آورده اند كه در بصره زنى بود نام او شعوانه هيچ مجلس فساد از او خالى نبودى . روزى با كنيزكى چند در كوچه مى رفت . به در خانه مردى صالح رسيد. خروش و فرياد شنيد كه از آن خانه بيرون مى آمد. (در بصره چنين ماتمى است و ما را از آن خبر نه ؟!) كنيزكى را گفت : در رو و بنگر كه حال چيست ؟ كنيزك به اندرون رفت و بيرون نيامد. (ديگرى را فرستاد. در رفت و بيرون آمد گفت : اى بى بى ! اين ماتم مردگان نيست كه مى دارند، اين ماتم زندگان است ، اين ماتم بدكاران است ، اين ماتم مردگان نيست كه مى دارند، اين ماتم زندگان است ، اين ماتم بدكاران است ، اين ماتم گناهكاران است ، اين ماتم مجرمان نامه سياه است ، (اين ماتم عاصيان با حسرت و آه است ) گفت : تا من درروم و بنگرم . در رفت ، صالح اين آيت تفسير مى كرد: و اذا راتهم من مكان بعيد سمعوا لها سمعوالها تغيضا و زفيرا (628)؛ دوزخ چون عاصيان را ببيند در غريدن آيد (و عاصيان در لرزيدن آيند و ايشان را در دوزخ اندازند،) در آن جايهاى تنگ و تاريك و زنجيرهاى آتشين در گردن كرده ، به يكديگر باز بسته كه : و اذا القوا منها مكانا ضيقا مقرنين دعوا هنالك ثبورا (629)؛ فرياد و او يلاه برآرند. مالك گويد: زود به فرياد آمديد. اى بسا فرياد كه خواهيد كردن . شعوانه چون اين سخن بشنيد سوزى عظيم بر وى اثر كرد. گفت : اى شيخ ! چه گويى كه توبه كنم و با درگاه او رجوع كنم ، آيا مرا بيامرزد؟ (شيخ گفت : بيامرزد و من ضامنم ، اگر چه گناه تو مثل گناه شعوانه باشد، گفت : شعوانه منم ) اى شيخ ! توبه كردم كه بعد از اين گناه نكنم و بندگان را آزاد كرد و صومعه اى ساخت در آنجا نشست و عبادت مى كرد و سالها رياضتها كشيد تا سوخته و گداخته گرديد. روزى سر و تن مى شست ، به خود نگريست . خود را سوخته و گداخته ديد. گفت : آه ! در دنيا چنين سوخته و گداخته شدم ، ندانم تا در آخرت حال چگونه خواهد بود. آوازى شنيد كه اى شعوانه ! بنگر تا از درگاه ما بر نخيزى ، همچنين ملازم درگاه ما مى باشى تا ببينى كه فردا (ى قيامت چه مرتبه خواهى يافت و) كارت چون خواهد بود؟