0

ترس ترسايان

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

ترس ترسايان

قصه مباهله آن است كه ترسايان نجران كه احبار و رؤ ساى ايشان را عاقب و سيد و عبدالمسيح مى گفتند، پيش رسول صلى الله عليه و آله آمدند و ايشان سى تن بودند. گفتند: يا محمد! ما تقول فى عيسى ؟ قال : عبد اصطفيه الله . چه گويى در حق عيسى ؟ گفت : بنده اى بود كه حق تعالى وى را برگزيده بود. گفتند: پدر او كه بود؟ گفت : حق تعالى او را بى پدر بيافريد. گفتند: هيچ مخلوقى را ديدى كه او را پدر نباشد؟ حق تعالى اين آيه فرستاد كه : ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب (586). اين عجب نباشد كه عيسى را پدر نباشد كه آدم را پدر و مادر نبود. حق تعالى او را از خاك آفريد. مثل عيسى نزديك حق تعالى ، مثل آدم است . گفتند: ما اين قبول نكنيم و ترا باور عيسى نزديك حق تعالى ، مثل آدم است . گفتند: ما اين قبول نكنيم و ترا باور نداريم . حق تعالى آيه فرستاد كه : فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (587). اى محمد! هر كه خصومت كند با تو در كار عيسى پس از آنكه علم اليقين به تو آمد، بگو بيايد تا ما پسران خود را بخوانيم و شاه پسران خود را، و ما زنان خود را، شما زنان خود را، و ما نفسهاى خود را و شما نفسهاى خود را. (يعنى : كسانى را كه حكم ايشان حكم نفس ما بود و اين كنايت است از غايت اختصاص و محبت چنانكه دو دوست در غايت دوستى به جايى رسيده باشند كه ايشان متحد شده باشند، اگر چه به صورت دواند، به معنى يكى اند. شعر:

انا من اهوى و من اهوى انا
نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرتنى ابصرته
و اذا ابصرته اءبصرتنا(588)
ثم نبتهل :) پس خداى را به تضرع و زارى بخوانيم و لعنت كنيم دروغزن را از ما و شما، هر كه دروغزن باشد عذاب به وى آيد. پس چون بر اين مقرر كردند كه هر دو طايفه با قوم خود ديگر روز به صحرا روند و مباهله كنند. اسقف ترسايان قوم خود را گفت : اگر فردا محمد با عامه صحابه بيرون آيد با وى مباهله كنيد و هيچ انديشه مداريد كه وى بر حق نيست و اگر با خاصان خود
آيد مباهله مكنيد و مصالحه كنيد. پس ديگر روز صحابه بر در مسجد جمع شدند، هر يكى به طمع آنكه رسول وى را با خود ببرد. خواجه صلى الله عليه و آله گفت : حق تعالى مرا فرموده است كه با خاصان خود روم . على عليه السلام را بر دست راست خود بداشت و حسن و حسين عليهماالسلام را در پيش خود و فاطمه عليهاالسلام را در پس سر خود و روى به صحرا نهاد و گفت : نخواهم كه يكى از صحابه با من بيايد.
اسقف چون از دور ايشان را بديد، گفت : آنان كيستند كه با محمد مى آيند؟ گفتند: آنكه بر دست راست وى است داماد و پسر عم وى است . آنكه در پس سر او است دختر او است و آن دو كودك دو نواده اويند. اسقف گفت : زنهار كه مباهله مكنيد و مصالحه كنيد كه من رويهاى مى بينم كه اگر از حق تعالى در خواهند كه كوهها را زايل كند، مستجاب شود و يك ترسا بر روى زمين نماند. جمله پيش رسول آمدند و صلح كردند، (بر آنكه هر سال هزار حله بدهند و سى زره پسنديده تسليم مسلمانان نمايند. بدين منوال صلحنامه اى نوشته به منازل خود بازگشتند.) و پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه اگر صلح نكردندى و مباهليه كردى ، (خداى تعالى ايشان را مسخ گردانيده ) آتشى بيامدى و همه را بسوختى و بر روى زمين يك ترسا نماندى (589)

شنبه 20 فروردین 1390  9:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها