0

خنده دندان نما

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

خنده دندان نما

 مرد مومن هیچ میدانی چند وقت است ندیدمت؟ هیچ بفکر این دل صاحب مرده هستی که بدجوری تنگت است؟

دیشب رفتم خانه تان، اتفاقی. عجب جای تو خالی است!

خوب وقتی رفتم سراغشان. پدر و مادرت را میگویم. کسی را میخواستند که برایش درد دل کنند.

بر بال خیال بردنم به سالها پیش.آن زمان که تو فقط  دو سال داشتی. به پدرت میگفتی برایم روضه بخوان. میگفت:بابا جان من روضه خوان نیستم. اما تو سماجت می کردی. میپرسید کدام روضه؟ میگفتی: روضه علی اصغر...! شروع می کرد به خواندن و تو حالت گریه به خود می گرفتی!

پدرت ادامه داد: درآمد ماهیانه ام چهارصد تومان بود. پانصد تومان دادم و او را در یک مهد کودک خوب ثبت نام کردم. یک روز آمد و گفت: مامان من دیگه کوده یکسال نمی رم! (کوده یکسال همان روزهایت که کودکستان بود). مادرش پرسید چرا؟ گفت: امروز یک آقایی اومده بود و برای بچه ها آهنگ می زد. من دیگه اونجا رو دوست ندارم.

محمد رضا! راستی چهار سالگی ات را یادت هست؟ وقتی که اولین حرف زشت را در کوچه شنیدی! بغض کرده بودی. هر چه مادرت می گفت: محمد رضا آخر چه شده؟ تو می گفتی: حرفی شنیده ام که اگر بگویم دهانم نجس می شود.

ببینم تو ناپاکی باطنی را در چهارسالگی از کجا می دانستی؟!

آن خودکار سه رنگ را یادت هست؟ هفت سالگی ات را می گویم. مادرت می گفت: با محمد رضا توی کوچه می رفتیم که ناگهان همان خودکار سه رنگ را دیدم. خوشحال شدم که چیزی را پیداکرده ام که محمد رضا دوست دارد. آخر این خودکار هنوز به اهواز نیامده بود. خم شدم که بردارم، محمد رضا با همان ادب و متانتش، دستم را آرام، بین زمین و هوا گرفت و گفت: این مال ما نیست، صاحبش برمی گردد. مادرت می خندید و می گفت: نمی دانم آخر این حرفها رو چه کسی بهش یاد داده بود!

سیزده ساله بودی. مادرت می گفت: دوستانش می گفتند شبی در مسجد بعد از نماز جماعت چنان طولانی بر سجده افتاد که فکر کردند مرده! وقتی بر خاست صورتش غرق اشک بود و فرش مسجد خیس شده بود.

یعنی تو در آن سجده هایت چه می گفتی؟

مادرت ادامه داد: با اینکه مدام یا جنوب بود و یا کردستان، هیچگاه از جبهه حرفی نمی زد. یکبار بی خبر گذاشت و رفت. گه گاهی زنگ می زد میگفتم: مادر کجایی؟ می گفت: بیرون شهر! بعد از سه ماه برگشت. می دیدم دست هایش را از من پنهان می کند.از سرما ترک ترک شده بود.  پرسیدم مادر کجا بودی؟ گفت: کردستان. گفتم: پس چرا می گفتی بیرون شهر؟ لبخندی زد و گفت: مگر کردستان بیرون شهر نیست؟
گوشه دفتر خاطراتت این شعر حافظ را نوشته بودی:

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده    /     وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر

تو روی کلمات «فارغ و آزاد» خط کشیده بودی و بالایش نوشته بودی «خرم و دلشاد». و چه کسی می دانست این دعا دو ماه دیگر مستجاب می شود!

پدرت می گوید: بعد از ظهر 17 بهمن 64 بود. محمد رضا سپرده بود ساعت 3 بیدارش کنم. وقتی بیدارش کردم، حیرت زده این طرف و آن طرف خانه را می نگریست.گفتم: دنبال چیزی هستی؟ گفت: نه. مادر که آمد بگو من شب می آیم برای خدا حافظی. این را گفت و رفت. دلم به یکباره تهی شد! تا بحال هیچ وقت قبل از جبهه رفتنش اینگونه نگفته بود.

ادامه اش را مادرت گفت: به خانه آمد و از من خواست قبله را نشانش دهم. گفتم: تو همیشه نماز میخوانی آنوقت به من میگویی قبله را بگو؟ گفت: مادر بگو قبله کجاست؟. نشانش دادم و ایستاد به نماز. نماز خواندنش انگار جوره دیگری بود! حال و هوای عجیبی داشت. تماشایی بود.

مادرت از شب وداع می گوید: غروب غمگین بیستم بهمن 64 را فراموش نخواهم کرد. داشت می رفت. گفتم: مادر می روی؟ گفت: بله. بی اختیار گفتم: دیگر نمی بینمت؟ گفت: نه !

پدرش را صدا زد: آقا من رفتم خدا حافظ. پدر مات و مبهوط !

شب بعد خوابش را دیدم. رفته بودیم خاستگاری برایش. در گوشش گفتم: مادر الان دختر چای میاره، خوب نگاهش کن. گفت: مادر شما نگاهش کن. من نگاه نمی کنم. گفتم: اسمش زهراست. گفت: چه اسم زیبایی! درست ساعت 11:40 از خواب پریدم. دیگر نخوابیدم. آشفته بودم. چشمم به در بود.وقت آمدن محمد رضا بود. ولی او نیامد.

آری محمد رضا جانم! این ساعت (11:40) درست لحظه پرواز ملکوتیت بود! دوستانت می گفتند: محمد رضا در همان شب راس ساعت 11:40 شهید شد.

پدر می گوید: تا او را به اهواز منتقل کردند، دو سه روزی طول کشید.بعد از ظهر جمعه بیست و پنجم، تشییع شد به سمت بهشت شهدای اهواز. من هنگام دفن بالای سرش بودم. همان نور همیشگی را داشت، با آنکه تمام خون از بدنش خارج شده بود. مردم بدنبال تلقین خوان میگردند! بی اختیار گفتم تلقین نمیخواهد. ناگهان برادرم فریاد زد: جسد تکان خورد... بخدا تکان خورد!!

صورت پسرم را برگرداندند، همه ما نظاره کردیم. شاید ده ثانیه نشد.او خندید. لبها کاملا از هم باز شد و هفت دندان او به وضوح نمایان شد.  فریاد زدند مادرش را بیاورید جلو!  معجزه شده.  جمعیت از سر و روی هم بالا می رفتند. لحد را گذاشتیم و او را با لب خندان به خاک سپردیم.

شبی به خوابم آمد. از او راز آن شعری که خط زده بود و نوشته بود «خرم و دلشاد» پرسیدم. گفت: شهدا زنده و مرده ندارند. پرسیدم: چرا در قبر خندیدی؟ گفت: آنچه در عالم شما بهتر از اوست نیست، در عالم دیگر هم بالاتر از او نیست.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 23 فروردین 1390  8:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها