0

عاقبت بخل

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

عاقبت بخل

آورده اند كه روزى بخيلى با عيال طعام مى خورد. سائلى بر درآمد. زن خواست كه سائل را طعام دهد. از شوهرش مى ترسيد. به بهانه اى به در خانه شد و نيم نانى در زير جامه گرفت و به سائل داد شوهر خبر يافت . وى را طلاق داد.
روزگارى برآمد. زن شوهر ديگرى كرد. روزى با اين شوهر نيز طعام مى خورد. سائلى ديگر بر در آمد. خواست كه وى را طعام دهد. گفت : مبادا اين شوهر، خوى شوهر پيشين داشته باشد. از وى دستورى خواهم . دستورى خواست . گفت : همچنين مائده (643) طعام بردار و به وى ده . زن طعام برداشت و در سراى باز كرد. شوهر پيشين خود را ديد. فريادى از آن زن برآمد. شوهرش از خانه بيرون دويد كه تو را چه رسيده است ؟ گفت : اين سائل كه مى بينى شوهر من بود و مال بسيار داشت اما بخل عظيم بر وى مستولى (644) بود. به سبب بخل ، مالش از دست رفته است و محتاج خلقان شده . مرد گفت : بهتر از اين بشنو. آن درويشى كه به در خانه شما آمد كه وى را نيم نان دادى كه بدان سبب اين مرد تو را طلاق داد، من بودم . درويش و محتاج خلقان بودم اما سخى و جوانمرد بودم . حق تعالى به سبب جوانمردى مرا توانگر گردانيد و او را به سبب بخل وى درويش گردانيد.

شنبه 20 فروردین 1390  11:11 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها