0

پل دنيا يا آخرت

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

پل دنيا يا آخرت

آورده اند (684) كه سلطان ملك شاه بن الپ ارسلان به اصفهان از شكار باز مى گشت . شب در مرغزار دهى فرود آمد، چند تن از غلامان او در حوالى آن ديه (685) گاوى يافتند - كه آن گاو را حافظى نبود. گاو را كشتند و پاره اى از گوشت او خوردند - و آن فراخ شاخ (686)، ملك پيرزن تنگدستى بود كه او را با يتيمان وجه معاش از شير آن گاو بود. از اين واقعه خبر يافت . از خود بى خبر شد و به غايت شكسته دل و غمگين گشت . از غايت رنجورى در دل شب ديجورى (687) به سر پل زاينده رود آمد كه بامداد گذار سلطان ملكشاه آنجا بود. بنشست و منتظر مى بود تا روز شد و اركان سلطان رسيد، برخاست و گفت : اى پسر الپ ارسلان ! اگر داد من به سر پل زاينده رود ندهى به جلال آفريدگار - عزوجل - كه بر سر پل صراط تا داد خويش از تو نستانم ، دست خصومت از دامن و گريبان تو كوتاه نكنم . نيك انديش ، (تا) از اين دو سر پل ، كدام اختيار مى كنى ؟ چون سخن پير زن از درد دل و سوز بود، مؤ ثر افتاد. باطن ملكشاه مستغرق (688) اين سخن شد. بيت :

ملك شه كز شهان دستش قوى بود
سزاى تاج و تخت خسروى بود
اگر چه برتر از مه رايت افراخت
سپر در پيش مظلومى بينداخت
سلطان از سياست سخن پياده شد(689)
و گفت : داد تو در اين سر پل بدهم كه مرا طاقت آن سر پل نيست . پيرزن حال عرضه داشت . سلطان به عوض يك گوساله بفرمود تا چند سر گاو به وى دادند و از وى حلالى خواست .
روزى چند بر آمد. سلطان در گذشت . چو وى را دفن كردند. خدم و حشم (690) و دوستان نواله (691) و حريفان پياله (692) از سر خاك وى بازگشتند. پير زن به سر خاك وى رفت و بنشست و گفت : خداوندا! عاجز بودم وى بر من رحمت كرد، اكنون عاجز شده است بر وى رحمت كن ؛ بيچاره بودم بر من بخشيد، اكنون بيچاره شده است بر وى ببخشاى ؛ درمانده بودم دستم گرفت ، اكنون درمانده است دستش گير. آن شب يكى از بزرگان وى را به خواب ديد. پرسيد كه حالت چيست ؟ گفت : اگر حمايت و شفقت آن ضعيفه نبودى ، دمار از من برآمد بود. عدل ما، ما را دست گرفت ، احسان ما، ما را نجات داد. هان اى بزرگان ! عدل كنيد. هان اى خواجگان ! فرو مگذاريد.

شنبه 20 فروردین 1390  1:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها