آورده اند كه ام سلمه كه حرم (590) رسول صلى الله عليه و آله بود، زنى بود تورات و انجيل خوانده و اوصياى پيغمبران را دانسته ، پيش رسول صلى الله عليه و آله آمد و گفت : يا رسول الله ! هر پيغمبرى را دو خليفه بوده : يكى در حال حيات و يكى بعد از وفات . خليفه موسى در حال حيات هارون بود و بعد از وفات يوشع بن نون ، و خليفه عيسى در حال حيات كالب بن يوحنا و در حال ممات شمعون بن حمون بود. و چنين خوانده ام كه تو را يك وصى و خليفه بيش نبود، در حال حيات و بعد از وفات . مرا بيان فرماى كه وصى تو كيست ؟ گفت : سنگ پاره اى به من ده . ام سلمه سنگ پاره اى به رسول صلى الله عليه و آله داد. بر كف دست نهاد و بماليد. همچون آرد كرد و آن را سرشت و همچون ياقوت سرخ گردانيد و انگشترى بر وى نهاد. نقش پديد آمد. دست راست بر سقف خانه زد و دست چپ بر زمين بى آنكه پشت دو تا كند. گفت : هر كه چنين تواند كرد، وصى من است در حال حيات و در حال ممات . گفت : سلمان مرا به على عليه السلام اشارت كرد و من صفت وى در انجيل خوانده بودم و از آن فرزندان وى . پيش وى رفتم و گفتم : تو وصى رسولى ؟ گفت : آرى پاره اى سنگ بيار. پاره اى سنگ به وى دادم . بر كف نهاد و بماليد و آرد كرد و بسرشت و ياقوت سرخ گردانيد. و انگشترى بر وى نهاد، نق پديد آمد و يك دست بر زمين زد و يك دست در سقف خانه بى آنكه پشت دو تا كند. ام سلمه گفت : حسن عليه السلام را ديدم در پيش وى ايستاده ، او كودك بود. گفتم ، وصى پدر تو كيست ؟ گفت : سنگ پاره اى به من ده . بدادم . او نيز چنان كرد. به حسين عليه السلام دادم : او نيز چنان كرد. گفت : ديگر چه مى خواهى ؟ گفتم : معجزه اى به من نماى . برخاست و دست راست برداشت . من عمودى ديدم از نور در هوا برداشته شد. بيفتادم و بيهوش شدم . وى شاخ مورد(591) بر بينى من داشت ، با هوش آمدم و آن مورد خشك نشده است و پژمرده نگرديده وصيت كرده ام كه آن را در كفن من نهند و حق تعالى مرا عمر داد تا زين العابدين عليه السلام را دريافتم . او نيز دو معجزه به من نمود. بصيرت و يقينم زيادت شد و دوستى ايشان با گوشت و خونم آميخته شد.