آورده اند كه در روزگار پيش پادشاهى بود جبار و ستمكار. درويشان را دشمن داشتى ، به حدى كه منادى فرموده بود كه هر كه درويشى را چيزى دهد، دستهايش ببرند. اتفاقا واقع شد كه زنى در وقت چاشت طعامى در پيش داشت . درويشى بر وى بگذشت و از وى طعام خواست . گفت : مى ترسم كه دستهايم ببرند. درويش الحاح (650) كرد و سوگند بر وى داد. زن دو گرده نان به درويش داد.
اين خبر به پادشاه رسيد، بفرمود تا هر دو دست آن زن ببريدند. زن بيچاره درمانده شده ، روزگارى بر اين برآمد. روزى آن زن كودكى را در آغوش گرفته به صحرا بيرون شد. به كنار آبى رسيد، خواست كه آب بياشامد، دهن بر آب نهاد. كودكش در آب افتاد و غرق شد. زن فرياد و واويلاه برآورد. نگاه كرد، دو شخص را ديد كه پيدا شدند و در ميان آب رفتند و كودك وى را بيرون آوردند و گفتند: دستهاى ترا چه رسيده است ؟ زن حال و قصه باز گفت . گفتند: دستها در آستين كش . چون دست در آستين كشيد. دعا كردند و گفتند: دستها بيرون آر. بيرون آورد. هر دو دست وى درست شده بود. چنانكه در اول بود. گفتند: ما را مى شناسى ؟ گفت : نه . گفتند: ما آن دو گرده نانيم كه به درويش دادى كه به سبب آن دستهايت بريدند. به وقت درماندگى ات بيامديم و كودكت را از هلاكت برهانيديم و دست تو را با جاى آورديم . من كان لله كان الله له (651)