0

يك وانت نان

 
ya_mahdi14
ya_mahdi14
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 95
محل سکونت : آذربايجان غربي

يك وانت نان

نسخه چاپي ارسال به دوستان
يك وانت نان

خبرگزاري فارس: شكم خالي اسرا كم‌طاقت شده بود. چشمشان كه افتاد به نان‌هاي پشت وانت، هجوم آوردند طرفش. تصويربرداري پشت وانت بود. دوربين تصويربرداري تو دست‌هايش، مي‌چرخيد روي اسرا.

صداي بوق ماشين پيچيد تو محوطه. سرباز فواد لنگه در را تا آخر گشود و خودش را كشيد عقب. وانت آمد تو. به وسط محوطه كه رسيد، راننده پا گذاشت روي ترمز. سرباز فواد دويد طرف ماشين. شكم خالي اسرا كم‌طاقت شده بود. چشمشان كه افتاد به نان‌هاي پشت وانت، هجوم آوردند طرفش. تصويربرداري پشت وانت بود. دوربين تصويربرداري تو دست‌هايش، مي‌چرخيد روي اسرا. نرم‌خندي روي لب‌هاي قلوه‌ايش بود. موهاي صافش از وسط فرق شده و ريخته بود دو طرف سرش. تكّه‌اي آدامس گوشه دهانش بود. فكش يك‌ريز مي‌جنبيد.

ستوان حامد نشسته بود تو درگاهي پنجره. پاهايش داشت تو هوا تاب مي‌خورد. شيشه اتاقش از تميزي به چشم نمي‌آمد. نگاه تيز و نافذش خشك شده بود روي اسرا. اسرا با سروصدا محوطه را گذاشته بودند روي سرشان. راننده تند و تند كف دست‌هايش را مي‌گذاشت تخت سينه آنها و هُل مي‌داد عقب. اسرا دست‌بردار نبودند و او هم مثل قاطر لج مي‌كرد. يحتمل به فكرش آمده بود كه مي‌خواهند دار و ندارش را چپو كنند. قيافه حق‌به‌جانبي به خود گرفت و چند ناسزاي درشت زير دندان جويد. سرباز فواد خم شده بود روي نان‌ها و يكي‌يكي مي‌داد دست اسرا.

سروش تو خودش بود. ذهنش درگير حركات تصويربردار بود. فشار اسرا او را به جلو راند. سرباز فواد نان را گرفت طرفش. قدمعلي گفت: «سروش نان را بگير.» سرباز فواد برايش تاقچه‌بالا گذاشت. قد راست كرد و گفت:

«با مكافات برايتان نان آورده‌ايم، آن‌وقت تو استخاره مي‌كني.»

نگاه سروش به تصويربردار بود. گفت:

«اين مُرده به اين شيون نمي‌ارزد.»

خود را از لاي جمعيت كشيد بيرون. نان را كوبيد رو آسفالت و گفت:

«ملت ما گرسنه نيست كه بعد از چهل و هشت ساعت نان آوردن، فيلم هم مي‌گيرند. يك لقمه نان مي‌خواهيم كه وصلة شكم‌مان كنيم. نان نديده كه نيستيم.»

ستوان ابرو در هم كشيد و شتابان از اتاق زد بيرون. فواد سرش به كارش گرم بود. ستوان با گام‌هاي بلند خود را رساند وسط محوطه. دو سرباز جلو ساختمان فرماندهي پا به پايش پيش آمدند. ستوان سينه‌درسينه سروش ايستاد. از نگاه غضبناكش نفرت مي‌جوشيد.

گفت:«چرا نان را زدي زمين؟»

سروش نگاه از صورت زردنبوي ستوان گرفت. سرباز فواد از پشت وانت آمد پايين. سايه‌اش پشت سرش كشيده شد روي زمين. پا جفت كرد و سلام نظامي داد. اشاره كرد سمت تصويربردار و حرف‌هاي سروش را موبه‌مو به گوش ستوان رساند. ستوان جوش آورد و چك محكمي كوبيد توي صورت سروش. سرباز فواد رفت طرف وانت تا بقيه نان‌ها را جابجا كند. ستوان، سروش را هُل داد طرف سربازها و گفت:

«تا جون داره بزنيدش».

يكي از سربازها معطل نكرد و با مشت كوبيد توي شكم سروش. درد پيچيد تو شكمش. كمرش تاب برداشت و عضلات صورتش جمع شد. سرباز شانه لباسش را كشيد و او را هُل داد طرف همقطارش. نگاه ستوان به قامت كمانه كرده سروش بود. چين‌هاي ريز و درشت پيشاني‌اش گره خورده بود تو هم. پشت به آنها كرد و كمي فاصله گرفت. ضربه‌هاي مشت و لگد آوار شد رو هيكل تكيده و قلمي سروش. قدمعلي و بيوك دل ديدن نداشتند انگار. رو گرداندند. نگاه حريص راننده وانت به دست سربازها بود. باد نرم و آرام مي‌پيچيد زير دشداشه سفيد و چرگ‌مرده‌اش. لبش به خنده باز بود. بيوك زير لب گفت:

«رو آب بخندي. پيرمرد لق‌لقو! آفتاب لب بام، با اين سن و سالش چه ذوقي مي‌كنه».

ته‌ريش سفيد پيرمرد، پوست سوخته و چغر صورتش را تيره‌تر نشان مي‌داد. سيگاري از جيب دشداشه‌اش آورد بيرون و گذاشت لاي لب‌هاي زمخت و سياهش. آن را گيرا كرد و دوباره چشم دوخت به روبرو. كاكل بوته‌هاي تو باغچه، تو دست نسيم رها بود. با اشاره دست ستوان، سربازها از زدن بازماندند. پشت وانت خالي شده بود. پيرمرد، دشداشه‌اش را تا زانو كشيد بالا و خزيد پشت فرمان. بوق ماشين را فشار داد و پا گذاشت روي گاز. سرباز فواد برايش دست بلند كرد.

بيوك گفت: «بدبخت آس و پاس، غنج‌غنج دلش بود. يكي بايد به قيافه بدتركيب و شندره، پندره خودش مي‌خنديد.»

قدمعلي گفت: «به سن و سالش نمي‌آمد لودگي كند.»

سربازها ايستاده بودند بالاي سر سروش. خون از بيني‌اش زده بود بيرون. تنش مي‌سوخت. درد سراسر تنش را چنگ مي‌كشيد. ستوان ايستاد روبه‌روي اسرا و گفت:

«اين سزاي كسي است كه زبان‌درازي مي‌كند. چند روزي هم مي‌فرستمش انفرادي تا ديگر پايش را از گليمش درازتر نكند. شما گرسنه‌ايد. تو ايران هم چيزي نيست. مردم از گرسنگي در حال مرگ هستند. آنها حتي لباس ندارند كه بپوشند. ما به سفارش شيخ‌الرئيس، صدام حسين به شما نان و آب و غذا مي‌دهيم. لباس مي‌دهيم.»

قدمعلي زير گوش بيوك گفت: «انگار دل پُري دارد.»

سربازها بازوي سروش را گرفتند و بردند طرف انفرادي. ستوان چيزي زير گوش فواد زمزمه كرد و رفت طرف ساختمان فرماندهي. سرباز فواد گفت: «يك‌جا جمع نشويد. دونفر ـ دونفر قدم بزنيد.»

بيوك گرفته و درهم بود. خاموش و ژرف. قدمعلي گفت: «كتك‌هايش را كه خورد. چند روز هم تو انفرادي است و برمي‌گردد. هر روز به يك بهانه‌اي نوبت يكي از ما مي‌شود. زانوي غم بغل گرفتن دردي را درمان نمي‌كند. اگرهم بخواهيم، نمي‌توانيم كاري از پيش ببريم. مجبوريم بسوزيم و بسازيم.»

دوباره صداي بوق ماشين به گوش آمد. اين‌بار توپرتر و كش‌دار. سربازها هر دو لنگه در بزرگ و آهني اردوگاه را باز كردند. سه اتوبوس ريسه شده بودند دنبال هم.

قدمعلي گفت: «لابد مي‌خواهند يك عده را جابجا كنند.»

بيوك دقيق شد به اتوبوس جلويي و گفت: «انگار پر است. حتماً اسير جديد آورده‌اند.»

اتوبوس‌ها وسط محوطه رديف شدند كنار هم. اسرا خشك شده بودند سر جايشان. نگاهشان به اتوبوس‌ها بود. ستوان ليوان چايي را گذاشت توي پنجره و آمد توي محوطه.

تعدادي زن و بچه و مرد از اتوبوس‌ها آمدند پايين. چشم‌هاي سياه و درشت ستوان لابه‌لاي مسافرها سرگردان بود. چند كامله مرد، با كت و شلوار خوش‌رنگ و اتوشده بين آنها ديده مي‌شد. نگاه آميخته به بُهت اسرا، بين مسافرين دو دو مي‌زد. يكي از بچّه‌ها ايستاده بود جفت پدر و مادرش. ته‌مانده آب‌نبات چوبي قرمز و خوش‌رنگي تو دستش ديده مي‌شد. موهاي لَختش ريخته بود روي شانه‌هاش. مات شده بود به اسرا. لباس‌هاي يك‌دست زرد و كله‌هاي تراشيده آنها برايش شده بود معما.

قدمعلي نرم‌خندي تحويلش داد. نگاه خشك و بي‌روح دخترك هنوز به صورت قدمعلي بود كه پدرش از جيب كاپشن مخمل مشكي‌اش، بسته كوچك بادام‌زميني را درآورد. داد دست دخترك و گفت: «چيزي نيست عزيزم.»

قدمعلي گفت: «شما اينجا چكار مي‌كنيد؟» مرد دودل بود انگار. مانده بود سر دوراهي. مي‌ترسيد لب واكند و كار بدهد دست خودشان. نيم‌نگاهي انداخت به ستوان. وقتي ديد نگاهش جاي ديگر است، آرام گفت: «ما را از هواپيماي ربوده شده ايراني آوردند اينجا.» لباس‌هاي رنگي و شاد مسافرها، قدمعلي را سر ذوق آورده بود. لبخندي تازه رو لب‌هايش متولد شد. رو گرداند طرف بيوك. چشم‌هاي بيوك درخشيد. نگاه متحير ستوان هنوز لابه‌لاي مسافرها پرسه مي‌زد.

*مهري حسيني

انتهاي پيام/

پنج شنبه 25 فروردین 1390  5:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها