0

اميد همان زندگي است

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

اميد همان زندگي است

 گفته اند اسبي به بيماري گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بيفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به اين روزگار پرنکبت بيفتاد. مرد گفت از آنجايي که غمخواران نازنيني همچون شما نداشت و مجبور بود دائم براي من بار حمل کند.

يکي گفت براستي چنين است . من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هيکل نحيف او نظري انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار مي کشيدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب اين مرد تنهايم و لحظه رفتنم را انتظار مي کشم .
مي گويند آن مرد نحيف هر روز کاسه اي آب از لب جوي برداشته و براي اسب نحيف تر از خود مي برد . و در کنار اسب مي نشست و راز دل مي گفت . چند روز که گذشت اسب بر روي پاي ايستاد و همراه پيرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخاست . پيرمرد خنده اي کرد و گفت از آنجايي که دوستي همچون من يافت که تنهايش نگذاشتم و در روز سختي کنارش بودم .
مي گويند : از آن پس پير مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سيراب مي کردند و ديگر مرگ را هم انتظار نمي کشيدند…
نکته ها: ارد بزرگ مي گويد : دوستي و مهر ، اميد مي آفريند و اميد داشتن همان زندگي است.

منبع: تاجریان

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 22 فروردین 1390  4:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها