آورده اند كه ابراهيم ادهم مدتى در بصره بود. وى را آرزوى خرما بود. آنقدر سيم نداشت كه جندان خرما بخرد كه وايه (561) خود حاصل كند. نعلين از پاى برون كرد و نزد خرما فروش برد و گفت : بگير اين نعلين و خرمايى چند به من ده .
تمار نگاه كرد، نعلين كهنه بود، بينداخت . ابراهيم نعلين بر گرفت و روان شد. يكى آن حال مشاهده كرد. تمار را گفت : مگر وى را نشناختى . او ابراهيم ادهم بود، زاهد زمانه و عابد يگانه . تمار پشيمان شد. طبق خرما برگرفت و در عقب وى دوان شد و مى گريست و مى گفت : اى ابراهيم ! توقف كن تا خرما خورى .
ابراهيم روى باز پس كرد و گفت : باز گرد كه من دين را به خرما و انجير نفروشم . زنهار تا هر فقيرى را گدا نخوانى و هر گدا را فقير.
فقير دگر است و گدا دگر. فقير آن است كه ترك دنيا كرده است و گدا آنكه دنيا ترك او آورده .