این نامه ای است از یک منتظِر به تنها منتظَر.
سلام آقا!
دوباره منم.
خوب می شناسی ام؛ حجم انبار شده گناهان کوچک و بزرگ.
این منم! با تمام دلتنگی ها و دلمردگی هایم که روزهایم را خط زده ام با جرم های آشکار و پنهان.
امروز جمعه است.
جمعه ها، نگاه تو را حس می کنم.
دوباره می دوم حیرانی لحظه هایم را، می گذرم سرگردانی جاده ها را. شاید پیراهنت را در سیر بادها گرفته ای تا به عطر دلنشینت، روشن کنی چشم منتظرانت را.
مسیر گام هایت را به من نشان بده تا چشم هایم را بر بستر جاده ها بپاشم.
من هر جمعه صدایم را به گوش بادها زمزمه می کنم.
من هر شب چهار شنبه، ورق پاره های دلم را در چاه می ریزم.
تقویم هایم همیشه تکراری اند؛ لحظه هایم همیشه دل نگران.
کوچه های انتظار من هماره به بن بست می خورد.
کدام جاده تو را به ما می رساند؟
جهان در کدام نقطه به پای تو می افتد؟
کدام روز، ساعت ها ورودت را اعلام می کنند؟
داریم هوای بی تو را نفس می کشیم و سلول به سلول در خود خفه می شویم در دلتنگی و اندوه.
گم شده ام در تاریکی خودم.
در شبی هولناک.
گمشده در چند راهی عصیان!
خسته ام از تکرار خودم که مدام چرخ می خورم بر مدار رخوت و رکود.
دریچه ای می خواهم رو به وسعت تمام زیبایی ها.
دریچه ای می خواهم رو به خانه تو.
دریچه ای می خواهم رو به دنیایی که تو باشی؛ دنیایی که در آن، قاصدک ها لبخند می زنند.
آینه ها، راست می گویند.
ای وعده محتوم!
دعای من بی رمق است، دعای من بی جان است.
دعای من از یک دل آلوده برمی خیزد.
دستان من، گناهکارند!
تو دعاکن، تو بخواه؛ خدا دعای تو را زود می شنود، زود اجابت می کند.
نسیم دعای من، ابرهای غیبت را نمی تواند کنار بزند!
دعای تو توفان می کند.
دعای تو آسمان را می شکافد.
صدای تو فصیح است؛ بگو، تا تمام گل های شیپوری، بنوازند موسیقیِ دلنشین آمدنت را.
ابرها ببارند، لحظه زلال ظهورت را.
لحظه ها کل بکشند، دقایق مقدّس حظورت را.
خدا دعای تو را مستجاب می کند.