جماعتى از مشركان به حضرت رسالت آمدند و گفتند: اى محمد! دعوى كردى كه از جمله پيغمبرانى و از پيغمبران ديگر فاضلترى ، و گفتى كه نوح را طوفان بود كه قومش هلاك شدند مگر آنان كه در كشتى بودند و ابراهيم را آتش بر وى سرد و سلامت گردانيدند و موسى را كوه طور بر بالاى سر قومش بداشتند تا تكليف قبول كردند و عيسى خبر مى داد از آنچه مى خوردند و ذخيره مى نهادند. مى خواهيم كه مانند اين آيات (604) براى ما ظاهر گردانى تا بدانيم كه تو پيغمبرى .
جبرئيل آمد و گفت : يا رسول الله ! حق تعالى مى فرمايد كه من اين آيات براى تو ظاهر گردانم . گو هر كسى را اختيار كند آنچه مى خواهد. ايشان چهار گروه شدند: گروهى طوفان نوح عليه السلام اختيار كردند، گروهى آيت ابراهيم عليه السلام ، گروهى آيت موسى عليه السلام ، گروهى آيت عيسى عليه السلام . آنان كه آيت نوح اختيار كردند خواجه صلى الله عليه و آله فرمود ايشان را كه در پس كوه ابوقبيس شويد كه آنجا آيت نوح را مشاهده كنيد و آنان كه آيت ابراهيم اختيار كردند، گفت : بيرون مكه رويد به صحرا، و آنان كه آيت موسى اختيار كردند، گفت : پيرامن (605) خانه كعبه رويد و بنشينيد و انان كه آيت عيسى اختيار كردند، سرور ايشان ابو جهل بود، رسول صلى الله عليه و آله گفت : شما پيش من باشيد. پس آن سه طايفه برفتند.
چون ساعتى بر آمد، آنان كه آيت نوح اختيار كرده بودندى آمدند. به آواز بلند كلمه شهادت بر كشيدند و از روى اخلاص مسلمان شدند و مى گريستند و گفتند: يا رسول الله ! ما چون در پس كوه ابوقبيس شديم ، آب ديديم كه از زمين بر آمد و از آسمان فرود آمد. ما بر سر كوه شديم ، آب بر سر كوه آمد نزديك بود كه غرق شويم . على را ديديم بر روى آب ، دو كودك با وى بودند. گفتند: اگر نجات مى طلبيد، دست در ما زنيد. ما دست در ايشان زديم . ما را از ميان آب بيرون آوردند و خلاصى يافتيم . خواجه صلى الله عليه و آله گفت : اهل بيت مى كشتى نجاتند، هر كه پناه به ايشان دهد، در دنيا از بلا خلاص يابد و در عقبى از آتش دوزخ .
آل النبى سرات اصناف الورى
|
فهم السفينة و الحوادث لجة
|
يا ايها لالمغرور لا تك راغبا
|
بغرور مالك عن محبة ال (606)
|
پس آن قوم كه آيت ابراهيم خواسته بودندى ، به آواز بلند كلمه شهادت بركشيدند و مسلمان شدند و گفتند: يا رسول الله ! ما بيرون مكه به صحرا شديم كه شعله هاى آتش از زمين بر آمد و از هوا فرود آمد و گرد بر گرد ما همه صحرا پر آتش شد و نزديك بود كه ما بسوزيم . در هوا صورت زنى پيدا شد. سرپوش فرو گذاشت . گفت : اگر نجات مى طلبيد دست در اينجا زنيد. ما دست در آنجا زديم و ما را از آتش بيرون آورد. خواجه صلى الله عليه و آله گفت : آن دختر من بود، فاطمه ؛ فرداى قيامت دوستان خود را از آتش بيرون آورد. خواجه صلى الله عليه و آله گفت : آن دختر من بود، فاطمه ؛ فرداى قيامت دوستان خود را از آتش دوزخ جدا كند و از اينجاست كه او را فاطمه نام كرده اند. در اين بودند كه آن جماعت كه آيت موسى خواسته بودند، آمدند. ايشان نيز مسلمان شدند.
گفتند: يا رسول الله ! ما پيراهن كعبه بنشستيم ، خانه را ديديم كه از جاى برخاست و بر بالاى سر ما داشته شد. ما پنداشتيم كه بر سر ما خواهد افتاد. حمزه را ديديم كه آمد و نيزه اى در دست . سر نيزه بر خانه نهاد تا به جاى خود رفت . خواجه صلى الله عليه و آله گفت : از دوستى حمزه ، محمد و آلش را، حق تعالى فرداى قيامت او را اين كرامت دهد تا دوستان خود را از دوزخ دور كند.
خواجه ، ابوجهل را گفت : مسلمان مى شوى ؟ گفت : مرا معلوم نيست كه آيا به تحقيق ديده اند يا نه ، در خيال ايشان آمده است ؟ مرا آيت عيسى خبر ده . خواجه صلى الله عليه و آله گفت : خبر دهم . تو امروز مرغ بريان در پيش داشتى تا وى برفت و اكنون مرغ نيم خورده در خانه ات نهاده است و ده هزار دينار امانت مردمان در پيش تو است و تو انديشه خيانت كرده اى . گفت : از اين هيچ نيست . جبرئيل حاضر بود. رسول صلى الله عليه و آله جبرئيل را گفت تا آن مرغ بريان و مالهاى مردم بيار. بياورد، سيصد دينار از آن ابوجهل بود. خواجه خداوندان مالها را طلب كرد و مال ايشان را بديشان داد و دست در آن مرغ بريان نهاد و گفت : به فرماى خداى زنده شو. آن مرغ زنده شد و تصديق قول رسول صلى الله عليه و آله كرد، هر آنچه گفته بود. پس رسول صلى الله عليه و آله ابوجهل را گفت : مسلمان شو تا اين سيصد دينار به تو دهم . آن ملعون گفت : مسلمان نشوم و مال خود برگيرم . خواست كه آن صره (607) زر بر دارد. آن مرغ ، آن زر را در ربود و بر بام سراى برد. خواجه صلى الله عليه و آله فرمود تا به درويشان صرف كردند. ابوجهل لعين ، خايب و خاسر برخاست و برفت - و اين معجزات از خواجه كاينات ، عجيب و غريب نيست .(608)