آورده اند كه درويشى از باديه اى (653) برآمد، سوخته و كوفته و نالان . انديشه كرد كه از كسى چيزى خواهد. يادش آمد كه رسول خدا صلى الله عليه و اله فرموده است كه : اطلب الخير عن حسان الوجوه (654) حاجت بر نيكرويان عرضه داريد. درويش مى گشت . طبيبى ترسا را ديد كه نيكو روى بود و جماعتى به گرد وى درآمده . گفت : هر چند بيگانه است اما نكو روى است . حاجت بر وى عرضه دارم . دست فراپيش وى داشت و گفت : اى استاد! ببين تا مرا چيست ؟ طبيب دست بر رگ وى نهاد و گفت : درويش ! بنشين . طبيب ، غلام را گفت : درويش را به خانه بر و بگو تا مزعفرى (655) (در غايت تكلف جهت او مهيا) سازند و وى را از آن سير گردانند. غلام ، درويش را به خانه برد و آنچه طبيب فرموده بود به جاى آورد. طبيب نيز باز آمد. درويش خواست كه بيرون رود. گفت : اى درويش ! بنشين . در خانه رفت و صره اى (656) زر بيرون آورد و گفت : اين سى دينار زر است . بستان كه درد تو را دوا اين است . درويش زر بستد و بيرون آمد. دست بر حلقه در زده رو سوى آسمان كرد و گفت : خداوندا! مرا دردى بود كه دواى آن به نزديك اين مرد بود، از من دريغ نداشت ، اگر چه دشمن من بود. وى را نيز دردى است و آن كفر و بيگانگى است . دواى آن ايمان و معرفت است . از وى دريغ مدار. طبيب بيرون آمد و گفت : اى درويش ! دست از حلقه در بدار كه درد مرا دوا فرستاد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله . بيت :
وقت آن شد كه كز خطا سوى ثواب آرى مرا
|
و ز شراب شوق حق مست و خراب آرى مرا
|
چون بحار رحمت او مى زند هر لحظه موج
|
با يكى پيغام رحمت با ثواب آرى مرا
|
فخر من اين بس خداوندا كه در روز حساب
|
كمترين از بندگانى در حساب آرى مرا
|
پادشاها لطف خود همراه اين بيچاره كن
|
| اندر آن ساعت كه پاى اندر ركاب آرى مرا |