواهد انجامید. مجلس كه یكی از عناصر هم فكر و هم خط خود را پیدا كرده بود، در جریان نخست وزیری به راحتی پذیرفت كه من یكی از كاندیداهای قابل قبول نخست وزیری باشم.

در جریان ریاست جمهوری هم من شخصاً و بسیاری از برادرانمان معتقد بودیم كه به عنوان نخست وزیر بمانم و رئیس جمهور دیگری انتخاب بشود. بنا به مصالحی همان طور كه می دانید، رئیس جمهور شدم و من با خضوع و فروتنی هر چه تمام تر نسبت به هم میهنان عزیزم، از این همه محبتی كه كردند تشكر می كنم.

من نه امروز، بلكه برادرانی كه همراه من بودند یادشان هست كه روز چهارده اسفند در كرج سخنرانی داشتم. در آن جا از پشت مسجد جامع ما را می بردند چون حركت از بین جمعیت مشكل بود. آن جا عده ای فریاد می زدند: «درود بر رجایی» یكی از برادرها كه همراه من بود، گفت مردم هر جا تو را می بینند، درود بر تو می گویند. من همان جا گفتم: اشتباه می كنی! هیچ كس درود بر من نمی گوید. مردم كرج حتی یك لحظه هم من را نمی شناسند و نمی دانند من كه هستم، كجا متولد شدم، زندگی ام چطور است، بلكه اینها درود بر اسلام می گویند؛ منتهی فكر می كنند من در خط اسلام هستم، معتقدم و عمل می كنم، به این جهت است كه آنها درود بر رجائی می گویند و اگر همین ها لحظه ای متوجه بشوند من حداقل در بیان طرفدار اسلام نیستم، مطمئناً درودها بر می گردد به سمت یكی دیگر كه دارای خصوصیاتی باشد كه مردم می خواهند.

یك روزی هم در حضور امام بودیم و بنی صدر پشت سرهم از آرای خودش صحبت می كرد. امام فرمودند: تو اشتباه می كنی. این آرایی كه تو می گویی، رأی تو نیست، رأی اسلام است. مردم به اسلام رأی می دهند. به شخص رأی نمی دهند.

به نظر من آن روز بنی صدر نفهمید امام چه فرمود و هم چنان روی آرای خودش تكیه كرد. امروز مردم ما واقعاً به اسلام رأی داده اند و رأیی دادند كه دشمن را بار دیگر غافل تر از همیشه با شكست كامل روبه رو كردند.

اگر از من رمز موفقیت را بپرسید من هم مثل بسیاری از افرادی كه انقلاب را قبول داشتند، واقعاً به انقلاب عشق می ورزیدم، واقعاً انقلاب را مذهبی می دیدم. واقعاً این آرزو را، نه امروز، بلكه سال های سال بود كه داشتم. اگر توجه داشته باشید من معمولاً در مقدمه ی صحبتم بخشی از یك دعا را می خواندم، آرزوی صمیمانه ی ما بود و حالا مطمئن هستم به آن حكومت رسیدیم. من در ابتدای نخست وزیری گفتم «فرهنگ سرچشمه» را قبول دارم. بعضی ها كه كوردل و كورذهن بودند خیال می كردند كه من حالا می روم سرچشمه، می ایستم و به هر كس كه از آن جا بگذرد می گویم تو بیا وزیر آموزش و پرورش یا وزیر كار بشو، آنها نفهمیدند، آنها از آمریكا آمده بودند، از پاریس آمده بودند، نمی دانستند فرهنگ سرچشمه یعنی چه. نمی دانستند كه در اول محرم سرچشمه چه خبر بود و واقعاً چه كسانی به خاطر این انقلاب سینه های خود را جلو می دادند و تیر می خوردند. من عمیقاً به این فرهنگ معتقد هستم و در هیچ یك از مراحل، چه در مجلس، چه در سازمان ملل، چه در مراحل مختلف كه با سفرای كشورهای خارجی رو به رو می شوم، به هیچ وجه از آن فرهنگ عدول نكرده ام، شدیداً به آن فرهنگ معتقدم و آن را فرهنگ اصلی انقلاب می دانم و معتقدم هر كس كه به این فرهنگ آشنایی داشته باشد و اعتقاد داشته باشد، قطعاً مقام والایی در این جمهوری پیدا خواهد كرد و این هم از این آیه ی قرآن سرچشمه می گیرد كه: «ان العزّة لله و لرسوله و للمؤمنین.»

 

برگرفته از كتاب خواندنیهایی از زندگی یك رئیس جمهور-محمد عابدی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:54 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

اینبار تو سرنوشت ساختی! (قسمت دوم) پس از آزادی از زندان بعد از آنكه از زندان بیرون آمدم، در تشكی

اینبار تو سرنوشت ساختی!

(قسمت دوم)

 

 

پس از آزادی از زندان

بعد از آنكه از زندان بیرون آمدم، در تشكیلات انجمن اسلامی معلمان وارد شدم؛ با این تشكیلات كار می‌كردم تا پیروزی انقلاب. انقلاب كه پیروز شد، من هم از همان ابتدا نزدیك به مركز مبارزه، یعنی مدرسه رفاه و كمیته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بیش عهده‌دار مسئولیت‌هایی بودم و به عنوان یك خدمتگزار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پیروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزیر آموزش و پرورش شروع به فعالیت كردم.

وزیر آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفیل و بعد به عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقریبا یكسالی وزیر آموزش و پرورش بودم که نسبتا دوره خوبی بود و خوشحال و راضی بودم. نزدیكی‌های انتخابات بود كه یك شب برادرمان هاشمی تلفن كرد و از من خواست كه برای نمایندگی مجلس كاندیدا شوم. ولی من اظهار تمایل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ایشان پیشنهاد كردند كه «به مجلس بیایید و اگر امكان وزیر شدن نبود، لااقل بتوانید به عنوان نماینده خدمت كنید.» حرف ایشان را پسندیدم و كاندیدای نمایندگی شدم و برای نمایندگی مجلس انتخاب شدم.

 

انتخاب به نخست‌وزیری

بعد از یكسری گفتگوهایی كه اكثر هم‌میهنان عزیزم مطلع هستند، من به نخست‌وزیری رسیدم، نخست‌وزیری را به عنوان یك تكلیف شرعی انقلابی پذیرفتم و از صمیم قلب می‌گفتم كه دارای یك كابینه 36 میلیونی هستم.

انتخاب به ریاست جمهوری را با آرا 13 میلیونی امت حزب الله و شهید داده، ادای تكلیف الهی و رسیدن به فوز عظیم در راه اسلام و خدمت به جمهوری اسلامی می‌دانستم.

 

آخرین وصیت

بیست روز قبل از شهادت، قبل از ترك خانه برای شركت در جلسه‌ای مهم، همسر رجایی به او گفت: «پیشنهاد می‌كنم وصیت‌نامه‌ی جدیدی بنویسید. وصیت‌نامه قبلی را سال‌ها پیش نوشته‌اید. »

 رجایی  به یادآورد كه در سال 1352 قبل از این‌كه به زندان برود، وصیت‌نامه‌ای نوشته بود و آن‌ روز، هشت سال از نوشتن آن وصیت‌نامه می‌گذشت.

كمی فكر كرد. سپس كاغذی خواست تا وصیت‌نامه ‌ای جدید بنویسد. او بر روی یك برگ كاغذ دفتر مشق بدون‌ این‌ كه پاكنویس كند خوش خط و خوانا و بدون خط‌ خوردگی و روان‌ و ساده وصیت‌نامه‌ای نوشت و آن را به همسرش داد. نكاتی كه در این چند خط به آن‌ها اشاره‌ شده، بسیار قابل تأمل است:

بسم الله الرحمن الرحیم

این بنده كوچك خداوند بزرگ با اعتراف به یك دنیا اشتباه، بی‌توجهی به ظرافت مسئولیت از خداوند رحیم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضای آمرزش خواهی می‌كنم.

وصیت حقیقی من مجموعه زندگی من است. به همه چیزهایی كه گفته‌ام و توصیه‌هایی كه داشته‌ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأكید می‌نمایم.

به كسی تكلیف نمی‌كنم ولی گمان می‌كنم اگر تمام جریان زندگی مرا به صورت كتاب در‌آورند برای دانش‌آموزان مفید باشد.

هر چه از مال دنیا دارم متعلق به همسر و فرزندانم می‌باشد. كیفیت عملكرد را طبق قانون شرع به عهده خودشان می‌گذارم.

برادرم محمدحسین رجایی وصی و همسرم ناظر و قیم باشند.

خدای را به وحدانیت، اسلام را به دیانت، محمد(ص) را به نبوت و علی و یازده فرزندان معصومین علیهم‌السلام را به امامت و پس از مرگ را به قیامت و خدای را برای حسابرسی به عدالت قبول دارم و از دریای كرمش امید عفو دارم.

این مختصر را برای رفع تكلیف و تعیین خط ‌مشی برای بازماندگان و بر حسب وظیفه شرعی نوشتم وگرنه وصیت‌نامه این‌ بنده حقیر با این همه تحولات در زندگی در این مختصر نمی‌گنجد و مكّه، حج بیت‌الله بر من واجب شده بود امكان رفتن پیدا نشد. اینك كه به لقاءالله شتافتم این واجب را یكی از بندگان صالح خداوند به عهده بگیرد. ثلث اموال به تشخیص بازماندگان به «خیرالعمل» صرف شود و اگر به نتیجه قطعی نرسیدند به بنیاد شهید بدهید.

محمدعلی رجایی

 

انفجار و شهادت

در ساعت سه عصر، صدای انفجار مهیبی از ساختمان نخست‌وزیری برخاست. كاركنان به طرف محل انفجار دویدند. جمعیت زیادی از راه رسید. همه نگران رجایی و باهنر بودند. رجایی از چند روز قبل به فرمان حضرت امام خانواده‌اش را در یكی از واحدهای مسكونی نهاد ریاست‌جمهوری ساكن كرده بود تا دیگر مجبور به رفت‌وآمد به خانه‌اش نباشد. كمال، پسر سیزده ساله رجایی از دور شاهد شعله‌های آتش بود. او با حالی آشفته به مادرش تلفن كرد و ماجرا را با او در میان گذاشت تا همسر شهیدرجایی خودش را برساند. پیكرهای سوخته رجایی و باهنر را به بیمارستان منتقل كردند. شدت انفجار به حدی بود كه ابتدا هیچ‌كس نتوانست كشته شدگان را شناسایی كند. جنازه‌ها را به بیمارستان انقلاب منتقل كرده و پیكر شهیدرجایی را در سردخانه قراردادند.

هیچ‌كس نمی‌دانست كه این پیكر سوخته، بدن شهیدرجایی است. به فكر یكی از اطرافیان او رسید كه از روی دندان‌ها می‌توان فهمید كه پیكر سوخته، بدن شهیدرجایی است یا خیر؟ اما سوختگی آن‌چنان بود كه دهان رجایی به سادگی باز نمی‌شد. لحظاتی بعد یكی از پزشكان از راه رسید و پس از شستن لب‌ها با آب اكسیژنه، دهان را باز كرد و دندان‌ها دیده‌ شد، اما باز هم كسی او را نشناخت. همسر شهید رجایی به بیمارستان آمد و در سردخانه پیكر سوخته شهید‌رجایی را شناسایی كرد.

با شنیدن خبر شهادت رجایی و باهنر، مردم به خیابان‌ها ریختند و ایران در سوگ رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر خود فرو رفت. با طلوع آفتاب روز نهم شهریور ماه مردم در مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع كرده و با سردادن شعار«رجایی، رجایی! راهت ادامه دارد! » پیكر او و شهید باهنر را تا بهشت زهرا مشایعت كردند.

 

اطلاعیه خانواده شهید محمدعلی رجایی رییس‌جمهور

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

محمدعلی رجائی مقلد امام  و فرزند ملت به عهد و پیمانی كه با خدای خویش بسته بود وفا كرد و به كاروان شهدای اسلام و انقلاب اسلامی پیوست. «واوفوا بعهد الله اذا عاهدتم» رجایی این سرباز اسلام و انقلاب كه طعم فقر و محرومیت را چشیده بود و هنوز نقش آثار داغ و شكنجه زندان‌های منحوس پهلوی از پیكر او محو نشده بود، در مبارزه بی‌امان خویش علیه ظلم و جور و استكبار، علیه شرك و كفر و الحاد تا پای جان ایستاد و با خون خود، نهال انقلاب اسلامی ایران را آبیاری كرد و به خدا پیوست. اینك ای امت شهیدپرور و انقلابی ایران، فرزند شما محمدعلی رجائی، كه شما با رأی قاطع خود او را به ریاست‌جمهوری اسلامی ایران برگزیده و با انتخاب او به ریاست جمهوری به جریانات انحرافی و سازش‌كارانه خط بطلان كشیدید در راه انجام وظیفه‌ای كه به عهده او گذاشته بودید شهید شد. او خود را به حق فرزند ملت می‌دانست و اینك خانواده‌ وی شهادت او را به امام ملت بزرگ و انقلابی ایران تبریك و تسلیت می‌گویند و تو ای امام بزرگوار، دعا كن كه خدا خون این شهید را كه از میان مردم محروم و مستضعف جامعه برخاست و در راه حفظ و حراست حقوق محرومان و مستضعفان جامعه و استقرار حاكمیت اسلام شهید شد از امت مسلمان و شهیدپرور ایران بپذیرد و اینك ما، همسر و فرزندان و خانواده شهید رجایی، امروز در اجتماع دانشگاه حاضر می‌شویم تا یك بار دیگر با امام و امت مسلمان انقلابی ایران در ادامه راه شهیدان تجدید بیعت كنیم. در اهتزاز باد پرچم خونین اسلام، پرطنین باد بانگ آسمانی الله‌اكبر، به امید پیروزی اسلام و مسلمین.

 خانواده شهید  محمد علی رجائی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:55 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

دو نامه از شهید رجایی به بنی صدر شهید رجاییبنی صدر کتاب مکاتبات شهید رجایی و بنی صدر توسط کیومرث

 

دو نامه از شهید رجایی به بنی صدر

شهید رجاییبنی صدر

کتاب مکاتبات شهید رجایی و بنی صدر توسط کیومرث صابری (گل آقا) در شهریور 1360 برای اولین بار منتشر شد. کیومرث صابری از نزدیکان شهید رجایی بود و خاطرات زیادی از این شهید بزرگوار داشت. به نظر کیومرث صابری، بنی صدر دارای بینشی متفاوت با شهید رجایی بود و به همین دلیل، نمی توانست با دولت شهید رجایی کنار بیاید. در اینجا دو نامه که نشاندهنده نگرش های متفاوت بنی صدر و شهید رجایی است را با هم می خوانیم:

نامه اول: رعایت بیت المال

شماره 2904/م ن

تاریخ 16/1/60

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای بنی‌صدر رئیس جمهور و فرمانده كل قوا

دفتر ریاست جمهوری از تاریخ 12/3/1359 بیست دستگاه اتومبیل از اموال بنیاد مستضعفان را برای مدت 3 روز به عاریت گرفته است تا در پذیرایی میهمانان خارجی مورد استفاده قرار داده و سه روز بعد به بنیاد مسترد دارد. بنیاد نیز به قصد همكاری با دفتر ریاست جمهوری، در اسرع وقت نسبت به تحویل اتومبیلها كه قیمت آنها به گفته مسئولان بنیاد بالغ بر 72 میلیون تومان می‌باشد اقدام كرده است.

اینك كه این نامه را به شما می‌نویسم، سرنوشت این 20 دستگاه اتومبیل معلوم نیست و آن سه روز به بیش از ده ماه به طول انجامیده است! در این مدت ده ماه بنیاد مستضعفان مكاتبات زیادی در زمینه استرداد اتومبیلهای تحویلی، با دفتر شما انجام داده است و تعجب‌آور است كه دفتر شما حتی از دادن پاسخ به نامه‌های بنیاد مستضعفان نیز خودداری كرده است!

اینك مسئولان بنیاد از اینجانب سؤال می‌كنند كه وقتی دفتر ریاست جمهوری با بنیاد چنین رفتاری دارد و نه تنها از استرداد اموال بنیاد مستضعفان امتناع می‌كند، بلكه حتی به نامه‌های بنیاد هم وقعی نمی‌گذارد و پاسخی نمی‌دهد، از دیگران چه انتظاری می‌توان داشت؟

ذكر این نكته در پایان نامه شاید لازم باشد كه یكی از طرق تهیه امكانات برای مستضعفان، فروش همین دارایی‌های بنیاد است. انتظار دارد ضمن صدور دستور لازم به دفتر ریاست جمهوری در زمینه استرداد اتومبیلها یا قیمت آنها به بنیاد مستضعفان، به مسئولان دفتر خود خاطر نشان فرمائید كه در ارتباط با نهادها و سازمانها، جانب انصاف و اصول را مراعات فرمایند .

محمدعلی رجائی

نخست‌وزیر جمهوری اسلامی ایران

نامه شهید رجایی به بنی صدربرای دیدن نامه در ابعاد بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

نامه دوم: دو نگرش درباره فرهنگ

هیأت دولت در تاریخ نوزدهم آبان ماه 1359 طی تصویبنامه‌ای به وزارت ارشاد اجازه داد كه 27 نفر كارمند استخدام كند .

بنی‌صدر ضمن مخالفت با این تصویبنامه، چنین نظر داد كه وزارت ارشاد از كارمندان آماده به خدمت و مازاد بر احتیاج استفاده كند.

نظر شهید رجایی در ذیل نامه بنی‌صدر، خواندنی و آموزنده است:

آقای محمدعلی رجائی نخست‌وزیر

در مورد تصویبنامه مورخ 19/8/59 موضوع اجازه استخدام بیست و هفت نفر كارمند برای وزارت ارشاد ملی بطوری كه در نامه شماره 18184 تذكر داده شد مقتضی است در این قبیل موارد از كارمندان آماده به خدمت و مازاد بر احتیاج كه اسامی آنان از طرف سازمان امور اداری و استخدامی كشور به سازمانهای دولتی اعلام گردیده است استفاده نمایند .

رئیس جمهور

ابوالحسن بنی‌صدر

10/27

ارشاد یك سازمان تبلیغات اسلامی است . كارمند زائد یا آماده به خدمت به چه كارش می‌آید .

11/5 رجائی

منبع: کتاب مکاتبات شهید رجایی و بنی صدر

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

پنج شنبه 25 فروردین 1390  7:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها