0

کاریکلیماتور

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

کاریکلیماتور

 آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدند ...كاش اندازه ام باشد 

وقتی چراغ خيالات روشن است يخ زندگي آب مي شود. چراغها را خاموش نمي كنم اما لامپ كم مصرف زده ام
به اندازه هشت ماه مي ترسيدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز كار داشتم مهم نيست به اندازه يك ساعت خوشحالم

حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه...قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد

دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما كتي ندارم

قبرستان ترمينال مرده هاست
.
دو آيينه از ديدن يکديگر نفرت دارند
.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت مي رود
.
پروانه براي اينکه نسوزد شمع را فوت کرد
.
گياه توي گلدان شبها خواب باغچه را مي بيند
.
سرفه هاي آدم دلشکسته، صدای خرده شيشه مي دهد
.
.
براي اينکه پير نشوي ، ساعتت را از کار بينداز
.
براي آنکه نفهمد که نمي فهمد ، خودش را به نفهمي زد
.
ماهي تنها جانوري است که به راستي دل به دريا مي زند
.
بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد
.
گداي فرزانه اي گفته است : گدايي کن تا محتاج ديگران نشوي
.
چه کسي گفته است که دو خط موازي به يکديگر نمي رسند؟ مگر آخرش را ديده است؟؟

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است
.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود
.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه
.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه
.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه
.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست
.
روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم
.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم
.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم
.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم
.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم
.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند
.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد
.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم
.
از مرحله پرت شدم پایم شکست

خداوند آزادی را به مردمی ارزانی می دارد که بدان عشق می ورزند

موجود بدبين با خورشيد آدم برفی می سازد

با چوب درختی كه برف كمرش را شكسته بود پارو ساختم

قفسی كه فكر پرنده نتواند در آن پرواز كند هنوز ساخته نشده است

اگر خودم هم مانند ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسيده بودم

شيرين ترين خاطرۀ زندگی ام خداحافظی آدم پرچانه است

هر درخت پير صندلی جوانی ميتواند باشد

خواب غفلت احتياج به بستر ندارد

سايه ام تا گور بدرقه ام كرد

پـا ظريفترين وسيله نقليه است

به عقيده گيو تين ، سر آدم زيادی است

اگر پشت دود به آتش گرم نبود ، آنقدر سر به هوا نبود

آنقدر آرزو به گور بردم كه محلی براي جسدم باقی نمانده

آنهائيكه با من و شما " راه " نمی آيند ، برای ديگران می دوند

اگر بخواهم پرنده را محبوس كنم قفسی به بزرگی آسمان می سازم

فردی كه فكرش سياه است مويش زودتر سپيد می شود

تاريخ مصرف موش و ماهی را گربه تعيین می كند

تنها پناهگاه موش سوراخ است

دنيا قفس بزرگی است

كارت شناسائی بهار گل است

برای اينكه دلم خوش باشد ، الکی خوشم

سفر وقتی خوبست كه اميد بازگشت داشته باشی

اگر درختان سربه زير بودند ، زرافه گردن كشی نمی كرد

دلم ، از ميان رديفهای موسيقی ، فقط شور ميزند

بار زندگی را با رشته عمرم به گوش می كشم

زمان حاصل جمع گذشته و آينده است

اوضاعم از خودم بی ريخت تر است

رودخانه بر اثر فشار آب است كه دل به دريا می زند

يك ليوان اشك به چشمی كه تشنه گريستن است هديه كردم

آدم برفی وقتی به خورشيد نگاه می كند اشك در چشمش حلقه می زند

غنچه ، با ديدن نخستين اشعه آفتاب ، گل از گلش شكفت

حماقت نمی تواند عذر موجهی باشد ، نگذاريد " گل " كند

زندگی مثل گل است . هر روزش رنگ و بویی دارد

امروزه روز ، گل را هم بزك می كنند

هرگاه اوقاتم تلخ است به شيرينی فروشی می روم

وقتی نيستی نگاهم دست خالی به چشمم باز می گردد

در فصل بهار از ترس اينكه گياه روی گونه ام نرويد اشك نمی ريزم

اگر خورشيد عينك دودی بزند خلايق به عينك آفتابی احتياج پيدا نمی كنند

بود و نبود بهار ، چيزی از زيبائی گلهای قالی كم نمی كند

نمی دانم خودم را كجا جا گذاشتم

باغبان گلهای پيراهنت هستم

خنده ، گريه را عاقبت به خير می كند

حمام آفتاب گرفتن يخ به قيمت جانش تمام می شود

با وجوديكه شمع دلم را بسرقت برده اند ، ته دلم روشن است

عمر جاودانه كفاف رسيدن به مقصد آخرت را نميدهد

هيچی نيست ، انسان است ، كافيست

سايه های چهار نژاد يك رنگ است

برق نگاهش خاموشی نداشت

آب تنبل روانهء چاله می شود

خورشيد ساكن امروز است

وقتی نيستی چشم ديدن نگاهم را ندارم

زندگی ، خواب گرانی است به ارزانی عمـر

بعضی ها ، درد را می بينند و بعضی می پرسند

آدم خجول از ديدن خودش هم در آينه خجالت می كشد

بعضی ها هيچ وقت قانع نمی شود .كه عيب از خودشان است نه آينه

تمام مردم دنيا به يك زبان سكوت می كنند

پوست موز قطار را از خط خارج كرد

دروازه بان از گل بيزار است

در زمستان پوست موز را نمی كنم چون می ترسم سرما بخورد

وقتی ساعتم عصبانی می شود ، تيك تاكهايش را فرياد می كشد

اغلب آنهايی كه زندگيشان نمی چرخد ، درست نمی گردنند

وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند جلو می رود

نزديكترين آدمها به هم ، مسافرين مـتـرو هستند

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 24 فروردین 1390  2:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها