0

فخر درويشى

 
sadali
sadali
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی

فخر درويشى

آورده اند كه در عهد خلافت عمر، جوانى بود به نماز در مسجد آمدى و چون سلام نماز بدادى در حال برخاستى و برفتى . بارها چنين كردى . روزى سلام نماز بداد و برخاست . عمر بانگ بر وى زد و گفت : چرا ادب نگاه نمى دارى و به تعقيب و دعوات مشغول نمى شوى ؟ جوان چشم پر آب كرد و گفت : اى عمر! بانگ بر شكستگان مزن ، بر بيچارگان ببخشاى . تو چه دانى كه احوال دردمندان و بيچارگان چگونه مى رود؟ تو چه دانى كه بينوايان و بى برگان چگونه به سر مى برند؟ بيت :

تو را شب به عيش و طرب مى رود
چه دانى كه بر ما چه شب مى رود
عمر گفت : اى جوان ! از احوال خود خبر ده . گفت : درويشى ما بدانجا رسيده است كه من و عيال هر دو يك پيراهن داريم . اگر وى پوشد من برهنه مى مانم و اگر من پوشم وى برهنه مى ماند. هر روز بامداد من پيراهن در پوشم و بياييم و نماز بگزارم و زود بروم تا وى در پوشد و نماز بگزارد. پش عمرو صحبابه بگريستند و عمر از بيت المال هشتاد درهم نقره بيرون آورد و گفت : بستان و خرج عيال خود كن . جوان بستد و به خانه آورد و حال و قصه با عيال بگفت . عيالش گفت : اى بى همت راز خود با عمر بگفتى و سر خود آشكارا كردى و درويشى به مال دنيا فروختى ؟! به عزت حق كه اگر اين مال بازندهى يك روز ديگر با تو نباشم . من محنت دنيا از آن اختيار كردم تا از سعادت عقبى بازنمانم . جوان رفت و آن درهم باز داد. چون شب در آمد عيالش برخاست ، ركعتى چند نماز بگزارد و جوان را آواز داد كه اى مرد برخيز و طهارت كن . جوان برخاست و طهارت كرد. زن گفت : اى جوان ! ما را به درويشى خود خوش بود تا به اكنون كه كسى از حال ما آگاه نبود و چون آشكارا شد، من بيش از اين زندگانى دنيا نمى خواهم . از حق تعالى مى خواهم تا روح مرا قبض كند. تو نيز با من موافقت مى كنى ؟ گفت : مى كنم . گفت : سر به سجده نه . هر دو سر به سجده نهادند و ساعتى با حق مناجات كردند و جان را به جان آفرين تسليم كردند

شنبه 20 فروردین 1390  9:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها