0

دواى درد طبيب

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

دواى درد طبيب

آورده اند كه درويشى از باديه اى (653) برآمد، سوخته و كوفته و نالان . انديشه كرد كه از كسى چيزى خواهد. يادش آمد كه رسول خدا صلى الله عليه و اله فرموده است كه : اطلب الخير عن حسان الوجوه (654) حاجت بر نيكرويان عرضه داريد. درويش مى گشت . طبيبى ترسا را ديد كه نيكو روى بود و جماعتى به گرد وى درآمده . گفت : هر چند بيگانه است اما نكو روى است . حاجت بر وى عرضه دارم . دست فراپيش وى داشت و گفت : اى استاد! ببين تا مرا چيست ؟ طبيب دست بر رگ وى نهاد و گفت : درويش ! بنشين . طبيب ، غلام را گفت : درويش را به خانه بر و بگو تا مزعفرى (655) (در غايت تكلف جهت او مهيا) سازند و وى را از آن سير گردانند. غلام ، درويش را به خانه برد و آنچه طبيب فرموده بود به جاى آورد. طبيب نيز باز آمد. درويش خواست كه بيرون رود. گفت : اى درويش ! بنشين . در خانه رفت و صره اى (656) زر بيرون آورد و گفت : اين سى دينار زر است . بستان كه درد تو را دوا اين است . درويش ‍ زر بستد و بيرون آمد. دست بر حلقه در زده رو سوى آسمان كرد و گفت : خداوندا! مرا دردى بود كه دواى آن به نزديك اين مرد بود، از من دريغ نداشت ، اگر چه دشمن من بود. وى را نيز دردى است و آن كفر و بيگانگى است . دواى آن ايمان و معرفت است . از وى دريغ مدار. طبيب بيرون آمد و گفت : اى درويش ! دست از حلقه در بدار كه درد مرا دوا فرستاد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليا ولى الله . بيت :

وقت آن شد كه كز خطا سوى ثواب آرى مرا
و ز شراب شوق حق مست و خراب آرى مرا
چون بحار رحمت او مى زند هر لحظه موج
با يكى پيغام رحمت با ثواب آرى مرا
فخر من اين بس خداوندا كه در روز حساب
كمترين از بندگانى در حساب آرى مرا
پادشاها لطف خود همراه اين بيچاره كن
اندر آن ساعت كه پاى اندر ركاب آرى مرا

شنبه 20 فروردین 1390  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها