آورده اند كه يكى از مردان راه حق در بازارى مى رفت . نابينايى گفت كه به
حق آن روز بزرگ كه مرا چيزى دهيد. آن بزرگ نعره اى زد و بيفتاد و بيهوش شد. چون باهوش آمد، گفتند: اى شيخ ! ترا چه افتاده ؟ گفت : نام روز بزرگ شنيدم و مردمان از آن روز بى خبرند، يكى به قباهى (632) و كلاهى فرود آمده و ديگرى به دستار (633) و دراعه ،(634) همه به دنيا فريفته .