0

نمی دانم

 
hesam_k
hesam_k
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 233
محل سکونت : خراسان جنوبی

نمی دانم

نمی دانم چه می خواهم خدايا ،

به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جويد نگاه خسته من ،

چرا افسرده است اين قلب پرسوز


ز جمع آشنايان می گريزم ،

به كنجی می خزم آرام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تيرگيها ،

به بيمار دل خود می دهم گوش


گريزانم از اين مردم كه با من،

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند


ولی در باطن از فرط حقارت ،

به دامانم دو صد پيرايه بستند


از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ،

برويم چون گلی خوشبو شكفتند


ولی آن دم كه در خلوت نشستند ،

مرا ديوانه ای بدنام گفتند


دل من ای دل ديوانه من ،

كه می سوزی از اين بيگانگی ها


مكن ديگر ز دست غير فرياد ،

خدا را بس كن اين ديوانگی ها

یک شنبه 21 فروردین 1390  11:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها